قصه ای که مادرانتان شاید حوصله نکرده اند تعریف کنند!

انقلاب که شد ...حتی یکی دو ماه مانده به انقلاب ... خیلی از دختران جوان که دانشجو بودند یا دبیرستانی ... دوست داشتند روشنفکر محسوب شوند ...مثل خیلی از پسرهای هم سن و سالشان ... اما بیشترشان در یک نکته اشتراک داشتند و آن روشنفکری اسلامی بود ...بنابراین روسری به سر کردند ...نه از آن روسری هایی که تا ابرو پایین آمده ...کمتر آن زمان – تا چند ماه بعد از انقلاب – آن مدلی بود ...اکثرشان روسری هایی رنگی که قبلن داشتند با  بلوزهای گشاد تا بالای زانو می پوشیدند و شلوارهای جیب دار ...بلوزها هم اکثرا جیب داشت...اینها کسانی بودند که می خواستند تیپشان روشنفکری باشد ... آن عده هم که می خواستند روشنفکری غیر اسلامی باشند ...باز لباسشان همین بود با حذف روسری و اکثرشان به جای موهایی که تا چند ماه قبل از انقلاب مدام مدل های مختلف درش می آورند ...اکنون موهای دم اسبی داشتند و یا ساده تر بافته شده در پشت. اما همین گروه جوانان هم وقتی می خواستند با خانواده به خرید بروند ...دامن می پوشیدند با جوراب های زنانه ...و نیم دیگر جامعه یا مادران سنتی بودند ... یا زنانی که به همان فرم سابق می گشتند ... و یا دخترانی که ساده پوش تر شده بودند اما برایشان بیرون رفتن با شلوار نوعی به چالش کشیدن هویت زنانه شان بود ...برای همین جوراب زنانه جزو لاینفک بود.

چند وقتی گذشت ...سال 58 وقتی به مدرسه رفتم ...تمام معلمین من ....همان شکل و وضع سابق را داشتند ...همه بی حجاب ... فقط خانم صادقی بود که شنیده بودم از قبل از انقلاب هم حجاب داشته است.

سال 59 هنوز جنگ شروع نشده بود ...اما فکر می کنم خرداد ماه بود ...که گفتند می خواهند ابلاغ کنند زنان کارمند باید با حجاب به مدرسه بیایند و روپوش داشته باشند ...همان شب که این خبر پیچید... حتی عموی من که نظامی سختگیر بود و می گفت می توان با زور مردم را به راه درست کشاند ... هم صدا با همسرش می گفت :"مگر می شود؟ ...امکان ندارد." ... اما شد ...

سال 59 وقتی به مدرسه رفتم ... دبیرها اکثرن روسری حریری همرنگ با مانتویشان سر میکردند ...که موهای جلوی سر مشخص بود ... و صد البته شلواری در کار نبود ... لابد جوراب شلواری می پوشیدند ...ما که تا زانو را می دیدیم و جوراب زنانه را .... گاه برخی از آنها به مدرسه که می رسیدند و در کلاس آرام می گرفتند ...حجاب را بر می داشتند ... اما از همان نیمه دوم سال 59 با شروع جنگ حرکت تندتری از سوی برخی از زنان شروع شده بود که چادر کشدار و مقنعه چانه دار نمادش بود ... و از سوی دیگر گروه دیگر همچنان به لباس های مدل نیمه مردانه شان با حجاب چسبیده بودند ... و این میان گروهی هم بودند که شلوار را با مانتوهای بددوخت و روسری هایی تا ابرو آمده انتخاب کرده بودند...اما در کوچه و خیابان هنوز زنان آزاد بودند و ابلاغیه برای ادارات بود.در خیابان کمتر بی حجاب می دیدی ...اما اگر هم بودند ...کسی به آنها کاری نداشت ..زنان خودشان داشتند در آن تب هیجانی مدل لباس های شان را انتخاب می کردند ...هر چند بسیاری شان بعد از آن دوره هیجان حتی نخواستند عکسشان را در آن دوره کسی ببیند.

سال 60  بود که حجاب برای همه جامعه نسوان در سطح جامعه لازم شد ...اما به همان شکلی که گفتم جوراب هنوز جزو لاینفک بود ... و بعد ابلاغ آمد که باید زنها در ادارات شلوار بپوشند ...این یکی خیلی برای زنان سخت بود ..حتی همان طیف روشنفکر می گفتند اگر زنی حامله باشد چه ...به بچه صدمه می رسد ...بازار شلوارهایی که تنها دو پاچه بودند با کشی بالای هر  پا داغ شد!

در همان سالها زنانی که با ادرات دولتی کار نمی کردند ..اکثرا بلوز دامن می پوشیدند با روسری....و خب لاجرم جوراب زنانه .

به تدریج هیجان ها فروکش می کرد ...سال های 61 و 62 شد ...خیلی از دخترهایی که روشنفکری خفه شان می کرد ...ازدواج کردند ...برخیشان حال عشق به جانبازان می کشتشان ...  و برای همین سخت تر چادر را به بغل گرفتند ... و برخیشان حال عشق به یک زندگی آرام بدون دغدعه های انقلاب ...آنها افرادی بودند که وقتی به خیابان می رفتی ...می دیدیشان با مانتو و روسری هایی با گره شل و دست همسری که به آرنج دستشان قلاب شده .... و مردهای این گروه زنان ....عجیب تلاش داشتند که سبیل داشته باشند ...نه مدل چپ ها ...مدلی که نشان از یک زندگی عادی داشت ...همیشه اصلاح کرده ... و خب این زنان جوان هم که از دوره روشنفکربازی گذر کرده بودند...با آن مانتو و روسری شل بسته شده جوراب به پا داشتند ... و اصلن همه می گفتند مگر می شود ...اما شد ...دهه شصت به نیمه خود نرسیده بود ...که می رفتی صف سینما ... حمله می کردند ....اصلن می رفتی خیابان سوال و جواب می کردند ... به تدریج شلوارها پوشیده شد ...اما روسری ها فقط به هنگام حمله ها جلو می آمد ... و بعد دست های زنان و مردان جوان از هم جدا شد.

