نه مثل همیشه
عکس پروین مربوط به حضور او در جایی شبیه به کتابخانه است که محمدرضا شاه برای بازدید آمده و عکس سیمین دانشور مربوط به مراسم عروسی اش با جلال آل احمد است.


پی نوشت: نمیدانم با خرمگس ها چه کنم ؟ ... یعنی انقدر کثیفم؟
عکس پروین مربوط به حضور او در جایی شبیه به کتابخانه است که محمدرضا شاه برای بازدید آمده و عکس سیمین دانشور مربوط به مراسم عروسی اش با جلال آل احمد است.


پی نوشت: نمیدانم با خرمگس ها چه کنم ؟ ... یعنی انقدر کثیفم؟
از یاد برده بودم که گلسرخی برای چه دادگاهی و بعد اعدام شد... برای همین مطلبی که به دنبالش در اینترنت بودم را رها کردم ... و نگاه بهت زده ام به عکس مرا وا داشت به کند و کاو در زندگی و دلایل اعدام گلسرخی.اما آنچه در حاشیه مطلب یافتم برای ام جالب تر شد چرا که در جست و جوی متن ... همه آنچه باید به خاطر می آوردم را به خاطر آوردم و در پرسه ای نو در فضای مجازی به دنبال حاشیه رفتم و آن چه بود؟... نه آن که بود؟
کرامت الله دانشیان.
نامش را زیاد شنیده بودم ... هر گاه داستان گلسرخی روایت شده بود ...اما این بار در کند و کاو متن زندگی گلسرخی ... چیزی از دانشیان یافته بودم که تا آن روز نشنیده بودم ... و آن چه بود؟ ...این بار واقعا و آن چه بود؟
خالق سرود "بهاران خجسته باد".
خب مگر می شود؟ دانشیان که سال ۵۲ اعدام شده بود... پس چگونه می توانست خالق سرود شادی باشد که مدام آمدن بهار را خجسته می داند و به واقع تبریک می گوید... و همه آنهایی که سنشان می رسد ... آن را بهمن ماه ۵۷ از رادیو ایران تازه فتح شده شنیده اند و نسل های بعد تا به امروز ...هر سال و هر سال به همین هنگامه ها که می رسیم آن را زیاد می شنوند.
و کشف این ماجرا مرا کشاند به اینکه به ظاهر در ابتدا در جریان جنگ کنگو ... شعر اصلی را یک استاد دانشگاه می گوید ... مثل اکثر شعرهای کلاسیک و نویی که آن روزگاران مد بود برای یک جنگ گفته می شد تا نشانه ای از روشنفکری باشد.
دانشیان شعر را می خواند ...لابد می خواند ... و چند بیتش را بر می دارد ... و برای خود می کندش سرود.
وقتی به زندان می افتد تا نوبه اعدامش برسد... روزی آن را برای فردی دیگر با علائم مرس که آن روزگاران ظاهرن مرسوم زندان ها بوده است ... بر روی دیوار می خواند(مرس می کند) ... و اینگونه می شود که سرود از پس مرگ دانشیان می ماند برای بهمن ۵۷.
اما کسی که آن را می ساخت نمی دانست دارد سرودی را برای پخش از رادیو پس از پیروزی انقلاب می سازد ... بلکه تصور می کرد در روزهای شکوه ملی و انقلابی که به امید خدا به ثمر می رسد ... سروده ای را آماده می کند برای مراسم سالمرگ گلسرخی و دانشیان که ۲۹ بهمن بود... و آن فرد که بود ؟ ...ابتدا گفتم ...اسفندیار منفردزاده.
منفردزاده که نه استودیویی را می توانسته در شرایط حکومت نظامی برای کار بر آهنگی که ساخته بود ... فراهم کند... و نه از نوازنده ای درخواستی برای کمک ... خود با سازهای بسیار ابتدایی آهنگ را می نوازد و هر کدام را روی یک نوار کاست ضبط می کند با آن ضبط های پرتابل قدیمی .... و نوارها را روی هم میکس می کند... در خانه و با دو تا از دوستانش در یک هم نوایی سرود را می خواند... همان سرودی که بعد از ۳۵ سال طراوت جانداری دارد که باعث شده هیچ گاه با استودیو و ضبطی جدید اجرا نشود.
