"مرتضی؟"

"آره مرتضی...نکنه اون رو هم یادت نیست."

" چرا یادم نباشه ...خوبم یادم هست... اما  ببینم تو کار دیگه ای نداشتی جز اینکه آمار منو بگیری ... والله اون دنیا دوست پسر دوست دخترا آمار همو می گرفتن ."

"به رحیم بودن دوست پناه می برم."

لیلا بی خیال کلام مامور ادامه می دهد:" ببینم مگه زندگی من فقط یه مشت مسائل عاطفی بوده که تو چسبیدی به مسائل عاطفی من؟...مگه نمی گن از نماز می پرسن ....از ائمه می پرسن تو این دنیا؟"

"مگه اومدی گزینش اداره تو زمین؟"

"نه اومدم دایره منکرات ع/باس آباد!"

مامور لبخند می زند.

"می خندی؟ .... بیا ناخنام هم نگاه کن ...یه وقت لاک نداشته باشه."

مامور لبخند می زند.

"تو کاری جز لیخند دختر کش و پرسیدن از مسائل عاطفی من نداری....هان؟"

"خب برگردیم به مرتضی..."

"هی می گی مرتضی ...مرتضی ...مرتضی... بابا من تو اون دنیا صدبار بهش لعنت فرستادم ... از دستش به اندازه جهنم این جهانی زجر کشیدم ...حالا انصافه که راجع بهش سوال جواب هم بشم؟ ... می خوای نماز صبح رو بی غلط واست بخونم؟ ...این بهتره ها ...چرا اینجوری نیگا می کنی ..."

"چون منتظرم از مرتضی بگی؟"

"خودت که همه چی رو میدونی ... فکر کنم از دوره جنینی من بدونی که چه جوری تو شکم مامانم تکون می خوردم تا همین الان ....دیگه چی چی رو می پرسی؟...می خوای زجرم بدی؟ ... فقط امیدوارم اونی که اسمش رو میاری مرده باشه ...جاشم ته ته های جهنم باشه...خوب شد...جواب کامله؟"

"نه هنوز نمرده...اونجا رو ببین."

دختر نه اونجا که همه جا را نیگاه می کند ...اصلن لازم نیست سرش را به سمتی بچرخاند ....همه جا ساعت 9 و نیم شب به وقت تهران است و تو یک بزرگراه ....مرتضی دارد رانندگی می کند .... "دستات چقدر کوچیکه...وای چه کوچولو ونرمه ...میدونستی عاشق دستاتم؟" .... دختری که لیلا نمی شناسد .... قیافه اش طوری است که لیلا تصور می کند اگر دو تا گوش بلند بهش اضافه می شد مشخص می شد که کاملن خر شده .... دستهای مرتضی دستای دختر را گرفته .... با دست چپ دنده عوض می کند .... دست دختر را به سمت لبش می برد و آرام آرام با لبش لمس می کند .... نقس دخترک هر بار که پره های بینی اش گشاد و تنگ می شود مشخص می کند در چه حالی است ... مرتضی آرام دستش را با دست دختر پایین می آورد  و بعد آرام دستش را روی پای دختر می گذارد ... و همچنان با دست چپ رانندگی می کند و دنده عوض می کند.

لیلا رو می کند به مامور و می گوید:" حالا لازمه تا آخرش رو ببینیم؟"

یک باره همه چی از دنیای زمینی محو می شود.

لیلا می گوید: " اگه نمی گفتم ...فکر کنم تا ته نادیدنی ها رو میذاشتی...." ....بعد سرش را به سمت سر مامور نزدیک می کند و می گوید:"فیلم سو...پر دوست دارین والله همتون ...چه از عبا/س آباد چه تا اینجا."

مامور با نگاهی که معنای اش آن است که چه به تو بگویم دختر ... لیلا را نگاه می کند و بعد می گوید: "باز فکر کردی من مردم ؟ ... باز فکر کردی رو زمینی؟ ....باز دچار قضاوت های زمینی شدی؟"

لیلا از اینکه مامور را دست انداخته ...خودش خنده اش می گیرد و می گوید:"درست بگومامور همه چی دان ... قضاوت های زمینی – ایرانی"

"هر چی ...از مرتضی بگو؟"

"ای بابا چی چی بگم ... کلن سیستم کاریش همین مدلیه ....لاو ترکوندن ...خر کردن .... یه مدت بودن ...بعدشم وقتی عاشق شدی "

"من؟"

لیلا قهقهه می زند : "عجب مامور خنگی هستیا ...نه بابا دختر جماعت ایرونی هیچی ندیده رو می گم ....بعدشم که عاشقش کرد ... میره....بعدی... قبلی ها رو هم البته بعضیاشون رو تو آب نمک میذاره ها ...همین جوربازی ...همین جور بازی ..... یه ماه ...دو ماه ....یه سال ...گاهی دو سال ...نمیدونم من آمارش رو ندارم ...ولی تو که آمار منو گرفتی بگو ... طرف چند تا ..."