پ.ن: حکایت بدی نوشتم ...چفت و بست لازم را نداشت ... بگذارید به حساب اینکه امکان درست نویسی را نداشتم ... و بخش دیگرش را بگذارید که می خواستم صج از امثال ذبیح ها بنویسم ... و بعدازظهر تصمیم داشتم از زلزله بنویسم ... اما زلزله توان نوشتن درباره امثال ذبیح ها را گرفت ... و شب وقتی به لطف دوست ....خبرهایی که رسید نشان از تلفات سنگین نداشت ... آرام تر شدم و این شد که بخشی از مرور دهه شصت را نوشتم .

پ.ن: یادم رفت بگویم پوشیدن شلوار جین در ادارات جرم بود ...اما من از وقتی که به خاطر دارم چه در مدرسه ...جه دانشگاه ..چه محل کار ..جین پوشیدم  و مقنعه که از سال 64 در ادارات برای دانش آنموزان اجباری شد ... اکثر دانش آموزان با زدن کلیپس به روسری ....و گره ای کوچک پایین روسری ....روسری را به شکل نیمه مقنعه در می آوردند که کسی ایراد نگیرد ...

پ.ن آخر : شاید بارها نوشته باشم ...اما نه در این وبلاگ ...اواخر دهه شصت ...داستانی از همین جوگیری یا هیجانات گذرای این جامعه را خواندم ...در مجله آدینه ....داستان ...مربوط به دختری بود که در اوایل انقلاب و جنگ ازدواج کرده بود و به رسم روشنفکری مدل آن زمان ...با لباس عروسی ساده ای بدون فنر در زیر دامن ازدواج کرده بود ....و حال شب ها خواب فنر دامن را می دید!...آخرش تحمل نکرد و رفت فنر خرید و وقتی کسی در خانه نبود زیر دامن می پوشید!

می بینید زندگی ما را ؟...حکایتی داریم ما.

عاشق شدن من!

نمی دانم کجا یا از کجاها و چه تریبون هایی شنیده بودم ... برخی از مردم زندگی می کنند ... می میرند ... در طول زندگیشان در همان نکبتی که هستند می مانند ... نه انقلابی می شود که از نکبت برون آیند و یا دست کم آگاهی یابند که در چه مردابی اسیر بوده اند ... و نه جنگی را می بینند که بتوانند ببینند به روز امتحان الهی چند مرده حلاجند .... و نه .... و نه ....

و خلاصه اطراف من به قدری از این " ... و نه..." ها پرشور و سرحال گفته می شدند ... که کامل به خاطر دارم ... روزی از روزهای زمستان سال ۵۹ بود ... وقتی از مدرسه به خانه باز می گشتم ... میان سوز سرما و  چند حجله ای که به تازگی به محل اضافه شده بود .. سر به آسمان گرفتم و شکر دوست را گفتم ... که در زمانی و در جایی به دنیا آمده ام که انقلابی را دیده ام ... جنگی مدافعانه برای حفاظت از آرمان های همان انقلاب را دیده ام - به خصوص واژه انقلاب را می آورم ... چرا که باور داشتیم اگر کسی برای وطن بجنگد کافر است و تنها نبرد برای حفظ انقلاب معنا دارد-... توانسته ام از ۱۰ سالگی به یمن همین انقلاب و پیشوازش از ابتدای سال ۵۷ بسیار بخوانم ... از مائوییست ها تا کمونیست ها ... و بدانم زندگی وقتی مفهوم دارد که در راه آرمانی تنها ۴ ماه عمر مفید کنی و با شهادت به وصال یار برسی!

شاید به من هر هر بخندید ... اما آن وقت ها اکثر جامعه از رخوت در آمده و هیجان زده مثل من فکر می کردند ... حال می توانستند کمونیست یا منافق یا هر نوع دیگری باشند ...اما الگوی فکریشان این بود که عجب سعادتی داشته اند که در این روزگار و در این سرزمین به دنیا آمده اند... هر چند از یک سال قبل ترش برخی از آن هیجان زده ها ... به خانه رفته بودند ... و برخی دیگر جایشان آمده بودند ...

پ.ن اول : شاید بگویید یعنی انقدر گیج بودی؟ ... یکی از دلایلی که مرا وسط هیجان زده ها نگاه می داشت... آن هم در ۱۲ سالگی ... چیزهایی نبود که برخی از پسران هم سن مرا همان سال راهی جبهه کرد ...با شناسنامه های تعویضی ... آنها به عمر مفید ۴ ماه یک مبارز ایمان داشتند ...اما در عین حال تصورشان از مرگ ...درست تصور نسل چهارم بود ... که هنگام بازی ...ابتدا سیو می کنند و بعد می کشند ... آنها فکر می کردند ...قرار است حی و حاضر باشند وقتی برایشان حجله می زنند ... یا وقتی برایشان دیگران سفید می پوشند ...اما در دل خون می گریند ... و تنها همین دو - سه هفته بعد از کشته شدنشان را می دیدند و مثل یک عاشق که فقط برای اش وصل مهم است و به باقی اش فکر نمی کند ... به باقی این بازی فکر نمی کردند که نکند پایشان گیر کند به لبه سنگر و یک عمر فلج شوند یا نکند شوخی شوخی اسیر شوند و یا میان جبهه و میدان شهر ...یک هو میان جایی به اسم زندان پیدا شوند و یا بعد از این بازی ها ...با تنی خسته و آزموده همه رنج هایی که چند نسل باید بگذرد تا ببیند را دیده ... برای همیشه مهاجرت کنند از خانه و خانواده ... و همه چی برای همیشه گم شود ... هم مایی که گیج گیج می زدیم ...هم آنهایی که گیج زدن ما را می نگریستند  ... و هر دو گروه گم کنیم همه زندگی را.

