داستان کوتاه!
آقای شاهینی می گوید: "بهتر نیست به جای این همه زحمت ...سبزی آماده بخرید؟"
دختر کمی مکث می کند ... می گوید:"می دانید آن سبزی های آماده را من پاک می کنم."
آقای شاهینی می گوید: "بهتر نیست به جای این همه زحمت ...سبزی آماده بخرید؟"
دختر کمی مکث می کند ... می گوید:"می دانید آن سبزی های آماده را من پاک می کنم."
من بچه بودم اما خاطرم هست دقیقن ... خب با حسابی که برات کردم ما از یه خانواده کاملن مذهبی بودیم...بزرگترها گریه می کردن ...از مادرم گرفته تا عموها و عمه ها و دایی ها و خاله ها ... گریه می کردن و دعا می کردن ...کتاب دعا رو می گرفتن دستشون ... اونی که بلد بود بخواند ... می خواند و بقیه هم تکرار می کردن ... ما هم به همین شیوه دعا می خوندیم و منتظر بودیم ...بابام آزاد شه ... تو خونه نشسته بودیم ... ما که بچه بودیم ...منظورم بزرگتراست ... تو خونه نشسته بودند و می خواستند با دعا و گریه ...مشکل حل شه.
سالها گذشت تا بفهمم که اون دعاها بی ثمر بود ... از خدا می خواستیم که مشکل حل شه ...اما خدا هزار جور جلو راهمون گذاشته بود ... ولی ما که یاد گرفته بودیم با دعا مشکلامون رو حل کنیم ... نمی فهمیدیم که باید یکی از اون هزار راه رو در کنار دعا بریم ... اولیش این بود که یه وکیل برا بابام بگیریم...قیافت رو اینجوری نکن ... اون موقع روحانی وجهه ای داشت و یه وکیل عادی هم می تونست بابای من رو که کار خاصی هم نکرده بود از زندان دربیاره ...مثل الان نبود.. و ما فکر می کردیم با خواستن آزادی بابام از خدا همه چیز کامله ....و باید بابا آزاد شه..."
آقای رسولی که پنجاه سال را رد کرده است ... حس می کند پدر پروین است و با همین حس با پروین صحبت راجع به ازدواج را آغاز کرده است ... نمی دانم چه گفته اند و چه شنیده اند از یکدیگر ... کاری که انجام می دادم تمام شده و حالا ناخودآگاه گوش های ام مکالمه آنها را می شنود.
"نه من از اون دخترا نیستم که بگم حالا نمی خوام ازدواج کنم ...خودم میدونم دیرم شده ."
"خب اگه قصدت ازدواجه چرا کاری نمی کنی؟"
" تو جامعه ما این آقایون هستن که باید کاری بکنن."
صورتم را به سوی پروین می گردانم ... متوجه می شود که گوش می دهم ...روی اش را به من می کند و می گوید:" می دونی داشتم تو مترو می اومدم ....کنار یه خانم جا افتاده نشسته بودم ...به من گفت پسرای امروزی دنبال امثال تو نیستن ... ."
نگاهی خودش به سراپای خودش کرد که یعنی من به این مرتبی چرا این حرف را به من زده است آن خانم جا افتاده.
هیچ نمی گویم.
آقای رسولی می گوید:" من میدونم تو چقدر دختر خوبی هستی ...چقدر می تونی یک پسر که قصدش ازدواج است را خوشبخت کنی...تحصیلات داری ... ایمان به خدا وند داری ... اهل ..."
پروین خوشحال شده است میان کلام آقای رسولی می پرد :" اهل هیچی هم نیستم."
با چشمانم گونه ای نگاهش می کنم که یعنی "چه افتخار هم می کنی که اهل هیچی هم نیستی." نگاه آقای رسولی به من است که کمکش کنم.
می گویم:" پروین جان ...اگر بخوان کارمند نمونه انتخاب کنند ... تو می شی بهترین کارمند... چون نه از کارت می دزدی ... و نه کار رو می گی که نمی تونم ...و هر چی هم سخت باشه به انجام می رسونی...واسه ازدواج هم این کار رو می کنی؟"
"یعنی چی؟"
آقای رسولی می گوید:"حتمن یادت هست یه موقع داشتی دیپلم می گرفتی ...یادت هست؟"
پروین می گوید:" خب آره ....آلزایمر که ندارم."
" خب اون موقع چی کار کردی؟"
"درس خوندم "
"موقع کنکور چی؟"
"درس خوندم به خدا توکل کردم."
"برای ازدواج چی کار کردی...اگه به شکل کنکور نگاهش کنی؟"
لبخند می زند ... از تشبیه کنکور به ازدواج... مانده است چه بگوید...کمی فکر می کند و می گوید: " یعنی چی این حرف؟"
من می گویم:" یعنی موقع کنکور غیر از درس خوندن و توکل بر خدا ... اگر می گفتن موقع چهار صبح باید بلند شوی برای شش ماه ...هر روز این کار رو کردی ...وقتی لازم شد امتحان بدی ...همه چی رو به دقت با خودت همراه کردی که عیب و ایرادی نداشته باشی و رفتی امتحان دادی ... اصلن اگر امتحان نمی دادی ...زحمات برای کنکور به باد می رفت ...برنامه برای کنکورت گذاشتی ... برای ازدواج برنامه گذاشتی ؟ ... زحمت کشیدی؟ ... امتحان دادی؟"
آقای رسولی لبخندی از سر رضایت می زند که دارم حرف های او را به زبانی دیگر می زنم ...
پروین می گوید:"این دو تا خیلی فرق می کند."
آقای رسولی می گوید:"نه باید برنامه داشته باشی ... اگه تو محل کار یه کاری پیش بیاد که لازم شه شش صبح بیای اینجا میای؟"
"خب آره ..اگه نیام ممکنه توبیخ شم .."
" اگه برای ازدواج لازم باشه قدری سختی به خودت بدی چی...حاضری؟"
" چه سختی؟"
من می گویم :"اون خانم جا افتاده چی گفت بهت ... یه چیزایی مثل اینکه گفت درباره اینکه پسرای امروزی امثال تو رو نمی پسندن."
"بی ربط گفت."