مامور نمی گذارد کلام لیلا تمام شود و می گوید:" پناه می برم بر ذات مقدس او که رحیم است در این دنیا... و رحمانتیش را بر شما تمام کرد در آن دنیا و شما ناسپاسی کردید."

لیلا متعجب می گوید:"من ناسپاسی کردم؟ ...کدوم رحمانیت  که بخوام در قبالش ناسپاس باشم ؟ .... تو اصلن از وضعیت من خبر داشتی؟"

"بله داشتم و دارم."

"پس چرا حرف مفت می زنی."

مامور تند می شود :" ناسپاسی کردی و وقتی هم بهت گفته می شه ...می گی حرف مفت؟... "

لیلا فریاد می زند :" آهای ...یکی رو بیارین از من سوال جواب کنه که مثل خودم از جنس آدم باشه ...نه فرشته ....تو سالهایی هم که من زندگی کردم تو ایران زندگی کرده باشه ... من این رو نمی خوام ...این نمی فهمه...تازه می خوام دختر باشه ...نه از اون زنای عب.اس آبادی ....که مشکل روحی داشتن و عقده هاشون رو سر دخترای مردم خالی می کردن ... یه دختر که درد منو کشیده باشه ...حرفامو بفهمه ....آهای ...یکی بیاد دیگه."

مامور می گوید:"داد و قال نکن ...من شرایط زمانه تو رو تو اون دوزخ می دونم؟"

لیلا متعجب می گوید:"دوزخ؟ ...کدوم دوزخ؟"

"جامعه ات  رو می گم...اما این راهش بود که تو برای گریختن از دوزخ بدترین راه رو انتخاب کنی؟"

"می خواستی چی کار کنم؟ ....هان می خواستی چی کار کنم؟ .... من سال ها خودم رو پاک نگه داشتم."

مامور لبخند می زند که یعنی ما که ندیدیم.

لیلا می گوید: " تو کجا بودی اون سالها که حالا اینجوری لبخند شبیه پوزخند بهم می زنی...هان کجا بودی؟"

مامور می گوید:" در حال دیدن تو به تنهایی در وضعیت های خاص در رختخواب ....ادامه اش رو بگم؟"

لیلا می گوید: " خب می خواستی چی کار کنم ...وقتی نیاز بود ...من که از خونه عمه ام نیاورده بودم ...تو ذاتم به عنوان یه دختر نهاده شده بود...چی کار باید می کردم ...نه تو بگو؟"

مامور می گوید: "با اون کارها ....کلی از لحاظ روحی و جسمی خودت رو از خودت گرفتی ... و این ستم نبود بر خودت؟ و خدا ستمکاران را دوست نمی دارد."

لیلا با پوزخند می گوید: " یه عمر تو پس و پناه کاری کردیم که کسی نفهمه ... فقط خدا بدونه و بس ... تو اون جامعه که راهی برای گریز نبود ....حالا ستمکار هم شدم ...عجیبه. عجیب."

مامور می گوید : به وقتش بیشتر درباره اش حرف می زنیم  ولی من  یه سوال ساده ازت پرسیدم ...هنوز جواب ندادی ...مرتضی؟"
لیلا سرش را پایین می اندازد و با خود تکرار می کند:"مرتضی ...نه مهمونی که باب د ل من باشه ...نه بیرون رفتنی که باب دل من باشه ...نه فامیلی که ....میدونی باب دل منظورم چیه ...یعنی هیچ برنامه خانواده ام برای اینکه من رو به سمتی سوق بدند که به تمایل ذاتیم برای همسر شدن و مادر شدن منجر شه انجام ندادن."

مامور میان کلام لیلا می آید :"این مساله با مادر و پدرت هست که درباره اش از اونها سوال جواب می شه ...چون اونها وظیفه داشتند که شرایط رو مهیا کنند."

"بارک الله نمردم و بالاخره یه جا هم حق رو به من دادی."

"تو مردی لیلا. "

ادامه دارد.

پی نوشت: در پاسخ به کامنتی همین امروز اشاره کردم که طبق تحقیقی در دانشگاه اصفهان از هر چهار دختر یکی خو./د ار.زای.ی می کند.. یعنی به آن معتاد شده است .... البته من فکر می کنم این رقم از هر دو دختر یکی باشد و این فاجعه است ...