فكر مي كني

فكر مي كني همه چي داري اما هيچي نداري ...

 

پز دادن نسترنی!

بالاخره نتیجه ماراتن کنکور هم مشخص شد و سومین یا همان آخرین نوه مادر من هم پزشکی قبول شد... با کمی اختلاف مثل خواهرش که امسال از تزش در دندانپزشکی دفاع کرد ... و مدتی است کنار دست مادرش کار را تجربه می کند و درکنارش با تحقیق و نوشتن مقاله های علمی برای مجلات علمی خارج از این جامعه حال می کند... و مثل دختر خاله اش که امسال مهر ماه که شود دومین سال رشته اش را در زیر دندان دندانپزشکی به تجربه می نشیند...و گاه راهش را کمی که کج کند ... سر کلاس های مادرش می تواند بنیشیند!

و همگی رشته های شان را در دانشگاه تهران و یا شهید ملی (همان بهشتی حاضر) مزه مزه می کنند مثل مادران یا خاله شان!... هر چند خاله شان عصیانگری بود روزگاری برای خودش و راه خانواده را ادمه نداد و در مسیری کاملن مخالف  به رغم داشتن دیپلم تجربی ... به فوریت به کلاس های حقوق سیاسی پناه برد!

اسم تازه من!

نمی خواهم به هیچ چیز دیگری فکر کنم ... جز آنکه "جوان"ه زده است.- در میانه سال های تنهایی –

 

از خدا تو را خواستم ...هر چند نمی دانستم نامت چیست... هر چند نمی دانستم چند سال داری... هر چند نمی دانستم چهره ات را چگونه ترسیم کنم.

می گویی:"میانه صفا و مروه ...دیگر می خواستم فریاد بزنم ... دیگر نمی توانستم .. و تو همه جا بودی ...به هنگام طواف کعبه ... در عرفات ... در این سعی همه زندگی میان صفا و مروه !"

از خدا تو را خواستم ...هر چند نمی دانستم نامت چیست... هر چند نمی دانستم چند سال داری... هر چند نمی دانستم چهره ات را چگونه ترسیم کنم... و تو  نزدیک بودی ...انقدر نزدیک که نمی توانستم ببینمت.

روی صندلی نشسته ای ... میان زمستان هستیم ... می دانم درد می کشی ... اما به من لبخند می زنی ...میانه سرفه هایی که امانت را بریده اند.

به خودم در آینه نگاه می کنم ... مقنعه که سر می گذارم ...گویی سال ها می گذرد و من دیگری می شوم ...شکسته و پیر.. شکسته و پیر.

حس می کنم  تحقیر می شوم در هر دیداری... به سایه های تنهایی پناه می برم ...سالهاست به تنهایی پناه برده ام ...سالهاست.

و از پس سال ها ....همه نامشان می شود:" پسرم ...دخترم " ...و نام من برای آنها می شود :" مامانی .... استاد ...حاج خانوم ... رییس ...نسترن عزیز !" ...نام ها دگرگون می شود ...باور کرده ام ؟ ...نمی دانم ....اما از خود می پرسم فرصتی برای زیستن با تو داشتم که حال این همه .....می گذرم .

و  ناباورانه از خدا تو را می خواهم ...هر چند نمی دانم نامت چیست... هر چند نمی دانم چند سال داری... هر چند نمی دانم چهره ات را چگونه ترسیم کنم... و تو  نزدیکی...مماس با زندگی ام ...انقدر نزدیک که نمی بینمت.

مقنعه مرا به لنجزار میانسالی می کشاند ... و من می گویم :" پسرم ....دخترم."

و تو اکنون هستی ... و من از لنجزار فاصله می گیرم ... جوان می شوم. جوان می شوم؟!

می گریم... وصدای تو زنگ گریه دارد.

مضامین حقوقی!

قرن ها پیش حقوقدانان ُ حقوق را به دو بخش طبیعی و حالا نمیدونم چی تقسیم کردند.

برا ساس حقوق طبیعی اصل بر برائت است همان اصل اولیه ای که در همه دنیا درباره انسان ها ساری و جاری است و معنای اش را شما بهتر از من می دانید که "همه خوبند مگر خلافش ثابت شود."