" پروین جان ... تو همه زندگیت شده کارت ... از صبح علی الطلوع مقنعه به سرته ...تا شب که بخوای بری خونه...اگه تو دهه 20 زندگیت بودی ... پسرای امروزی براشون زیاد مشکلی نبود ... می گفتن این دنبال تثبیت جایگاه خودش در کارشه ... ولی الان که تو دهه 30 هستی ... حس می کنن ...این دختر شلخته است ...هر چند می دونم تو خیلی تمیزی ... شلختگی روحی منظورمه ...حس می کنن تو یه آدمی هستی که اصلن با زندگی مانوس نیستی و فقط دنبال کار اداریت هستی و بس...حتی اگه چادر سر می کردی و قیافت با قیافه فرم اداری تفاوت داشت ممکن بود برات هویت مستقلی از کارت قائل بشن ...اما الان داری اشتباه می کنی.... "
آقای رسولی می گوید:" خانم رها راست می گه ...لباس فرم همیشگی به تن یه دختر برای پسر ... این دید رو ایجاد می کنه."
"نه بابا ...من همیشه اینطور نیستم ... شال هم سرم میندازم."
می گویم:"کجا؟"
"خب وقتی می خوام برم خرید و روز تعطیل باشه."
آقای رسولی می گوید:"مهمونی میری؟"
" از اون مهمونیا می خوام صد سال نرم ."
آقای رسولی بهش کمی برخورده ...اما ادامه می دهد :"منظور من هم اون مهمونی ها نبود...مهمونی فامیلی ...مهمونی تولد ...مهمونی عروسی ....مهمونی های دیگه ...خودت را باید داخل این مهمونی ها بندازی به زور هم که شده."
"وقت ندارم که ..."
می گویم :" تو همه درها را بسته ای و بعد می خواهی خداوند همسری شایسته برای ات قرار دهد؟"
آقای رسولی می گوید:" هیچ می دانی ...من همسرم را چگونه یافتم؟ ....خواهرم به مهمانی رفته بود و دختری را دیده بود ...دورا دور خانواده شان را می شناختیم ....و این شد شروع ... ارتباط ما تا هم را بهتر بشناسیم و سرانجام ازدواج کنیم و از زندگیمان راضی باشیم."
پروین سرحال شده است ... انگار می خواهد بگوید:"یافتم ...یافتم."
به آرامی به من می گوید: "رفتم که برنامه ریزی کنم...می دونم که هر چه خدا بخواد همونه ...اما راست می گین شما و آقای رسولی ...من واسه یه کنکور فکسنی ...برنامه ریختم ...دعا کردم ...بی خوابی کشیدم ... و حالا فقط از خدا می خوام ...بدون هیچ کاری."
او می گوید: " من در زندگی برای هر چه خواسته ام تلاش کرده ام .... بی اندازه تلاش کرده ام ... من تلاش می کنم...تلاش می کنم ... تا کسب کنم آنجه را می خواهم."
می خواهم بگویم :"شما که اهل کتاب هستید چرا اینگونه از تلاش خود می گویید ... و "من" را جای "دوست " می نشانید؟" ...به جای اش می گویم:" اگر خدا بخواهد."
مصرانه می گوید:"من تلاش می کنم."
من با پافشاری باز می گویم:" اگر خدا بخواهد."
"نه من تلاش می کنم."
"اگر خدا بخواهد."
این پینگ پنگ کلامی دو سه بار دیگر ادامه می یابد... می خواهم دیگر مشت حواله اش کنم ...اما به یکباره می یابم ...." من تلاش می کنم و اگر خدا بخواهد ...کسب می کنم آنچه او برای ام نکو می داند ... چرا غافل مانده بودم از تلاش ....و تنها به وجه اگر خدا بخواهد چسبیده بودم... چه خوب شد که او با من چنین پینگ پنگ کلامی را آغاز کرد ...تا در این رفت و برگشت کلام ...درک کنم به عینه که چرا دعا اجابت نمی شود ...چون از خدا می خواهیم و چون انسانیم و فراموشکار ...از یاد می بریم که او بسیار امکان به ما داده است که تلاش کنیم ...تا برسیم به آنچه مقدرمان است."
سپاس مر دوست را.
همه ما پیش فرض هایی برای سر باز زدن یحیی داریم ... به قدری زندگی در زمین سخت بوده است ... و به قدری یحیی در همه زندگی تسلیم ذات دوست بوده است ... که پس از مرگ به آرامشی دست یافته ...که با هیچ چیز نمی خواهد عوض کند ...حتی بازگشت به زندگی زمینی....
بیاید که چه؟ ...باز آن همه سختی ها را متحمل شود؟ ...
نگاهش می کنم ...در نگاهم این پیش فرض ها موج می زند ....نگاهم را قطعن خوانده است.
می گوید: " در فلسطین و برخی نقاط دیگر ... داستان دیگری هم میان مردم رواج دارد که صحت آن را نمی دانم ... اما مردم آن مناطق می گویند:" عیسی حتی پسر نوح –سام – را زنده می کند .... سام وقتی بر می خیزد ... جوانی است با موها و ریش های سفید... و چهره ای وحشت زده ... عیسی از چهره او می ماند ....سام می گوید: "تو مرا به زندگی زمینی خواندی؟" ...عیسی می گوید:"آری" ....سام آرام می شود .... می گوید: "یک لحظه تصور کردم در صور دمیده شده و روز محشر است از وحشت موهای ام سفید شد...حال که اینگونه نیست ...بگذار همان جا که بودم باز گردم.""
می گویم: " یحیی قبول ...اما سام چرا قبول نکرد ...او می توانست زندگی کند و اشتباهاتش را جبران کند...شاید که رستگار شود."
او با عربی فصیح کلام دوست را می خواند و می گوید: " به هیچ کسی پس از مرگ فرصت دوباره داده نمی شود." و اضافه می کند: " هر چه توشه کرده ایم تا زمان مقرر است که تنها دوست از آن آگاه است که زمان مقرر هر یک از ما برای رفتن کی است ."
می گویم :"برای همین سام نیامد؟"
به جای پاسخ به سوال من ... او از من سوالی می پرسد:" آیا دوست داری به زندگی جنینی باز گردی ؟ ...یادت باشد آنجا روح در تو دمیده شد ... هیچ کاری نمی کردی اما همیشه همه چی برای ات مهیا بود ...کسی مزاحمت نبود ....آنجا زندگی می کردی .... با این همه آیا دوست داری به زندگی جنینی باز گردی؟"
می گویم:"نه"
می گوید:"کسی را سراغ داری که بخواهد به زندگی جنینی باز گردد؟"
می گویم :"نه ...تا آنجا که دیده ام حتی آنها که از زندگی زمینی سیر می شوند آرزوی مرگ می کنند نه آرزوی بازگشت به زندگی جنینی"
"نکته همین جاست....آگاهی ما از دنیای پس از مرگ تا روز محشر شاید کم است ."