بله داشتم می گفتم شاید بگویید یعنی انقدر گیج بودی؟ ... نه اصلن انقدر گیج نبودم ... من مثل تشنه ای به آب رسیده ... از همه مکاتب و مسائل می خواندم ... نمی توانم کتمان کنم ... در این میان اسلامی غیر بورژوا برای ام جذاب بود... و همچنین آموز ه های تاریخ معاصر ایرن و تاریخ معاصر جهان ...و برای کسی که تازه از کودکی به دوران بلوغ گام می گذاشت ...دیگر بازی های بچگی هم جذابیتی نداشت و این میان کاتالیزورهایی که یافته بود بسیار جذاب بودند - حتی ترسیم مرگ به قدری زیبا بود که آن هم بخشی از زندگی بود که گفتم بعدش قرار بود سیو شده سر خانه زندگیمان باشیم!- و این میان سر و کله معلمی که شغلش از همان سال در مدارس راهنمایی ایجاد شده بود ...اما زن - دختری بود که بیش از آنکه آن طرفی باشد این طرفی بود ...پیدا شد...می دانم می پرسید یعنی چه؟

سال اول راهنمایی ... دبیری داشتم که همسر چشم پزشک محله مان بود ... بسیار شیک پوش ... بسیار آلامد ... بسیار مهربان ... اما یک ایراد بزرگ داشت و آن اینکه در سال ۵۸ شبیه وصله ای ناجور بود در مدرسه ... و رشته درسی که یاد می دادند چه بود؟... ایشان نه دبیر که مشاور بودند... به نوعی کارشان با آن چهره خندان و زیبا ...و مادرانه ...مشاوره دادن به دخترانی بود که در سن بلوغ بودند و واقعن نیاز به مشاوره های روحی جسمی و جن.سی داشتند ...اما سال ۵۹ آن رشته حذف شد ... جای اش امورتربیتی نشست با معلم هایی جدید راه یافته به وزارتخانه به قول همان معلم های قدیمی "فرهنگ"... که همه شان چادرهای کشدار به سر داشتند ... و اغلب مقنعه های چانه دار نیز ...

اما منصوره با آنکه چادر کشدار مثل خیلی دیگر از دخترهای انقلابی - حزب الله ای داشت ... خیلی خصوصیات دیگر آنها را نداشت و چنین کسی شده بود دبیر امور تربیتی من ...

یکی از کارهای اش این بود که کتابخانه را بسپرد به دست کسی که عاشق خواندن بود و عاشق ناب خواندن ... خودم را می گویم ... حالا که فکر می کنم می بینم یکی از عاقلانه ترین کارهای اش بود! ... او بوسیله من توانست تا جایی که می شود از پاکسازی کتابخانه از کتاب های داستان نویسان .... نمایشنامه نویسان و بالاخره همه آن روشنفکرانی که ادبیات معاصر ما را ساختند و جهانی هم کردند ...حفظ نماید ...

یادم هست با چه دقتی می نشستیم با هم در کتابخانه و به اسم این دیگه چیه ؟ ... هم مرا کنجکاو به خواندن کتاب مربوطه می کرد و هم باعث می شد مثل جان از کتاب مربوطه نگهداری کنم .

هم از او که نیم بیشتر تلاشش نبریدن بچه ها از حافظه تاریخی یک ملت بود ممنونم ... هم از امید که باعث شد خاطره منصوره در ذهن من زنده شود.

پ.ن دوم : شاید برای شما شعارهای انقلابی ...عمر مفید یک مبارز ...شهادت ... به قدری تهوع آور باشد که حتی نخواهید درباره اش بخوانید یا بشنوید...مثل من که چهار سال است اصلن تلویزیون و رادیوی ضرغامی را ندارم ... اما آن روزگاران سال های  ۵۷ -۵۸ - ۵۹ ...اینها معنای زندگی بود!...شاید برای خیلی ها هم نبود ...همان هایی که بلافاصله به آنها می گفتند طاغوتی ... و جرمشان این بود که دوست می داشتند ... هفته ای یک بار ابجو بخورند!... و در ایران لعنتی کم یا خیلی گران پیدا می شد و مجبور شدند همان سالها بروند...شایدهم به ما اینگونه گفته می شد ...

داشتم چه می گفتم ...از طاغوتی ها نمی گفتم ...از ترجمه معنای زندگی یک انسان کامل می گفتم در دو سه سال میانی نیمه دوم دهه پنجاه!...

اواخر دهه شصت خیلی وقت بود که دیگر دوست را بابت چیزهایی که حماقت - هیجان یک انسان در طول تاریخ کشورش رخوتی شده  کم شده و بابت آنها دیگر دوست را  شکر نمی گفتم ....اما برای ام انسان هایی که عمر مفیدشان ۴ ماه بود  و پیش از انقلاب زیسته بودند جالب بودند و احترامی خاص برایشان قائل بودم ... به گونه ای که داستانی نوشتم ... شخصیت اصلی اش که یک انسان کامل بود نامش شد "ذبیح الله= کشته خدا" که لباس شیک می پوشید ... با مردم می گشت ... اما از درون... زندگی اش تنها مبارزه برای زندگی بهتر همگان بود!.... داستان برای ام انقدر زنده بود که عاشق شخصیت فرضی کتاب شدم!

راستی وقتی ایام بی شوهری را نوشتم ... هر چه کردم ... لامذهب اسمی غیر از ذبیح نوک قلم مجازی من نچرخید تا بنشیند جای آن فرد فرضی که شخصیت داستان عاشقش می شود ... و در انتها می فهمد ...تمام عمرش را در پیچ راه های زندگی برای عشقی گذارده  که نه تنها با دیگران هیچ تفاوتی نداشته... بلکه اصلن در راهی سر راست داشته خودش را ثابت می کرده ...  و  نسترن داستان در انتها متوجه می شود همه  عمرش را بیهوده در پیچ ها با وهم ذبیح  گذرانده .

مثل حالا که خیلی های مان می دانیم خیلی سال ها با وهم های گوناگون زندگی کردیم ... و "آن"..."آن"ی نبود که باید باشد ... یا می پنداشتیم.

و انسان...

می گوید: "اگه یه میلیارد تومن داشته باشی ... چی کار می کنی؟" ... حرفش بیشتر طرح یک فضای فرضی نیست ... می خواهد بگوید ... ممکن است این اتفاق برای اش بیافتد و وقتی برای او بیافتد یعنی برای من افتاده است!؟... می گویم :"همه رو دلار می خرم ...میذارم لای کتابای کتابخونه." .... می خندد... می گوید: "بعدش بری کجا؟".... می گویم : " هیچ جا..." ...با تعجب نگاهم می کند... می گویم: " یه چیو بدون...من هیچ وقت زندگی نکردم ...برای همین اصلن بلد نیستم زندگی کنم ... میگن با پول می شه زندگی داشت...من دلارش می کنم میذرام لا کتابا... تو برش دار باهاش زندگی کن."

"سفر کجا میری؟"

"شیراز"

"شیراز؟ ... خیلی خوبه ...اما تنهایی که سفر ...سفر نیست."