من از همان روز اول که این سرود را شنیدم اینگونه به خاطر سپردم ... مثلن این بخش:
به آنان که با قلم رهایی خلق را به چشم جهانیان پدیدار می کنند بهاران خجسته باد ...بهاران خجسته باد.
و خب برای ام معنا می یافت "رها"یی به معنای پیروزی یک ملت - انقلاب- و بهارانی شدن زندگی ها ...
و این شاید به دلیل خواست شنیداری من از یک طرف ... و امکان بد ضبط سرود از طرف دیگر ! بوده باشد... به هر حال وقتی متن سرود را خواندم تازه به اشتباه شنیداری سی و چند ساله ام پی بردم .گاهی اشتباهی می فهمم ...گاهی اشتباهی می شنوم ... گاهی اشتباهی گرفته می شوم ... و زندگی ... بگذریم.
این هم اصل سرود:
پی نوشت: لابد شما این داستان را می دانستید و از همان ابتدا گفته اید ... "گاگول ...بقیه که گاگول نیستن مثل تو."
پ.ن دوم: اون کسی که گفتم سرود رو با مرس شنید و رسوندش به ۵۷ ... یادتونه؟... آها همون... بگذریم.
پ.ن سوم: یادم رفت داستان یک ترانه را برایتان بگویم ... واقعیتش این هم سرود است ... نوشتم ترانه تا جذابیتش بیشتر شود...داستانش را همتان می دانید بنابراین تعریف کردنی نیست ...همین که نخستین مارش نظامی ایرانی ها که به خواست و البته سفارش ناصرالدین شاه آهنگسازی که رقص والس را هم ابداع کرده بود... برای ایران و ارتش ایران ساخت ... و این آهنگ بعد از چند سال مثل همه چی در ایران دمده شد... تا اینکه نزدیک به صد سالی گذشت و چند سال پیش .... دو سه تا از اهالی موسیقی که به خاطرش داشتند ... نکته سنجی جالبی کردند و برای اش شعر ساختند و شد آنچه شد....اما انقدر بی خود و با خود هر کسی به سمت خودش مصادره اش کرد و پخشش کردند که لطافتش را برای من یکی از دست داده و با شنیدنش کهیر می زنم ...همین که عقیلی می خواند : وطن ای هستی من را می گویم.
- البته نسبت به عقیلی کهیر پیدا کرده ام و گرنه سرود بسیار زیباست و شعرش که بیژن ترقی خودمان سروده است ... و شاید به همین دلیل من از خاطر بردم سرود است و از آن به عنوان ترانه یاد کردم.
باز هم حکایت، همان حکایت برای شما جاالب است و برای من خاطره شده است.
در سنواتی که شما به دنیا نیامده بودید که خاطرتان باشد ... سن رای دادن 18 سال بود- یعنی حداقل سنی که در دنیا برای حق رای دادن قائل می شوند- ... و شد آنچه شد.... و یک نفر که خیلی ها آن موقع دوستش می داشتند با رای بسیار بالا شد رییس جمهور...