- متهم به معلم دینی نشوم همین معنا در قرآن هم هست.

حالا قرن ها گذشته ... و من در این کثافتخونه که اسمش ام القرای نمیدانم چیست؟ ... به این نتیجه رسیده ام که همه - جوان و پیر و حتی نوجوان و کودک منفک نیستند وقتی می گویم همه یعنی همه - بد هستند مگر خلافش ثابت شود.

که برای اثبات خلاف خود می دانید صد جور شاهد و مدرک و عامل لازم است.

پی نوشت:

می گوید: " میدونی چقدر می شه پول به جیب زد؟"

می گویم: " تو که منو می شناسی اهلش نیستم."

می گوید:"همه ما  اهلشیم ...فقط من و تو فرقمون اینه که می ترسیم ... نه از خداها! ... از اینکه دیگرون بفهمنو چون خودشون نتونستن زودتر از ما پولو به جیب بزنن هزار تا انگ بهمون بزنن."

می گویم :" نه اینجوریا هم نیست."

می گوید:"همینجوریاست...تو وجود همه ما یه قاتل ... یه شکنجه گر ... یه جلاد ... یه اسیر یه لقمه نون که حاضره هر کاری بکنه ... هست ... شرایطش پیش نیاد تا آخر عمر هم نمی فهمیم کی هستیم."

پی نوشت دوم:

تو این کثافتخونه که اسمش ام القرای نمیدانم چیست؟ ....تو این دنیایی که گویی واسه مردها آفریده شده ... میون این همه نامردی دارم می میرم!

پی نوشت سوم:

کسی به یاد ما نبود!

پی نوشت چهارم :

گاهی آدم چهل و چهار سالشه اما نوشته اش بوی شانزده سالگی و همان حب و بغض ها و مرزبندی های خطی دوران بلوغ رو میده!

پی نوشت پنجم:

یکی به من : " بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم"

من به او:"حالت زیادی خوشه...اصلن اول بگو کجا زندگی می کنی؟ ...دومندش جنسیتی که حساب کنیم مردی یا زن؟ ... سومندش ... بابات رانت خواره یا خودت؟....  چهارمندش ... اگه هنوز نش...شیدی...غمی نیست شب درازه."

از جنس فراموشي

مرد وقتي حرف مي زند هوا كم مي آورد.... مي خواهد تند تند بگويد تا وقت تمام نشود... 

مرد وقتي حرف مي زند شبيه كارگران فصلي مي شود كه مي خواهند ديگران را پس بزنند تا صاحب كار او  را انتخاب كند و پاي ساختمان ببرد.

زن نگاهش مي كند ... گويي مرد مسخ شده است... خودي كه تا به حال مي شناخت نيست ... مرد بدون خستگي حرف مي زند ... عرق تمام پيراهنش را خيس كرده ... به جايي نگاه مي كند چنان سربازي در محل سان! ... زن ناباورانه به مرد نگاه مي كند ... با خود مي گويد: " آيا مسخ شدگي همين است؟....اين كيست كه من نمي شناسمش؟"

زن نگاهش مي كند ... ديالوگي كم مانده به ذهن از فيلم هنرپيشه را به خاطر مي آورد..." به مجنون گفتن تو ديگه چرا ؟ تو كه آوازه عاشقيت همه تاريخ رو پركرده؟ ... مجنون مي گه :  وقتي به ليلي برسي و قرمه سبزي بذاره جلوت ... عشق فراموش مي شه (فاتحه عشق و عاشقي خونده است)."

زن تا كي دوام مي آورد نگريستن وجود مسخ شده مرد را ؟ .... مرد كي فراموش مي كند حضور ديگرگونه خود را؟

پي نوشت:

گاهي كم نويسي ها دلايل گوناگوني دارد...يكي اش مي تواند دیدن تصوير آنچه عشق! می گویندش باشد به عالم واقع ... اما تو نه خوشحالی ... نه در انتظار .

می دانی شده ای شبیه هزار هزار تا هوس بچه گانه که داشته ایم یا داشته اید و برای مان شده است یک آرزو... و ...بگذریم.

تنها نگاه می کنی و می دانی لحظه فراموش کردن "زن"  می رسد...مثل فراموشی نفس کشیدن!