میان کلامش می پرم:"نه در کتاب کامل توضیح داده شده است."
"بله در کتاب آنچه گفته شده مربوط به روز حساب و کتاب است .... و پس از آن ... و در میانه مرگ ما تا روز حساب و کتاب می دانیم که روزگاری که شاید چند هزار سال بگذرد ...در عالمی خواهیم بود به نام برزخ...اگر چه پس از مرگ سوال جواب های اولیه ای می شود ...اما ظاهرن بلافاصله کیفر نازل نمی شود ...هر چند هیچ راهی برای جبران کارهایی که کرده ایم و بد بوده ...نیست ...اما در برزخ می مانیم ....و از آنجا که برزخ زندگی زمینی نیست ...نمی توانیم تصور کاملی از آن داشته باشیم ....اما اگر داستان هایی که گفتم واقعیت باشد ... کسی دوست ندارد به زمین باز گردد ... مثل من و شما که نمی خواهیم به دوره جنینی باز گردیم ... می گویند : دنیای زمینی برای رفتگان حکم همان دنیای جنینی را دارد."
گیج شده ام ...و می دانم اینکه در دنیای برزخ همه شاد و خرسند نیستند ....تنها پرهیزکاران هستند که بسیار شاد و مسرورند ... اما دیگران هم برای چه به زمین باز گردند .... با خودم می گویم حتی لاله و لادن مرگ را گزیدند ...نه بازگشت به دوره جنینی.
تنها جمله ای که ما می گوییم به گاه خستگی از دنیا ی زمینی .... جدای از خواست مرگ .... یک جمله است کاش هیچ گاه به دنیا نیامده بودم و در کنه این جمله این معنا نیست که کاش همیشه در دوره جنینی بودیم بلکه معنای اش آن است که کاش هیچ گاه نتفه ما شکل نمی گرفت.
راز نانوشتن لیلا به این داستان ها بازگشت...باید بیشتر از برزخ بدانم ... نه اینکه تحت تاثیر شنیده های بصری ! ... چرندیاتی را بنویسم..
پی نوشت: آنچه می نویسم ربطی به نوشته بالا ندارد .... همه ما افرادی را دیده ایم از جمله خود من که می گویند :" اون عرب جاهلی بود که هیچی نمی فهمید " .... و بعد همان افراد از جمله خودم .... به گاه دیگری وقتی درباره کتاب دوست صحبت می شود می گویند و می گویم:" خوندمش اما نفهمیدم ... می دونی خیلی سخته درک معانیش....." .... کسی باید به من و این افراد بگوید: "عرب جاهلی که به قول من و شما هیچ نمی فهمید ... در هنگامی که محمد عزیز آن را می خواند ....می فهمید ....پس بازی چیست؟" ....
گویی آن افراد و من ....تلاش داریم همیشه خود را توجیه کنیم ... و چه توجیه احمقانه ای....توجیهی که را ه را باز می کند برای برخی فرصت طلبان که واسطه شوند بین من و آن افراد و دوست .... و وهم خود را به جای کلام دوست بنشانند .... و بدون اینکه خود بدانیم انسان هایی بشویم مدام حاجت خواه نه از درگاه دوست.... و در وادی گمان گم می شویم.
و من و آن افراد از یاد می بریم هر چند مدام می گوییم محمد گفت من میان شما دو چیز باقی میگذارم کتاب و سنت.
و من و آن افراد از یاد می بریم که اسلام دین بی واسطه است .
این پی نوشت حاصل گفت و گوی امروز من با برخی از دوستانم بود.
پی نوشت دوم : مساله خواستن و حاجت برآورده نشدن را فراموش نکرده ام و اگر خدا بخواهد ...در پستی دیگر از دید خود بیان خواهم کرد...امید که وهم نباشد.
در موبایلش به جای ترانه یا موسیقی ....کلام خداست با صوت عربی که جان پرور است ....نه آن صوتی که ما در این جامعه گوش می دهیم و به یاد بهشت زهرا می افتیم و حلوا و گریه... و آنچنان کرده ایم که حتی با صدای روح پرور عبدالباسط باز به یاد حجله و تسلیت گویی را به خاطر می آوریم و بوی مسجد به هنگام ختم در مشاممان می پیچد.
اولین بار چنین صوت جان پروری را در بازاری کناره مسجد الحرام شنیدم ... نمی خواستم از آنجا دور شوم ... گویی نفس تازه می شد ...گویی زندگی بود....گویی آسمان بود!
به طور اتفاقی متوجه شدم که با مویایلش کلام دوست را گوش می دهد....از او پرسیدم :" شما هم به موسیقی علاقه دارید؟" .... در حال خودش نبود... وقتی متوجه من شد ... گوشی ها را از گوشش درآورد ...و هیچ نگفت ... اما نگاهش سرمستی موسیقی را نداشت.
می دانستم صبح حالش بد شده بوده است ....آنچنان که اطرافیانش یک لحظه گمان سکته را کرده بودند برای اش.
به خود که می آید از پس نگاهی که در آن اثری از موسیقی نیست....می گوید: " صبح داشتم حساب کتاب می کردم ... حساب کتاب زمینی ... خب چقدر برای این کار بگذارم ...چقدر برای آن کار ...چه کنم که بتوانم بیشتر داشته باشم ... یا چه کنم که برای فرزندانم پس اندازی در خور فراهم کنم...نمی دانم چه شد که حالم بد شد ...از حساب کتاب نبود ...اما حالم بد شد." بعد لبخند می زند ...می داند که منتظر باقی داستان هستم.
"الان کلام دوست را گوش می دادم – عین آیات را به عربی فصیح بدون ادا و اصول می گوید و بعد برای ام ترجمه می کند - دوست گفت :" جمع می کنید که چه؟ .... مگر نمی دانید که باید از زمین بروید ....."
واژه " تکاثر" در ذهنم باقی مانده است.