هنوز دو سال از رییس جمهوری اش نگذشته بود که با شروع جنگ تحمیلی و عدم تطابق سیاست های لیبرالی رییس جمهور با یک نظام فراگیر برای بسیج و پیروزی در جنگ ... دوستان قدیمی همه دشمنش شدند – حق هم داشتند...(البته به نظر من) - و شد آنچه شد... آن یک نفر عزل شد... و خب حالا می باید کسی که انتخاب می شد جوری می بود که انزجار دسته جمعی ملت را از آن فرد نشان می داد – حتی اگر امروز شما عاشق آن فرد و لیبرال بازی های اش در آن فضای احساسی جنگ و انقلاب باشید -* ... خب چه باید می شد ...در آن فضای جنگ قبل از فتح خرمشهر و شکست های پیاپی ایرانی ها .... نمی شد که جنگولک بازی انتخاباتی هم در شهرها راه انداخت... این طور شد که می باید یک یا دو نفر کاندیدای ریاست جمهوری می شدند تا ملت راحت انتخاب کنند ... هر چند ملت انتخابشان را کرده بودند ...اما خب در طول کمتر از دو سال که شونصد نفر سنشان بالای 18 سال نرفته بود که رای مردم آنچنان بالا باشد که خود رییس جمهور عزل شده هم از حجالت سر به زمین بگذارد و بمیرد...اینجوری شد که دو سال از سن رای دهندگان کم کردند و سن حق انتخاب شد 16 سال! – خب اصلن معنا هم نداشت که 13 ساله ها بروند بجنگند و 16 ساله ها بچه محسوب شوند—
خب رییس جمهور مرداد ماه ریاست جمهوری را تحویل گرفت کمتر از یک ماه بعد کشته شد... یادم نیست برای نفر بعد هم باز سن را پایین تر آوردند یا نه ... اما وقتی غرضی چند وقت پیش گفت 55 میلیون رای دهنده و به او گفتند که 50 میلیون و او گفت دو سال سن رای دهنده ها رو کم می کنیم همون 55 میلیون نفر به دست میاد .... شاید خیلیا پای گیرنده های ضرغام تی وی از خنده ریسه رفتند ...اما واسه من و امثال من جک نبود ... یک روایت تاریخی بود! - نه خیلی دور ...همین نزدیکی!-
پریشان نوشتم ...مثل همیشه ... نمی خواستم هم درباره این مسائل بنویسم ....اما خب تقصیر غرضی است.
پ.ن: به شعر شاملو بیش از پیش معتقد شده ام "جماعت من دیگه حوصله ندارم .... گرچه با دیگرون فاصله ندارم / کاری با کار این قافله ندارم."
پ.ن دوم: خیلی سخت است ...باور کنید خیلی سخت است ... مریض باشی ...دیگران دوستت داشته باشند ...اما از مریضی ات خسته شده باشند ...تو احساس و شنوایی ات را از دست نداده ای یا گاه حس لامسه ات را .... و از کلمات می فهمی خسته شده اند ...اما تو چه می توانی بکنی ... می توانی از خودت خلاص شوی.؟ ...می توانی؟
پ.ن سوم: گفته بودم دبیر فرهنگی هستم ... دو سه هفته ای است که خواستم خودم سایه ام سر حوزه موسیقی باشد...مثل خیلی قدیم ترها!... و این شد که درست از همان روز که سایه من افتاد سر موسیقی ....مرگ و میر هم افتاد میان جماعت هنرمند اهل موسیقی! ...
پنجشنبه هفته گذشته وسط سخنرانی شجریان و سوت و دست مردم ...وقتی با موبایلم صحبت می کردم حس کردم شده ام خبرنگاری از نوع فیلم زد! ... که معلوم نبود تشییع جنازه می رفتند یا میتینگ... وقتی این فکر را می کردم که سرم را برای اینکه دست های جمعیت که به هم میزدند به کله ام نخورد ... کرده بودم میانه های یک تاج گل!... و پای ام را به حال آماده باش روی پله های فرعی ساختمان تالار وحدت یکی روی پله بالاتر و دیگری روی پله پایین تر نگه داشته بودم... اینها همه هیچ ... امروز دیگر اوج اوجش شد... چگونه ؟ ...اینگونه که غیر از احمد ابراهیمی ... حتی معلمی نوحه سرا(بخوانید ترانه سرا) ی آهنگران هم مرد... و قلیچ انوری ... نوازنده مقامی ترکمن هم دارد ...استغفرالله!
احتمالن اگر تا آخر هفته پای ام را از حوزه موسیقی بیرون نیاورم کار به هنرمندان آن بر آبی هم خواهد رسید هر چه باشد یا نباشد به قول شهرام شب پره ...همشون دور و برای ۷۰ سال رو دارند!
اینها را گفتم یاد این افتادم که چند سال پیش هوس کرده بودیم یک کشور نزدیک اما بکر ...با دوستانم برویم ... قرار گذاشتیم برای تاجیکستان ... تصمیم ما می خواست جنبه عملی پیدا کند که طالبان ریختند به سربازهای مرزی تاجیکستان شبیخون زدند و داشت جنگ داخلی می شد که گفتیم از خیرش بگذریم ... این را که گفتیم ... تاجیکستان دوباره شد امن و امان!