می خوام بیارم بالا ... از این همه کسالت نوروزی .... از زیر چشم نگاهم می کنه..." عاشق تهرونم وقتی عید می شه ." ....هیچی نمی گم..."میای بیرون ... خلوت ... درختا همه برگاشون براق ... " ... با کیف حرف های اش به انتها می رسد .... به درختایی که زودتر از همیشه جوانه زدند و مرا می ترسانند....- از زردشدنشان وسط مرداد -... نگاهی می اندازم ... هیچی نمی گم ...

همون وقت که صدای ادل از ام پی تری پلیر دیگر به گوشم نمی رسد ...همان وقت که مورچه وار مسیر همیشگی ام را می روم ...فکر می کنم یا فکر می کنم که فکر می کنم!... خیلی وقت خوبیه واسه رفتن ...تازه دیر هم شده ...

"آزمونای اون موقع های دانشگاه آزاد رو یادته ...انقدر راحت بود ... که همه رو یه دقیقه ای جواب می دادی ...باز باید می نشستی رو صندلی ...کلافه ... تا ورق بعدی سوالها بیاد و تو یه دقیقه ای جواب بدی ... باز کلافه بشینی ..."...

تو می خندی ...می گم :"نه باور کن زندگی کردن رو بلد نیستم ."

..." و انسان را در رنج آفریدیم..."

وقتی کاسه دستشویی نقطه نقطه رنگی می شه از خون تازه ... به خودم تو آینه نگاه می کنم ... دوباره به کاسه دستشویی نگاه می کنم ... به یار ...به اون برترین یار ... می گم : "وقت خوبیه ...ممنون." ... و به یاد خواب پریشبم - نزدیکای سحر - می افتم ...از خواب پریده بودم در حالی که می گفتم :"سبحان ربی العظیم و به حمده."..

"میدونی تو محل ما یه مردی بود شاید چهل ...چهل و پنج ساله ....ازدواج نکرده بود ... تنها زندگی می کرد ... آدم مرتب و معقولی به نظر می رسید ...اما من ازش خوشم نمی اومد ...یه جورایی احساس می کردم خله ...نه بابا !... بزرگ نبودم ...بچه بودم ... وقتی می دیدمش از خودم می پرسیدم :"حالا که چی؟""

تو می خندی ...می گم :"نه باور کن زندگی کردن رو بلد نیستم ."

پ.ن ۱: "زندگی کردن رو خوب بلدم ... اما اون موقع که جونش بود ...پولش نبود ... الان که پولش هست ..جونش نیست...افتادم سرازیری ..."

"اوه اوه ...حالا تو هم ! ... زندگی کردن رو بلدم ...بلدم ... چیو بلدی ؟ ... اون موقع که می گی جون داشتی ... پول نداشتی ... وسط دهه ۶۰ بود .... گیرم پولم داشتی ...جونم داشتی...زیر آسمون جنگ می خواستی چه غلطی بکنی؟... خااااررررج؟!... اونم تو؟... فک کردم الان معقول می خوای بگی ...عاشق می شدم ... با عشقم زندگی می کردم ... الانم از عشقم متنفر بودم!"

پ.ن ۲: نگاه می کنم به پل عابر پیاده ...اما جلوی روی ام عکس هایی پرسنلی از مردم است ..نمی دانم این عکس ها از کجا می آیند ...اما سوژه های عکس ها جوان هستند ...از پله های پل بالا رفته ام ...مسیر پل را هم طی کرده ام ... به سمت پله های پایین که می رسم ... از خود می پرسم :"چه فرقی می کنه کی تموم شه ...  اونا که ۲۰ سال پیش مردن ... ۳۰ سال پیش مردن ... با کسای دیگه که هم سنشون بودن و هنوزم زنده ان ....وضعشون بهتر نیست؟ ...شایدم بدتر ؟...ولی چه فرقی می کنه چقدر اینجا باشی ...از پله ها پایین میام ... ذهنم به پله ها نیست که کار هر روزه ام است - این پایین آمدن هر روزی -  ...خیالم به سرازیری عمر است.

وقتی نخواهی از خودت بنویسی

یک وقت هایی نمی خواهی از خودت بنویسی... نمی خواهی موعظه هم کنی ... نمی خواهی نقب بزنی به گذشته (هر چند تا همین یک ساعت پیش می خواستم از کارهای نسل خودم در دهه ۶۰ بنویسم) ... چرا ؟ ...علتش آن است که به قدری آشفته ای که همه اش مثل این چند ماه میشود پریشان نویسی .

یک وقت هایی در اینترنت چرخ می زنی ... و خبری را که دیروز دیده ای ...امروز هم می بینی ... با خواندن دوباره خبر ... با خودت حساب می کنی این خبر به طور قطع از علائم همان بیماری کل جامعه است ... و یا با خودت حساب می کنی این بیماری اجتماعی که متاسفانه هر گونه دارو هم برای بیمار منع شده یا بیمار را به مرگ می رساند ...یا مثل جانورانی که در وضعیت های بحرانی که با انقراض مواجه بوده اند ... به گونه ای وحشی تبدیل شده اند و با این دگر دیسی مانده اند ... خواهد رساند؟

تا نظر شما چه باشد؟

رواج ازدواج پسران با دختران مسن تر

.............................................

بر اساس آمارهای رسمی کشور در سه ماه آغاز سال گذشته 24 هزار و 967 پسر با دخترانی که یک تا 20 سال از خودشان بزرگتر بوده‌اند ازدواج کردند.
 
به گزارش فارس، در چند سال گذشته با تغییراتی که در هرم سنی جمعیت کشور رخ داده است و با توجه به تغییراتی که در نگرش‌های جوانان به موضوع ازدواج پیش آمده شاهد تغییراتی در این حوزه بوده‌ایم.

یکی از موضوعاتی که در سال‌های اخیر نسبت به سال‌های گذشته بیشتر به چشم می‌خورد تمایل ازدواج پسران با دخترانی است که از نظر سنی از خودشان چند سال بزرگتر هستند و اغلب این افراد دختران شاغلی هستند که از نظر وضعیت مالی در وضعیت بهتری نسبت به پسران قرار دارند.