بعد لبخند می زند ...." می بینید خانم رها ....همه ما انسان ها فراموشکاریم .... به خود غره می شوم که با کتاب مانوسم ....می دانم زمین جایی است که باید از آن رفت ...اما فراموش می کنم ... و دوست یادآور می شود که باز خطا کردی "....لبخند می زند ... و با لبخندی به لب فکر می کند.
می خواهم بگویم: " حساب دخل و خرج را داشتن که خوب است یا فکر کردن برای اینکه چگونه زندگی مادی بهتری داشته باشیم."
اما می دانم چه خواهد گفت: " بله این کار بسیار خوب است ... من از صبح تا شام کار می کنم که زندگی مناسبی را برای همسر و فرزندانم فراهم کنم ...همسرم هم کار می کند ...و زندگی مان می چرهد ... آنچه بد است ...حساب کتاب کردن برای حرص بیشترداشتن ....این نوع حرص ...نشاندن "بیشتر داشتن " یعنی فراموش کردن اینکه اوست که بزرگتر است ...اوست که قدرت فائق است و همه چیز در ید اوست ... این حرص ها تبدیل به عادت که شود ...نشاندن "بیشتر داشتن مادیات " به جای دوست است ... و روزی می بینی همه چی داری ...اما در وادی گمراهی حیرانی ..."
لازم نیست که بپرسم پس آنها که همه چی دارند ...گمراه هم نیستند چه ؟ ....پاسخش را خود می دانم ... دوست به هر کسی که اراده کند می بخشد ... اما این توجیهی بر این نیست که در جامعه ای بنا شده بر ظلم هر حاج آقا یا حاج خانومی که همه چیز دارد و نمازش هم ترک نمی شود ....آنچه دارد به فضل دوست باشد .... و بر سر در خانه اش بزند : " هذا من فضل ربی".... و داخل خانه اش هم یک "و ان یکاد " بزند و کار تمام .
دفت می کنم به خط دوم پاراگراف آخر:نوشته ام "هر" ... یعنی کسانی هستند که در همین جامعه نیز ...بی نیازی را تجربه می کنند اگر دوست بخواهد.
این مقوله ناقص می شود اگر نگویم ....همه ما ...لحظاتی داشته ایم که از او خواسته ایم و در کمال ناباوری حتی خودمان ... به آنچه با ادب طلب از او خواسته ایم ....حاجت روا شده ایم .
فکر می کنم همه ما به شوخی هم که شده بارها ضرب المثل :کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم رو به کار برده ایم.
هر چند در این ضرب المثل نوعی کفر نعمت نهفته است ...اما نشان می دهد که گاه زندگی خارق عادت های خود عمل می کند و این نیست مگر لطف دوست.
اما آیا همیشه همین گونه است ؟ ....پس چرا این همه می خوانیمش و پاسخی نمی یابیم .
بخشی از این مقوله باشد برای پست بعد.
مثل اینکه از دردهای شما هم نباید بنویسم.... و همان لحظاتی که من بر آنها وقوف دارم و آنها بر من وقوف بنگارم.
بارها گفته ام دیگر از من بسیار زمانی است که گذشته است این ماجراها .... و چوب خشکیده ای هستم ... بی خاطره.
دختری بیخاطره مانده .... و در حواشی آنچه زندگی بود زیستم...زندگی در حواشی از من کسی ساخته که شبیه انسان های در متن زندگی نیستند.
.... و اکنون حتی از بهانه های ساده خوشبختی محروم.
گویی در این جامعه یا باید جوان باشی .... یا مادر یا پدر. غیر این صورت می شوی به تدریج آنچه من هستم ...و تحقیر حاشیه نشینی را بیش از پیش حس کنی .
من از خودم گلایه دارم چرا گاه چنین می نویسم ....مگر من مادر هستم؟ ....چه تجربه ای را اندوخته ام ؟ ....اگر اندوخته ام باید خاطره ای از آن در ذهنم باشد ....اما نیست.
من از خودم گلایه دارم چرا گاه چنین می نوسیم ... مگر من مادر هستم؟ .... اگر هستم پس اولین لبخند نوزادم به سالیان دور کجا گم شده است؟ ....اگر لبخندی دیده ام ... اگر نخستین کلماتش را شنیده ام ....باید خاطره ای از آن در ذهنم باشد ...اما نیست.
من از خودم گلایه دارم چرا گاه چنین می نویسم ... مگر من مادر هستم ؟ .... که گاه از غصه یا شادمانی رفتن و آمدن دوست ها می خوانم .... چه باید بگویم؟ .... باید خاطره ای از دوستی در ذهنم باشد ...اما نیست.
هیچ در ذهنم نیست ...هیچ در ذهنم نیست ... جز اجبار به نگریستن از آن حواشی به زندگی ها .... و خود زنده مانی را سالهاست به تجربه نشسته ام ....شاید از همان کودکی....شاید از همان کودکی....شاید از همان کودکی.
و "دوست" می داند ....گاه می خواهم فریاد بزنم من هنوز جوانم .... من هنوز کودکم .... من هنوز نوجوانم ....اما زنده مانی در حوالی زندگی .... نگریستن از دور به انسان ها که همه بزرگ می نمودند ....مرا متلاشی ساخت.
و حالا ... و حالا .... و حالا....
من در حاشیه ها پیر شدم....و تنهایی چنان مردابی مرا به درون خود کشیده است.
مرده در مرداب کی می تواند بهانه کوچکی برای خوشبختی داشته باشد؟ ...یا پنجره ای که از آن به اازدحام کوچه خوشبخت بنگرد.
و میدانم فقط دوست است که آنچه را به صلاحم هست به انجام می رساند ... و چقدر مایه مسرت است اگر در حاشیه زندگی ماندم ... دوست مرا می نگرد.
ای دوست ...ای بزرگتر ... من تسلیم تو ام.
من تسلیم تو ام ... هر چند نه جوانم ...نه فاضل ...نه مادر.
"آره مرتضی...نکنه اون رو هم یادت نیست."
" چرا یادم نباشه ...خوبم یادم هست... اما ببینم تو کار دیگه ای نداشتی جز اینکه آمار منو بگیری ... والله اون دنیا دوست پسر دوست دخترا آمار همو می گرفتن ."
"به رحیم بودن دوست پناه می برم."