آن مدت که هنوز دلاری بود و دوستانی ... خلاصه ما تصمیم به رفتن به هر جایی گرفتیم حتی نروژ ...یک دفعه می زدند و می بردند و امنیت ملی شان فرت می شد می رفت هوا! ....آن هم از نوعی که مسلمان نشنود کافر نبیند ...
آن وقت ... من نشسته ام از خودم گاهی اوقات می پرسم چرا روزی روزگاری اون قدیم ندیما ....بعضی ها از من سوال می کردند " چرا ازدواج نکردی؟" ... یا من از دوست می پرسیدم :" چه حکمتی بود که درست وسط دوره "نه زندگی ُ نه مرگ" یک جامعه... می بایست به قامت جنس دوم زنده مانی کنم همه عمر را؟"
- حالا گفتم جنس دوم ...نگویید که زن ال است و بل است و می تواند از صد تا مرد مردتر باشد و به زنان توهین کرده ای ...نه اینجور ها هم نیست.
بگذارید برای اینکه از دلتان در بیاید یک ماجرا تعریف کنم... جایی که من کار می کنم به تازگی با دو پزشک قرارداد بسته است یکی از آنها پزشک زنان است و دیگری پزشک مغز و اعصاب ...نتیجه آن است که از دید مدیران محل کار من ... انسان ها دو دسته اند یا زن هستند یا دیوانه!
از مردها عذر می خواهم و خودم هم نمی دانستم این متن انقدر طولانی می شود.
داشتم می گفتم همه چی از حماقت من شروع شد یا خود را حماقت زدن من!... مث وقتی که شما می توانید تو خیابون با یه ناشناس که حرف نامربوط زد دعوا کنید اما نمی تونید با همسایه دیوار به دیوارتون که یه عمر سلام علیک داشتین و همون حرف نامربوط رو زد دعوا کنین ...یا خودتونو می زنین به نشنیدن ... یا حتی در کمال ناباوری همگان یه جورایی تصدیق کردن!... منم تو همچین وضعیتی گیر کرده بودم ... طرف انقدر بهم نزدیک بود که نمی تونستم نه دعوا کنم ... نه روم می شد که براش توضیح بدم که اشتباه می کنه ... یه عمر سلام علیک ... یه عمر به روی خودم نیاورده بودن ...خلاصه این شد که این بار هم که مساله خیلی خیلی گنده بود ...روم نشد و وادار شدم خودم رو بزنم به حماقت ... و همیشه هم می دونستم که خودم رو زدم به حماقت و این درد بود.
درد بود که اون یه چیزایی بگه که من خوشم بیاد ... مث بقیه که اسمشم میذارن مخ زنی ... و من خوشم نیاد و بتونم به بقیه بگم خودتی اما جلو این یکی مجبور شم خودم رو بزنم به حماقت...
یه روز حتی به خودم گفتم : امروز دیگه بهش می گم یه بازی بود بچگیا می کردیم اسمش ایروپولی بود چی بود ...حالا هر چی ...حس می کنم یه مدت این بازی رو کردیم ....حالا دیگه بریم جدی شیم ....
اما بازم روم نشد ...
بدتر از همه چی این بود که حماقتم مدام جلو چشمم بود...اما روم نمی شد بگم آقا دارم حماقت می کنم ... بگم چی راجع به من فکر کردی... روم نشد و نمی شد و نشده .
بدیش این بود که به دیگران بگم تو خوبی.
بگذریم...تقصیر از منه که حماقت کردم ...اونم یه بار تو عمرم ... بعضیا که مدام حماقت می کنن یا خودشون رو می زنن به حماقت چی می کشن؟"
پ.ن: "اوی نسی تو هم تو زندگی مدام خودت رو می زنی به حماقت ... و گرنه نمی شه ادامه داد به همین نفس کشیدن ظاهری...می شه؟"
پ.ن مربوط : هیچی دردناک تر از این نیست که یه نفر مدام برای خوشایند تو دروغ بگه و تو خودت رو بزنی به حماقت که داری باور می کنی...و با همون باور هم ....