اگر از لحاظ اقتصادی به این موضوع توجه کنیم یکی از دلایلی که در این تغییر نگرش‌ها مؤثر بوده است عدم تمکن مالی مورد نیاز پسران جوان در زمان ازدواج آنان است که باعث می‌شود به سمتی بروند که از لحاظ مالی امنیت داشته باشند.
پ-ن: کل خبر را که اظهار نظرهای یک استاد دانشگاه بود را درج نکردم.
چه بسیار پسرانی که دختران بزرگتر از خود را انتخاب کرده اند ... و هم من می شناسم و هم شما... و سال ها زندگی خوبی در کنار هم داشته اند ...اما اینکه در سه ماه سال گذشته ۲۵ هزار ازدواج چنین بوده باشند یعنی صد هزار واقعه ازدواج در سال گذشته این چنین بوده و این در حالی است که در نظر بگیریم  ضریب افزایشی این روند نداشته است ... از سوی دیگر کل ازدواج های سال گذشته در خبرهای دیگری که سرچ کردم و همگی آمار یازده ماهه سال ۹۱ را داشتند نشان از ۷۲۶ هزار و ۳۹۰ واقعه ازدواج در این مدت یا بهتر بگوییم نزدیک به ۸۰۰  هزار ازدواج در کل سال گذشته دارد....معنای این جمع و منها کردن این می شود که سال گذشته از هر هشت ازدواج یکی میان زوجی رخ داده که پسر از دختر یک تا ۲۰ سال کوچکتر بوده است.

از نو در دنیای بی ربط!

می دانم که شما بهتر از من می دانید که می گویند یکی از دلایل اصلی که دکتر شریعتی در زمان خود انقدر طرفدار داشت گفتن از اسلام در بیانی مد روز بود و در کنارش لباس و اصلاحی که نشان از هم سلک بودنش در رویه زندگی با جامعه متوسط شهری آن زمان بود...

نه این را نمی خواستم بگویم ... مدت هاست با شریعتی و حرف های اش و اسلام چه گوارایی اش خداحافظی کرده ام .

می خواستم بگویم که روشنفکران قبل از انقلاب متهم به برج عاج نشینی بودند ... و امثال شریعتی با حرف های اش و ...امثال شاملو با شعرهای اش ... و امثال جلال با نوشته های اش ... سعی داشتند که بگویند نه ... چنین نیست ... آیا وافعن می خواستم این را بگویم؟...نه بیشتر می خواستم بگویم که اکثر روشنفکران تلاش داشتند تا به انحاء وسیله اثبات کنند که برج عاج نشین نیستند ... می خواستند اثبات کنند در دردهایی شریک هستند که درد مردمی است - اگرچه اکثرش آخر می شد حرف از ویتنام !... - و به این ترتیب بود که اگر شریعتی با لباس مردم طیف متوسط به میان مذهبیون و دانشجویان می رفت ...شاملو با همین لباس به خیابان و کوچه می رسید و می سرود:

امروز شعر
حربه ی خلق است

زیرا که شاعران
خود شاخه ای ز جنگل خلق اند
نه یاسمین و سنبل گل خانه ی فلان.

بیگانه نیست
 شاعر امروز
با درد های مشترک خلق:
او با لبان مردم
 لبخند می زند

درد و امید مردم را با استخوان خویش
   پیوند می زند.

امروز
 شاعر
باید لباس خوب بپوشد
کفش تمیز واکس زده باید به پا کند،

وقتی در کودکی عکس شریعتی را می دیدم با در نوجوانی این شعر شاملو را که نوشتم خواندم ... با خود می گفتم :"چه مردان مردی ... چقدر جلوتر از زمان خود بوده اند ..."

هنوز از نوجوانی عبور نکرده بودم که گذارم به عرفان افتاد ... و اوه از سیاهه ای از کتابهای عرفانی که می خواندم و لذت می بردم ... با بایزید همراه می شدم ... و با رباعی های ابوالخیر از شعف لبریز می شدم ... و دیگر حلاج برای ام دور از دسترس درک و فهم بود ...

یادش به خیر حکایت ها از ابولخیر در اسرار التوحید و مکث من ...و مکث من و دوباره بازخوانی ... و چند خوانی !:

شیخ را گفتند: «فلان کس بر روی آب می‏رود.» گفت: «سهل است، بزغی و صعوه ای نیز برود». گفتند :«فلان کس در هوا پرد.» گفت:«مگسی و زغنه‏ای می‏پرد.» گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می شود.» شیخ گفت:«شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‏شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد.»

پیش خود گفتم یعنی داشتم شعر سپید را تا همین چندی پیش دوره می کردم که مبدعش شاملو بوده است؟ ... یعنی داشتم تفکر نوین شریعتی را می نگریستم از لابلای نوع پوشش و رفتارش ؟...

پ.ن: شاید همه آنچه نوشتم برای شما بی ربط به نظر آید و بی نتیجه ...آن هم وقتی که حتی نمی توانی با خلق بیامیزی ...بیامیزی.

دیروز در وبلاگی یک رباعی از ابوالخیر دیدم ... برای ام ابوالخیر شاعر خیلی جلوتر از زمانش و حتی زمان ما آمد...راستی او که بود؟ ... به دنبال رد پایی از او در اینترنت به سرچ افتادم ... و به جای ابوالخیر ...نوجوانی ام را یافتم ... با روزگاری همنشین در کتاب ها با کسانی که از زمان من نیز جلوتر بودند ... و این روزها حتی نامشان را فراموش کرده بودم ... اوه اینجا را ببین بایزید چه می گوید: به صحرا شدم عشق باریده بود چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود ، پای من به عشق فرو می شد ....

و من چرا از خاطر برده بودم ؟... خدای را شکر که دست کم مصراعی از مولانا بر روی دفتری قدیمی از همان روزگاران ... همیشه جلوی چشمم هست که بخوانم :" برهنگان ره از آفتاب جامه کنید."...

راستی امروز هم می توان بایزید شد ؟ ... مولانا شد؟ ...ابی الخیر شد؟ ... چه در پیشرو بودنشان در فرهنگ و ادب ... و چه پیشرو بودنشان برای نگاه دوباره به انسان ...