لیلا بی خیال کلام مامور ادامه می دهد:" ببینم مگه زندگی من فقط یه مشت مسائل عاطفی بوده که تو چسبیدی به مسائل عاطفی من؟...مگه نمی گن از نماز می پرسن ....از ائمه می پرسن تو این دنیا؟"
"مگه اومدی گزینش اداره تو زمین؟"
"نه اومدم دایره منکرات ع/باس آباد!"
مامور لبخند می زند.
"می خندی؟ .... بیا ناخنام هم نگاه کن ...یه وقت لاک نداشته باشه."
مامور لبخند می زند.
"تو کاری جز لیخند دختر کش و پرسیدن از مسائل عاطفی من نداری....هان؟"
"خب برگردیم به مرتضی..."
"هی می گی مرتضی ...مرتضی ...مرتضی... بابا من تو اون دنیا صدبار بهش لعنت فرستادم ... از دستش به اندازه جهنم این جهانی زجر کشیدم ...حالا انصافه که راجع بهش سوال جواب هم بشم؟ ... می خوای نماز صبح رو بی غلط واست بخونم؟ ...این بهتره ها ...چرا اینجوری نیگا می کنی ..."
"چون منتظرم از مرتضی بگی؟"
"خودت که همه چی رو میدونی ... فکر کنم از دوره جنینی من بدونی که چه جوری تو شکم مامانم تکون می خوردم تا همین الان ....دیگه چی چی رو می پرسی؟...می خوای زجرم بدی؟ ... فقط امیدوارم اونی که اسمش رو میاری مرده باشه ...جاشم ته ته های جهنم باشه...خوب شد...جواب کامله؟"
"نه هنوز نمرده...اونجا رو ببین."
دختر نه اونجا که همه جا را نیگاه می کند ...اصلن لازم نیست سرش را به سمتی بچرخاند ....همه جا ساعت 9 و نیم شب به وقت تهران است و تو یک بزرگراه ....مرتضی دارد رانندگی می کند .... "دستات چقدر کوچیکه...وای چه کوچولو ونرمه ...میدونستی عاشق دستاتم؟" .... دختری که لیلا نمی شناسد .... قیافه اش طوری است که لیلا تصور می کند اگر دو تا گوش بلند بهش اضافه می شد مشخص می شد که کاملن خر شده .... دستهای مرتضی دستای دختر را گرفته .... با دست چپ دنده عوض می کند .... دست دختر را به سمت لبش می برد و آرام آرام با لبش لمس می کند .... نقس دخترک هر بار که پره های بینی اش گشاد و تنگ می شود مشخص می کند در چه حالی است ... مرتضی آرام دستش را با دست دختر پایین می آورد و بعد آرام دستش را روی پای دختر می گذارد ... و همچنان با دست چپ رانندگی می کند و دنده عوض می کند.
لیلا رو می کند به مامور و می گوید:" حالا لازمه تا آخرش رو ببینیم؟"
یک باره همه چی از دنیای زمینی محو می شود.
لیلا می گوید: " اگه نمی گفتم ...فکر کنم تا ته نادیدنی ها رو میذاشتی...." ....بعد سرش را به سمت سر مامور نزدیک می کند و می گوید:"فیلم سو...پر دوست دارین والله همتون ...چه از عبا/س آباد چه تا اینجا."
مامور با نگاهی که معنای اش آن است که چه به تو بگویم دختر ... لیلا را نگاه می کند و بعد می گوید: "باز فکر کردی من مردم ؟ ... باز فکر کردی رو زمینی؟ ....باز دچار قضاوت های زمینی شدی؟"
لیلا از اینکه مامور را دست انداخته ...خودش خنده اش می گیرد و می گوید:"درست بگومامور همه چی دان ... قضاوت های زمینی – ایرانی"
"هر چی ...از مرتضی بگو؟"
"ای بابا چی چی بگم ... کلن سیستم کاریش همین مدلیه ....لاو ترکوندن ...خر کردن .... یه مدت بودن ...بعدشم وقتی عاشق شدی "
"من؟"
لیلا قهقهه می زند : "عجب مامور خنگی هستیا ...نه بابا دختر جماعت ایرونی هیچی ندیده رو می گم ....بعدشم که عاشقش کرد ... میره....بعدی... قبلی ها رو هم البته بعضیاشون رو تو آب نمک میذاره ها ...همین جوربازی ...همین جور بازی ..... یه ماه ...دو ماه ....یه سال ...گاهی دو سال ...نمیدونم من آمارش رو ندارم ...ولی تو که آمار منو گرفتی بگو ... طرف چند تا ..."
مامور نمی گذارد کلام لیلا تمام شود و می گوید:" پناه می برم بر ذات مقدس او که رحیم است در این دنیا... و رحمانتیش را بر شما تمام کرد در آن دنیا و شما ناسپاسی کردید."
لیلا متعجب می گوید:"من ناسپاسی کردم؟ ...کدوم رحمانیت که بخوام در قبالش ناسپاس باشم ؟ .... تو اصلن از وضعیت من خبر داشتی؟"
"بله داشتم و دارم."
"پس چرا حرف مفت می زنی."
مامور تند می شود :" ناسپاسی کردی و وقتی هم بهت گفته می شه ...می گی حرف مفت؟... "
لیلا فریاد می زند :" آهای ...یکی رو بیارین از من سوال جواب کنه که مثل خودم از جنس آدم باشه ...نه فرشته ....تو سالهایی هم که من زندگی کردم تو ایران زندگی کرده باشه ... من این رو نمی خوام ...این نمی فهمه...تازه می خوام دختر باشه ...نه از اون زنای عب.اس آبادی ....که مشکل روحی داشتن و عقده هاشون رو سر دخترای مردم خالی می کردن ... یه دختر که درد منو کشیده باشه ...حرفامو بفهمه ....آهای ...یکی بیاد دیگه."
مامور می گوید:"داد و قال نکن ...من شرایط زمانه تو رو تو اون دوزخ می دونم؟"
لیلا متعجب می گوید:"دوزخ؟ ...کدوم دوزخ؟"
"جامعه ات رو می گم...اما این راهش بود که تو برای گریختن از دوزخ بدترین راه رو انتخاب کنی؟"
"می خواستی چی کار کنم؟ ....هان می خواستی چی کار کنم؟ .... من سال ها خودم رو پاک نگه داشتم."
مامور لبخند می زند که یعنی ما که ندیدیم.
لیلا می گوید: " تو کجا بودی اون سالها که حالا اینجوری لبخند شبیه پوزخند بهم می زنی...هان کجا بودی؟"
مامور می گوید:" در حال دیدن تو به تنهایی در وضعیت های خاص در رختخواب ....ادامه اش رو بگم؟"
لیلا می گوید: " خب می خواستی چی کار کنم ...وقتی نیاز بود ...من که از خونه عمه ام نیاورده بودم ...تو ذاتم به عنوان یه دختر نهاده شده بود...چی کار باید می کردم ...نه تو بگو؟"
مامور می گوید: "با اون کارها ....کلی از لحاظ روحی و جسمی خودت رو از خودت گرفتی ... و این ستم نبود بر خودت؟ و خدا ستمکاران را دوست نمی دارد."
لیلا با پوزخند می گوید: " یه عمر تو پس و پناه کاری کردیم که کسی نفهمه ... فقط خدا بدونه و بس ... تو اون جامعه که راهی برای گریز نبود ....حالا ستمکار هم شدم ...عجیبه. عجیب."
مامور می گوید : به وقتش بیشتر درباره اش حرف می زنیم ولی من یه سوال ساده ازت پرسیدم ...هنوز جواب ندادی ...مرتضی؟"
لیلا سرش را پایین می اندازد و با خود تکرار می کند:"مرتضی ...نه مهمونی که باب د ل من باشه ...نه بیرون رفتنی که باب دل من باشه ...نه فامیلی که ....میدونی باب دل منظورم چیه ...یعنی هیچ برنامه خانواده ام برای اینکه من رو به سمتی سوق بدند که به تمایل ذاتیم برای همسر شدن و مادر شدن منجر شه انجام ندادن."
مامور میان کلام لیلا می آید :"این مساله با مادر و پدرت هست که درباره اش از اونها سوال جواب می شه ...چون اونها وظیفه داشتند که شرایط رو مهیا کنند."
"بارک الله نمردم و بالاخره یه جا هم حق رو به من دادی."
"تو مردی لیلا. "
ادامه دارد.
پی نوشت: در پاسخ به کامنتی همین امروز اشاره کردم که طبق تحقیقی در دانشگاه اصفهان از هر چهار دختر یکی خو./د ار.زای.ی می کند.. یعنی به آن معتاد شده است .... البته من فکر می کنم این رقم از هر دو دختر یکی باشد و این فاجعه است ...
««پوشش نامناسب دختران» دليل بيتمايلي 87 درصد پسران به ازدواج
پژوهشگر شوراي فرهنگي _ اجتماعي زنان، گفت: بر اساس پژوهش به عمل آمده 87 درصد دانشجويان پسر پوشش نامناسب دختران را از دلايل بيتمايلي به بحث ازدواج عنوان كردند.
به گزارش خبرنگار «دانشگاهي» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، فاطمه سادات محبي امروز در نشست علمي تخصصي «موانع ازدواج دانشجويان» كه در محل پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامي برگزار شد، با اشاره به پژوهشي كه در زمينه آسيبشناسي ازدواج دانشجويي در مقاطع مختلف بين 206 دانشجو انجام گرفته بود این مطلب را بیان کرد.
سر را که بچرخانی از درون حمام به سمت بیرون ....تمامی اتاق خواب را می بینی .
سر را می چرخانم...در میانه سیاهی شب ... زندگی نجس من با نوری که از حمام می تابد پیدا و نهان است!
نجاستی که گویی از آن خلاصی ندارم.
تازه از گریه خلاصی یافته ام ... اما با دیدن اتاق باز بغض می نشیند .... چمباتمه می زنم ....دست های ام رها شده روی زانو... و سردرد امانم را می برد .... می خواهم هیچ چیز را بخاطر نیاورم ... اما بخاطر می آورم .
نمی دانم می خواهم خودم را بکشم ... یا زندگی را که کثافت زده از اوست را نابود کنم.
می ایستم به اتاق نگاه می کنم ....نگاه می کنم ....نگاه می کنم....اتاق پیدا و ناپیدا از پی تابش نور از حمام ... پشت اشک های چشمانم ....مثل خودم تا به تا می شود ... به خود می پیچد.
از حمام بیرون می آیم ...یک قدم برنداشته ...داخل اتاق خواب هستم ....می دانم کیفم کجاست...از درون کیف بسته لورازپام را بیرون می آورم و دو قرص بدون آب در دهان می گذارم .
ملحفه ها را از روی تخت جمع می کنم ...حتی روبالشی ها را در می آورم ... همه را در بغل گرفته ام .... به سمت حمام می آیم ... می ریزم همه شان را درون تشت ...آب را باز می کنم .... می گریم ....می گریم ....شیر آب را می بندم ... و آنگاه با لگذ کردن ملحفه ها .... با شمارش لگد ها چنان سربازان صفر بی هیچ چاره ... ذهنم را دور می کنم ... و با لگد بر ملحفه .... به یادمی آورم چگونه حقیر می شوم ... له می شوم ....وقتی آنی می کنم که نمی خواهم .
لگد می کنم ...پنجاه و هفت...."آخ آخ آخ ...نکن دارم مامان سینگل می شم." ....لگد می کنم ... هفتاد و یک ...."بسه بسه ...." .... لگد می کنم ....هشتاد و سه ..."تو نمی دونی اما دارم بالا میارم ....میدونی و می گی که ...."....لگد می کنم ....نود و پنج ... دیگر گریه نمی کنم...."اشک چشمم را که جمع شده بود تا بریزد لابد برق خواستن می دانستی ...یا خودت را به آن راه می زدی که اینگونه می بینی."....صد.
ملحفه ها را دوباره می شویم ....دوباره می شویم ...دوباره می شویم ....پای ام دیگر توان این همه لگد کردن زندگی نجس را ندارد ... مغزم دیگر توان این همه تحقیر کردن خود را ندارد....قلبم ؟ .... سالهاست شکسته ...می دانی؟
به اتاق خواب باز می گردم ...روی تختی بدون ملحفه ...بدون رو بالشی دراز می کشم وبه خوابی عمیق می روم...."آه ...خواب چه پناهگاه خوبی است وقتی بیزار می شوی از خود!"
"من عاشقتم اما نمی تونم ازدواج کنم ...شاید همیشه مجرد بمونم"
لورازپام.
"می تونیم یه جا رو بگیریم با هم .... بدون قیدو بند شناسنامه."