نمی دانم زمان پس از فروریختن دیوار برلین را به خاطر دارید یا نه ؟ ...زمانی که مثل بازی دومینو ... حکومت های شرقی در اروپا از بین می رفتند ...خوب به خاطر دارم ..در کشور آلبانی ... برای استفاده بهینه از مواد موجود در کشور ... در کتابخانه های بزرگ را گشودند ... در انتشاراتی های بزرگ را باز کردند ... و کتابهای به میلیون تیراژ ... تبدیل به خمیر کاغذ شدند ...تا از نو بر روی ورق ها نوشته شود ... از نو.

تنهایی..

می گویند: مرده وقتی به خاک سپرده می شود...آنها که به تشییعش آمده اند ...به تدریج می روند ...مرده در همان حال که زیر خاک است می بیند ... دیگران دارند می روند ...می روند ...می روند .

فریاد می زند :"مرا تنها نگذارید ...مرا تنها نگذارید..." ... اما صدای اش را کسی نمی شنود... تنها می ماند .

فریاد می زنم :"مرا تنها نگذارید...مرا تنها نگذارید..."...نمی دانم در کدامین روز از چندمین سال است که هنوز ناباورانه فریاد می زنم ... اما تنها مانده ام ...

نمی دانستم تنهایی چنین سنگین است که نامش را سنگ لحد می نهند ... نمی دانستم تنهایی چنین صعب است که نامش را فشار قبر(سلول تنهایی) می گذارند....نمی دانم چندمین روز است که هنوز ناباوارانه  فریاد می زنم ...اما تنها مانده ام ...

می گویند : مرده ... تنها در گور خفته ... به پیشواز شب می رود ...شبی که سوال است و پاسخ .

آنها که می گریند بر این گفته ها ...  نمی دانند من هر روز  در تنهایی به شب می رسم ... و نه شب ... که همه عمرم ... درون وجودم به سوال و جواب از من می رسد ... و راه فراری نیست ... مثل قبر است ...نمی توانی بگریزی...مثال کفن اندود شده ای ...نمی توانی جایی بروی.

پ.ن: داستانی دارم که در دوره نوجوانی نوشته ام ... راجع به انسانی مرده است -نه داستان مثل قصه لیلا که یک سال پیش کمی دنبالش کردیم کمیک نیست...بلکه باور کردن مرگ است- ...این چند روز به یکباره به یاد آن داستان افتادم ... زمانی که آن داستان را می نوشتم ...نوجوانی بودم که در خانواده زندگی می کرد ... هر روز به مدرسه می رفت و با هم کلاسی های اش می توانست به گفت و گو بنشیند ... آن نوجوان تنها ۱۵ - ۱۶ سال از عمرش گذشته بود ...عقبه ای نداشت ...بلکه هر چه بود آینده بود ... و آینده یعنی امید ... یعنی بعدن می توانم ...حتی یعنی روزی انتقام آنچه امروز به من روا می شود را خواهم گرفت... و این همه خصلت ها که گفتم در داستان انسان مرده نیز نمود یافته بود ... او فریاد نمی زد تنهای ام نگذارید ...بلکه همان ابتدا ... با دیگرانی که در قبرستان بودند آشنا شد ... و هر که از آینده ای که می تواند مرده داشته باشد برای اش گفت ... او تنها نبود ...او راه فرار از تنهایی را می دانست چرا که چون آن نوجوان نویسنده اش ...در تنهایی نبود و آینده را داشت...اما من امروزپرم از خاطره های عقیم... و ... بگذریم ...

کلافگی...

هیچ جا نه رفته ام ... و نه کسی آمده است یا گذاشته ام بیاید ...- این ایام عید را می گویم- ...چرا دروغ بگویم تنها سال تحویل  منزل مادر بودم ... و بعد آمدم خانه ... میانه تعطیلات هم ...سر کار رفتم ... و باز تعطیلات-... و همه کارم دیدن فیلم های ندیده بود...گاه نوشتن بود ...و گاه سرودن شعر ... و بیشتر بیشترش کلافگی بود.

از دی شب یکی از دوستانم کچلم کرده است که بیاید خانه ام ... و من نگذاشته ام ...

امروز همه اش خسته و کلافه بودم ... اما تا تو آمدی به ذهنم ... دیدم چقدر دوست دارم ... زنگ خانه را بزنی ...بلند شوم ... گوشی در را بردارم و بگویم :"باز شد؟" ... و صدای ات را که از در گذشته ای و دوباره باز گشته ای تا جوابم را بدهی ...بیاید که "باز شد ...باز شد." ... با صدای دو رگه ات تند تند این جمله را دو بار تکرار کنی ... و من در واحدم را باز کنم ...تا تو را ببینم که با لبخندی ... پس از چند لحظه از گفت و گوی پشت آیفون ... جلوی در نمایان می شوی.

گویی قرار نانوشته ای داریم که من یک سوی کاناپه بنشینم و تو سوی دیگرش ... و آن وقت شروع کنی به حرف زدن ... از همه آنچه در طول روز بر تو گذشته ... از تاریخ ... و من با سکوتم ... و گاه با شکستن سکوت به عنوان کسی که میانه حرف های ات نظری دارد ...حرفی بزنم ....و تو بیشتر و بیشتر ... بگویی ...حرف بزنی.

از سفر یک روزه مان به شمال باز می گردیم ...دیگر می توان اکباتان آن دورها دید....می گویم : "چقدر حرف زدم ...همشم از خودم ...سرتون رو درد آوردم." ... نگاهم می کنی و می گویی: "امروز از خودم خیلی راضی ام ... خیلی سخته از آدم کم حرفی ... این همه حرف شنید ... " ...لبخند می زنی و با سوال ادامه می دهی:" هنرمندی من نبود که شما حرف زدید؟" .... در ذهنم می گویم :"نمی دونم هنرمندی بود یا نه ...اما آره راست می گی ...از همان ابتدای 4 صبح که راه افتادیم ... تو یک لحظه ام از من غفلت نکردی ... مدام حرف هایی زدی که طرح سوال بود ... و باید بده بستان کلامی صورت می گرفت." ... هیچ پاسخی نمی دهم ....جای اش می گویم :"رفتیم زمین ببینیم دیگه؟"... می خندی .... می گویی:" مگه زمین ندیدیم؟...تو نمک آبرود ...تو عباس کلا.... تو شهرک..." ...من خنده ام می گیرد ... می گویی :"سیگار نمی کشی ؟" ....و فندک ماشین را به داخل محفظه اش فشار می دهی.