"داری این چار دیواریت رو به رخم می کشی؟"
لورازپام.
"سینگل تو تاکسی؟"
لورازپام.
"از معصومه دیگه خبر دار نشدی؟"
"چه نیازی به خبره ...لابد ...."
لورازپام.
"شش ماه دیگه میام حتمن."
لورازپام.
شبی از شب های امسال نوشته را می بینم ....در بخشی از آن آمده است: خودت رو با قرص بدبخت کردی ... حالا هم یکی میاد می گه بهت قیافت مث تریاکیا شده بهت بر می خوره.
................................
یادتان هست بچه که بودیم .... حتی زیر راه پله خانه ... موقع بازی برایمان حکم قصر را داشت ... به خودمان ابتدا می گفتیم :"این مثلن یه قصره." ....و بعد غرق بازی که می شدیم واقعن زیر راه پله را قصر می دیدیم....چرا خودمان را گول بزنیم نیاز به قصر داشتیم و اصلن از همان ابتدا برای خودمان آنجا را قصر می دیدیم برای بازی هامان که زندگیمان بود!
حکایت همان حکایت است....قصر ....زندگی...زیر راه پله!
پی نوشت: می دانم شادمان شده ای ... بالاخره بعد از سالها دوباره مرا به بازی کشاندی.
"هنوزم که ناشکری می کنی."
" من کی ناشکری کردم من که نشستم و لام تا کام حرف نمی زنم."
"مگه نگفتم من مامورم ..."
"خب باش... اصلن چرا منو آوردین اینجا....من اون دنیا صدتا بدبختی کشیدم ... یه خونواده سنتی ... می دونی که اکثر مازندرانی به شدت مذهبی هستن ...منم مث اونا ... نمازام رو خوندم ... دروغ نگفتم ... درس خوندم که زندگیم رو تغییر بدم ...اما یه کار نکبتی داشتم ...تازه با زهرا هم همخونه بودم ...وگرنه همون کرایه اون آپارتمان رو هم نمی تونستم بدم ... خوشتیپی باش ... جنتلمنی باش ...اصلن انقدر مامور مامور کردی که به درک ...تو هم مثل او ن جنتلمنا و خوشتیپا که نصیب دیگران شدند... تو اون دنیا باش... فقط آقا جنتلمن ...بگو منو واسه چی آوردن اینجا؟.... من باید با بدبختی هایی که تو اون دنیا کشیدم الان باید بهشت باشم ... پام رو هم که کج نذاشتم ...حتی یه بار ."
مامور لبخند می زند.
" به چی می خندی؟"
" به اینکه می گی حتی یه بار هم پات رو کج نذاشتی؟"
" خب اگه منظورت اینه که یه بار غذای زهرا رو بدون اینکه بدونه خوردم ... یا یه بار تو امتحان ورودی به جایی که کار می کردم تقلب کردم .... اینا پا کج گذاشتن نیست....بعدشم به خدا گفتم ....تو اصلن چی کاره ای ...من به خدا گفتم ...گشنه بودم ...به خدا گفتم اگه تقلب نمی کردم کار رو نمی گرفتم و بدبخت می شدم ."
"چرا بدبخت می شدی؟"
"چون باید بر می گشتم آمل ... و اون وقت شاید با ناصر ...همونی که تو مزرعه باباش شالی می کاره مجبور می شدم ازدواج می کردم .. باید این کار و می کردم ...پس این اختیار که می گن چیه؟ ...خب من نمی خواستم زندگیم بشه شبیه عاقبت یزید ... نه تو بگو بد کردم ....حالا هم منو بفرست بهشت ...چیزی ازت کم می شه؟ ....من که هم به گناهام اعتراف کردم هم قبل از اینکه بیام توبه کرده بودم."
"از چی توبه کرده بودی؟"
"ای بابا من می گم نره تو می گی بدوش...گفتم که خوردن غذای زهرا و تقلب تو امتحان ورودی....حالا هم به اون دم و دستگاتون یه نیگا بکن ...ازت که کم نمی شه ...صدبار گفتی ماموری ...خب مامور واسه همین کارایی دیگه ...خوشتیپی ات رو هم نخواستیم ...یه نگاه که بندازی می بینی که اشتباه شده ....من الان باید بهشت باشم ....راستی اونجا .... ولش کن اصلن."
مامور لبخند می زند و می گوید:"آره هست."
" تو نشستی فرت و فرت فکرای منو می خونی ...به جاش به کارت برس ....اگه به کارت برسی به جای فکر خونی من ...سه سوته من بهشتم....دیگه از من بدبخت تر و بی پناه تر کسی نبود که بخواین بندازین جهنم ؟"
" خودت مسبب بدبختی خودت بودی"
"من ...عمرن ...من تا جایی که می شد تلاش کردم ...کار کردم ... رو پا خودم وایسادم . می دونی اگه پسر بودم الان بهم می گفتی جوان ناکام و دلت برام می سوخت و فرتی می فرستادی بهشت ...ای بسوزه این بختم که دختر زاده شدم ...حتی الان اگه تو اون دنیا منو پیدا کنن و بخوان آگهی ترحیم بزنن به در و دیوار یه کلمه جوون ناکام نمی تونن بنویسن ...تازه جای عکسم هم یه گل بی ریخت نقاشی شده که اصلن معلوم نیست چیه میذارن....خواهشن تو دیگه از اینکه من مسبب بدبختی خودم بودم حرف نزن...."
"من از بدبختی های زمینی حرف نمی زنم ... از بدختی هایی که واسه خودت از پیش فرستادی اینجا."
"ما که از اون دنیا تا جایی که خبر دارم چیزی نمیاریم ...جز اعمالمون رو ."
"خب همون دیگه ...جدی جدی انقدر خنگی ...یا خودت رو زدی به خنگی؟"
" تو که فکر خونی بگو."
" والله چی بگم از دست شما فرزندان آدم."
"خب حالا این بدبختیا چیه؟"
"از کجاش شروع کنم؟"
"از یه جاییش که بشه ... فرت گناها رو شست و پهن کرد رو هم بند صراط مستقیم ...بعد که خشک شد من برم بهشت."
"خب باشه ....ببینم تو علیرضا رو دوست داشتی؟"
"علیرضا کیه...پسر همسایه پایینیمون رو می گی؟"
" نه یادت نیست ... ۱۹ سالگی ....علیرضا دانشجوی فوق لیسانس بود ..."
" آخ علیرضا ... نگو ... دوستش داشتم؟ ...عاشقش بودم."
" چی شد؟"
"از ترس خانواده هیچ وقت حتی نگاش نکردم ... می ترسیدم ... دیگران بفهمن ...میدونی تو دانشگاه آمل درس خوندم ...محلمون کوچیک بود... حالا این علیرضا مرده و اینجاست؟ ...جهنمه یا بهشت ؟ "
" نه اون هنوز زنده است ... با زن و بچه اش."
"ای خائن."
"تهمت نزن ...اون که هیچ از احساس تو خبر نداشت...اینجا دیگه از کارای زمینی مثل تهمت و غیبت دوری کن ...تا ببینم چی کار می شه کرد."
"پس یه راهی هست ؟ ...ببین از اولش باید می گفتی ...تا من انقدر استرس بهم وارد نشه."
"نه که خیلی هم استرس داری."
"نه خب اون خانومه که سی سال معطل بود رو که دیدم استرسم کم شد....اصلن تا آخرش همین جا هم باشم بد نیستا."
"مثل اینکه تو هم مثل همه فرزندای آدم هنوز متوجه نشدی ....کجا هستی ....بیخود نیست دوست می گه انسان بسیار فراموشکار است ...اول که اصلن علیرضا رو یادت نیومد ....حالا هم که جایی که هستی ."
"علیرضا خائن رو می گی؟....نه خوشتیپ تو حالیت نیست ...کافی بود برم بگم عاشقتم ...اول که خودش رو لابد می گرفت ... مث بقیه پسرای ایرونی ...اصلن تا حالا ایرون بودی؟ ... بعدشم حالا اگه می گفتم و اونم قبول می کرد ... فرداش تو سرم نمی زد که دختره تو افتادی دنبال من تا بگیرمت...نمی گفت؟....اگه ایران بودی از این حرفا نمی زدی...آره لبخند بزن ...یه لحظه اگه می اومدی اون پایین تو همین سالا ....بعد بهت می گفتم یه من ماست چقدر کره داره."
مامور لبخند می زند.
لیلا هم لبخند مامور را به پیروزی خود تعبیر می کند و لبخند می زند.
لیلا که سکوت مامور را می بیند ... می گوید "حالا این علیرضا خائن چه ربطی به پرونده من داره ؟ ...اون که رفته پی زندگیش ."
" ربطش اینه که تو توی اون ماجرا نشون دادی به جای خداترسی .... خانواده ترس بودی. به جای قواعد کتاب ... عرف ها رو پذیرفته بودی ."
لیلا نفهمید مامور چی می گوید....یه خورده فکر کرد و بعد تازه دوزاریش افتاد و گفت : " بابا خوشتیپ!... من مثلن چی کار باید می کرد م ...بر خلاف عرف جامعه می رفتم جلو روشو می گفتم عاشقتم؟...حالت خوشه ...می گم ایران بود...الان لابد دو تابچه داشتم ... طلاق گرفته ...به قول مردای ایرانی میوه بودم."
مامور لبخند زد و هیچی نگفت.
لیلا با خودش غر غر کرد ...." کیفش رو داره تو زندگی یکی دیگه می کنه ...سوال جوابش رو از من می کنن."
"می خوای یه سوال از همین اواخر زندگیت بکنم؟"
"بپرس ...من که گفتم تا خواستم بفهمم زندگی چی به چیه منو چسبوندین به سقف اتاق ...بپرس."
" چرا با مرتضی بودی؟"
لیلا اول سرش رو انداخت پایین ....بعد گفت: " تو که ماموری ...تو که فکر می خونی ...تو که بهتر باید بدونی چرا با مرتضی بودم؟...واسه اینکه تو اون دنیا هیچ راه دیگه ای نداشتم ... هیچ راهی ...می فهمی ؟....تو که فرزند آدم نیستی که بفهمی ...آقا من اصلن می خوام یه فرزند آدم از من سوال جواب کنه که منو بفهمه"
"وقتی شلوغ می کنی ... میدونم تو ذهنت چی می گذره ...وجدان درد گرفتی...نه؟"
"خوشم میاد از اصطلاح زمینی هم کم نمیاریا."
"خب؟"
"خب که چی؟"
"مرتضی؟"
احتمالن ادامه خواهد داشت....
پی نوشت:
یه سوال اساسی تو ذهن من هست راجع به نوع پوشش جدید خانومها - بگذریم از اینکه ظاهرن خودم هم جزو همین طایفه هستم و باید بدانم اما نمی دانم!-
این مقنعه یا روسری که سر بعضی از دخترای جوون هست در بهترین فرمش شبیه پوشش زنهای مغوله ...در وضع خنده دارش شبیه اینه که اول دخترا یه کلاه افندی سرشون گذاشتن و روش پارچه انداختن....و در وضع افتضاحش که تقریبن همگانیه به خصوص با مقنعه ...انگار خانوما از ناحیه کله ایرادی دارن و با پارچه منگولی خودشون رو پوشوندن.
حالا از اینا به کنار ...یکی بگه از لحاظ زیبایی شناختی این مدل جدید پوشش چه تحلیلی داره که من نمی فهمم؟...شاید معنایی زیباشناسانه از پندار جنس دیگر دارد که اون رو هم باز من نمی فهمم.
یادش به خیر که نه ... اما به خاطر دارم ...اوایل انقلاب یک ملایی بود که می آمد تی وی و راجع به مسائلی صحبت می کرد که من نمی فهمیدم ...فقط می دانم پدرم تی وی را خاموش می کرد...اما بعدها شنیدم ...یکی از پرطرفدارترین برنامه های تی وی در آن موقع بوده است چرا که مردک از هر مساله ای ذهنیتی صکصی داشت.
آن موقع ها خیلی مد بود که دخترها ...موهای شان را به قول معروف دم اسبی ببندند...حجاب که نصفه نیمه داشت اجباری می شد...مدل موها که تغییر نکرده بود... دخترها با همان مدل بستن مو ...روی اش روسری انداختند که اکثرن روسری های حریر بود.
مردک راست راست در تی وی ظاهر می شد و می گفت به خصوص نوع بافته این مو ... جایز نیست و باید دختر باز کند ... چرا که با هر حرکت سر ... مرد به یاد آ... می افتد و طحریک می شود...
بگذریم.