عکست را که می گیرم ....میاییی کنار من تا خودت هم عکس را ببینی...هر دو به عکس خیره شده ایم ....می گویم :"دیگر از این به بعد به شما می گویم ولادیمیر...ایرادی که ندارد؟" ... تو نگاهت از همان ابتدای گفته من از عکس کنده شده و رو به صورت من است ...می گویی: " نه قشنگه ...ماریای عزیز."...هر دو به روی هم لبخند می زنیم ...لبخند من بابت آن است که تو نه تنها اسم را پذیرفته ای بلکه بلافاصله برای من اسم هم گذاشته ای.

نگاهت به ساعت دیواری می افتد .... مثل بچه ای که می ترسد جمعه تمام شود و نوبت درس برسد ...آن دستت را که زیر گردن من نیست ... به نشانه اعتراض به بالا بلند می کنی و می گویی:" چقدر این عقربه ها عجله دارن ...چقدر ...اه".... و من نگاهت می کنم ...لحظه ای بعد از خاطر لجاجت عقربه ها با خودت می گذری ...و باز رو به من می کنی ... و من نگاهت می کنم...لبخند می زنی ...لبخند می زنم ... و محو چشمانت می شوم ....سبز ...سبز ...سبز ...سبزایی گشوده بر منظر چشمان من.

تو نیستی و من دارم می نویسم ...مثل آن شب که آمدی و من داشتم می نوشتم ...میانه یک نوشته بودم...که زنگ در خانه را زدی ...دویدم به سمت آیفون ...در حیاط را بازگردم و تند تند در واحد را نیز ...و دوباره دویدم به سمت دسکتاپ تا ذهنم به هم نریزد ...صدای ات را که شنیدم ...تند تند گفتم :"من اینجام ...یه چند لحظه بشینین تا من بیام ...شرمنده." ... و تو آمدی کنار میز دسکتاپ ...نگاهت کردم و سلام دادم ....مستاصل شدم بلند شوم یا نه ...گفتی:"راحت باش ...نگاه نمی کنم چه می نویسید ...اما خودت هم که می دانی دوست دارم وقتی اینجایی ...نگاه کنمت وقت فکر کردن ...وقت سیگار کشیدن." ... نگاهت می کنم ...دستت را آهسته آرام به سمت لبت می بری ...روی آن می گذاری ...به علامت سکوت...
تو نیستی و من دارم می نویسم ...مثل آن شب...."مثل آن شب؟"....نه اصلن ...کجا مثل آن شب است ...که تو بودی ....نوشته من چند دقیقه بعد تمام شد ....و نشستیم...من یک سوی کاناپه و تو سوی دیگرش ...و بعد از آنکه قدری از روزی که گذرانده بودیم ...تو ....

تو نیستی و من دارم می نویسم ... و صدای ترانه های قدیمی که یک به یک خوانده می شوند ...میانه نگارش کلمات شنیده می شود...همان ترانه های قدیمی که تو هم دوست داشتی و میانه با هم بودن های مان شنیده می شد...

پی نوشت: این پست را می توان به گونه ای دیگر نوشت...کاملن نوعی دیگر. 

گاهی خنده ...

دیروز همان گونه که در یکی از کامنت ها گفتم پست های قدیمی را می خواندم و این میانه  با خواندن دو سه پست نوشته شخصیت فرضی حاج خانوم دختر ... خنده ام گرفت .
در ذیل بخشی از نوشته این شخصیت فرضی ... که درباره من و خب محیط اطرافم در دوره ای خاص است! را باز نشر می کنم.

"تازه این همش که نیس ...لق لقو ...هر کاری کرد شوور گیر بیاره ... نشد که ...خونه مجازی درست کرد ...نشد ...کتابش کرد ...نشد ... گفت داره چاب سیمش میاد ....نشد....مخش پاره سنگ برداشته ...رفته عینک خریده ... که شبیه روشنفکرا شه بلکه یکی در راه رضای خدا بیاد بگیردش ....مردش شه ...سایه سرش شه ... اونم چه عینکی؟! ... شیشه الکی ... بش می گم :"حالا یعنی شوور از توش در میاد؟" ... می گه :"اینو گرفتم شیشش رفلکسیه واسه کار با کامپیوتر" ...ای الهی اون کامپیوتر بخوره تو سرت!.. ای عامل استکبار ...ای عامل اسطمنا!

آها ...تازشم ...انقذه گفت آن مرد آمد ...آن مرد با اسب آمد ... تو کتابش هم نوشت  ... که الهی دست اون مرد رو از طلا بگیرن که با موتور و لباس مشکی  اومد ....یه گاز داد ...دو تا چوبم چرخوند...نسی از ترس .. ولو شد کف خیابون ... حالی کردم من..."

آرزوها برآورده می شوند! یا در نظر بگیریم در چه سنی هستیم

خیلی ها به من گفته بودند چرا برای خرید می روی جای دور ...همین مجتمع گلدیس آریاشهر ... هر چه بخواهی دارد... این شد که یک روز به عید مانده رفتم مجتمع گلدیس ... – باورتان می شود کسی در بلوار ابوذر بنشیند ... و تا به حال مجتمع گلدیس نرفته باشد ... خب باور کنید ... یکی از آنها من هستم...-

تمام مجتمع را گشتم – البته گشتن من ...یعنی توقف من پشت ویترین مغازه ها شبیه مردان قدیمی است ... از وقتی یادم می آید همین گونه بودم ... تنها زمانی که کودک بودم ... روبروی ویترین اسباب بازی فروشی این امر استثنا می یافت ... با خود می گفتم بزرگ که شدم خودم یک اسباب بازی فروشی باز می کنم ... بعد فکر می کردم اگر اسباب بازی فروشی باز کنم ... ارتشی شدنم چه می شود ...اصلن اینها به کنار ...پزشک شدنم چه سرنوشتی می یابد ...همه اینها هم به کنار ... اینکه یک روز تنها برای خودم زندگی کنم با ماشین و خدمه چه می شود؟.... و باز پشت ویترین اسباب بازی فروشی مسحور می ماندم...مثل زمانی که منتظر می ماندیم من و مهدی تا فرفره فروشی از راه برسد ... و ما فرفره بخریم و تا ته کوچه با هم مسابقه بدهیم ... یا طبل کوچکی که با دو نخ که سرش قدری کلفت تر را خریداری کنیم و با چرخاندن چوب طبل کوچک نخها به رقص در بیایند و صدای ناسورشان همه جا پر شود....یا مثل زمانی که بادکنک های پیچ پیچ یا نه همین طور خیکی ... مرا وادار می کرد تا به مادرم آویزان شوم ... مثل محمد که با مادرش آویزان می شد ...حتی وقتی در تفرجگاه بودیم ... و بعد بادکنک ها را به آسمان پرت می کردیم و دوباره می گرفتیم ... تا چند ساعت ... نمی دانم ... شاید تا زمانی که می ترکید ... و ما باز دوباره آویزان می شدیم .... یا مثل وقتی که به سمت دیوار اتاق توپ بازی می کردم ... و برای خودم گزارش هم می دادم ... می شدم یک فوتبالیست آرژانتینی قهرمان ... یا نه مثل وقتی که بازار مکاره ای می دیدیم ... من فکر می کردم فروشندگان که اغلب جوان بودند ... مثل ما برای تفریح آمده اند ... با حرفهایی مثل آتیش زدم به مالم ...به خاطر عیالم ... –

آری تمام مجتمع را گشتم ... کنار یک ویترین خسته شدم ....پسرکی ورژن جدیدی از همان طبل های کودکی مرا خریداری کرده بود ... دو گوی چوبی که کافی بود طناب بالا سرشان را تکان دهی و گوی ها به هم بخورند و صدا بدهند ... سرم داشت از درد می ترکید و عجیب تر آنکه مادرش با لذت سیب زمینی سس دار می خورد و از آن صدا که زیر طاق مجتمع می پیچید لذت می برد.

دیگر خسته شده بودم ....هیچ نیافتم ... چرا بیخود گفته بودند این مجتمع خوب است ؟ ....یعنی من نمی توانم درک کنم جنس های مغازه ها را ...یا واقعا هیچ نیست؟

از در کناری مجتمع که داخل ستارخان باز می شود ... بیرون آمدم...این همه آدم کی آمده بودند در خیابان ... و همه خیابان شده بود بازار مکاره که جمعیت مرا به میانه اش می کشاند ... فروشندگان جوان هر چند خندان با همان شعارهای قدیمی...اما دیگر برای تفریح جنس نمی فروختند ... رنگ های تند قرمز ....مشکی ....صورتی ...چشمانم را آزار می داد ... با خودم گفتم این همه جنس بنجل از کجا آمده است ....حتی قاب هایی برای عکس که همیشه جلبم می کرد ...نگاهم را نگرفت.

و در این میانه که همه چانه می زدند می خندیدند .... من مانده بودم و نگاهم به فروشندگان بادکنک ... به فروشندگان طبلی که دست پسرک دیده بودم ....یعنی من روزگاری همه اینها را دوست می داشتم ....

صدای ام پی تی پلیر را بلند کردم ....تنها دهان ها ماند که در حالتی صامت .. هم را می فهمیدند .... و من همان گونه که سعی داشتم از بازار مکاره بیرون آیم به یاد نوجوانی ام افتادم ...رنگ های تند چقدر وسوسه انگیز بود ....

از بازار مکاره بیرون بودم ... و حال اشک به چشمم نشسته بود....من که هستم ...من چه می کنم ...چرا نتوانستم مثل دیگران باشم؟

پ.ن: همه ما روزگارانی آرزوی یک مغازه اسباب بازی فروشی داشته ایم ...همه ما روزگارانی با بادکنک ها ساعت ها محو زندگی خود شده ایم ... همه ما روزگارانی از رنگ های تند لباس ها لذت برد ه ایم ...و اگر دختر بودیم رنگ صورتی و قرمز دیوانه مان کرده است ....شاید دارم اینها را می گویم که خودم را توجیه کنم نه نسترن .... اتفاقی نیفتاده ....تو از همه این سن ها گذشته ای ...تنها فرزندی نداری که با او دوباره به این دوره ها شاداان باز گردی ... یا نه دارم می گویم ...هر زمانی حسی را می طلبد ... از حس زمان خود لذت ببرید ... و سعی نکنید دیگرانی باشید که در سن و حس شما نیستند.

پ.ن دوم : روزگاری در کودکی گاهی می شد در همان حال که نگاهم به پرواز کبوترها در خنکای نزدیک غروب تابستان روی پشت بام خیره می ماند از خود  سوال می کردم که چند سالگی ازدواج می کنم ؟ .... و در حالی که یک لحظه می ترسیدم ... برای فرار می گفتم 30 سالگی...اما راستش را هم به خود نمی گفتم ....راستش در زمان کودکی که هیچ نمی دانستم ....این بود که دوست می داشتم مثل یک بانوی پولدار زندگی کنم ....تنها ...اما ماشینی داشته باشم که راننده داشته باشد ... و مردی دیگر در خانه  جلوی دستم مثل یک پیشکار خدمت کند ...و من لباس مشکی تنگ بپوشم با موهایی بلند که روی سر پیچاپیچ آرایش شده است.

و اکنون در خانه ای اجاره ای ...بدون ماشین ...بدون پیشکار ...با موهایی کوتاه و لباس مشکی تنگی که هیچ گاه نخریدم به آرزوی تنهایی ام رسیدم. 

خواستی کوچک اما برای امثال ما بزرگ!

امشب ارمیا (اگر نامش را درست نوشته باشم) برنده شد... تا کسانی که به او رای داده بودند این پیام را برسانند که آقایون ...خانومها ... دوره ای که به موسیقیدان و خواننده مطرب می گفتید ... مدتهاست تمام شده ...و نیز دوره ای که خط ممیز می کشیدید میان خوانندگان زن ... با زنان این مرز و بوم نیز به اتمام رسیده ... و حتی خود آن زنان خواننده خودشان را به دیگر صورت در می آوردند تا در کلیشه های رایج جای دهند نیز تمام شده .

ما زنان ایرانی می خواهیم صدا داشته باشیم ... ما زنان ایران می خواهیم بگوییم و اینک ما ... و اینک ما هستیم...حتی اگر اینگونه صدای مان را برسانیم.

برنده شدن ارمیا جدای از صدای لطیفش ... جدای از حجابش که مثل خیلی از ما بود و هست ...(نقطه چین ها را خود بهتر از من می توانید خوانش کنید.)

پ.ن: تبریک به مردم خمین.