کشکول!
تازه از غربت باز گشته بودم ... بسیار کار داشتم... یا بسیاری با من کار داشتند...غوغای جوانی و شور و شر فعالیت های اجتماعی.
از خاطر بردم که بگویم برای عموی ام که چندان علاقه ای به او نداشتم ... از غربت سوغات آورده بودم به رسم ادب.
باز از خاطر بردم که بگویم پیش از اینکه از ایران بروم عموی ام سرطان گرفت ... من خاطره زیادی از عمو نداشتم بر خلاف دیگر اعضای خانواده ... و شاید همین بود که مرا در آن اوج فعالیت های اجتماعی ... ذهنم را از عمو دور می کرد گرچه گاه می شنیدم از زبان دیگران که حالش چگونه است.
به ایران که بازگشتم ... فرصت سر خاراندن هم نداشتم – اکنون که می اندیشم همه آن فعالیت ها عبث بود ...عبث-.
یک روز عصر به عمو تلفن کردم .... با هم صحبت کردیم .... صدای اش شوق شنیدن داشت ... و من از آنجا که همیشه بچه کوچک فامیل بودم و شاید هیچ گاه با عموی ام هم صحبت نشده بودم ... دوست می داشتم زودتر مکالمه ام را تمام کنم .- شما که می دانید من اگر همه جا بالای منبر باشم در نزد خانواده و فامیل بسیار خجالتی و کم حرفم...شاید به همان دلیل که همیشه مرا بچه دیده اند حتی اکنون که 44 سال دارم - ...آری دوست داشتم زودتر مکالمه ام را تمام کنم .. نمی دانستم چه بگویم ...از چه حرف بزنم ... در آخر گفتم :"عمو اگه اجازه بدین می خوام بیام دیدنتون؟"....او به یک باره صدای اش رنگ غم گرفت و گفت:"این روزها جوان ها از این حرفها زیاد می زنند ... می دانم که نمی آیی." ... نفهمیدم که گلایه از من بود یا واقعن بزرگترهایی که من آنها را جوان می دیدم و گرنه من که بچه بودم....با صدایی که رنگ ادب و کمی شادی داشت گفتم:"عمو این چه حرفی است که می زنید ..." و واقعن در ذهنم هم داشتم با خودم می گفتم این چه حرفیست که زد؟... مگر می شود دیدنش نروم... خیر سرم سوغاتی هم که گرفته ام ...
عمو دوباره صدای اش شوق گرفت و گفت:"پس می بینمت...منتظرتم."
تصور می کنم تا اینجای خاطره را که گفتم ...باقی را کامل شما حدس زده اید ....بله حدس شما درست است ... من به قدری سرم گرم کارهای بیهوده بود که نمی دانم چگونه سه ماه گذشت ...آری سه ماه گذشت.... سه ماه گذشت....سه ماه .
خبر رفتن عمو رسید .... و من امروز که سال ها از این ماجرا گذشته است ....با کسی صحبت می کردم ...او گله داشت از چشم انتظار ماندن ....به او تمامی این خاطره را گفتم .... نمی دانم چرا گفتم ... اما می دانم گویی کسی به ذهنم رسانده بود که باید این خاطره را بازگو کنم و در پایان این عبارات به زبانم آمد:" می دانی حالا که برای ات اینها را گفتم به خاطر آوردم من هم کسانی را چشم انتظار گذاشته ام .... و اکنون دیگران مرا چشم انتظار می گذارند..." ...بغض کرد ... یک لحظه ماند ...با خود زمزمه کرد:"ما چه می کنیم ؟ ...خدایا ما چه می کنیم ؟ "
به یاد سوغاتی عمو افتادم ...هنوز از پس این همه سال ها ، کادو پیچ شده ... در انتظار دستان من است که به رسم ادب نزد عمو بروم و تقدیمش کنم .... حتی سوغات هم به من تلنگر می زند ....که با من چه کردی؟ ... در کاغذی حبس کردی و قرار بود در دستانت پیش کشی شوم به گاه نوازش موهای ات ... و بوسه ای بر پیشانی ات .... و چشمانی که ستاره ای در آن بدرخشد.
و به خاطر می آورم دوست می گوید:"انسان بسیار فراموشکار است.".... و با خود می اندیشم ...ما تنها دیگران را در قبال خود می بینیم و خود را در قبال دیگران فراموش می کنیم .. شاید از همین روست که همواره شکایت از زمین و زمان و گاه دوست می کنیم.
************
همکار 33 ساله ای دارم ... دختری است که هنوز ازدواج نکرده است.بر خلاف همکار دیگرم که 26 سال دارد و هر وقت به شوخی از او می پرسم :"حال بی افت چطور است؟" .... با خنده می گوید :"کدومشون؟"...می گویم :"اون هشت تایی که مهتر هستند ." می گوید:" خب اونایی که مهمترند هشت تا نیستند ...قشنگ یه اتوبوس رو پر می کنند" ....و این گفت و گو ادامه دارد تا آخر من بگویم :"پاشو دختر موبالیلت خودش رو کشت ببین کدومشونه." ... و او گویی من یکی از بی اف های اش هستم با ناز از کنار من دور می شود تا با اویی که پشت گوشی است حرف بزند و "عزیزم" گفتن های اش را آرام بگوید
بله همکار 33 ساله ای دارم ... دختری است که هنوز ازدواج نکرده است ...چرا تاکید دارم بر اینکه هنوز ازدواج نکرده است ...شاید برای اینکه در چشمانش تمایل به این خواست را می بینم.
چند روز پیش ...داستانی را که از خود ساخته ام را داشتم برای همکاران تعریف می کردم ... بدون آنکه بگویم ساخته ذهنم است و واقعی نیست اما می تواند برای هر کسی اتفاق افتاده باشد ...که همکاران مدهوش آنچه می گفتم شده بودند ....در نیمه های داستان .. به دختر داستان می گویند که فلانی دوست دارد بیشتر با تو آشنا شود و قصدش هم خیر است .... و دختر می گوید : " غلط کرده با اون ظاهر جلفش."....
به کلیت داستان کاری ندارم ... چرا که اگر بخواهم برایتان داستان را تعریف کنم هر شب باید وبلاگ را با این داستان های خود ساخته پر کنم ...داستانم که تمام شد...همکاران از پایان شیرینش کیفور شدند ... بخصوص مجردها- چه پسر و چه دختر- حتی همکار 33 ساله ام که کنارم نشسته بود ... و حال لحظاتی از بازگویی داستان گذشته بود ... و همکاران از پای منبر من به تدریج پراکنده می شدند تا به کارهایشان برسند .... اما همکار 33 ساله مانده بود ... با دکمه مانتوی اش بازی می کرد ...هنوز لبخند به لب داشت ... زیر لب به گونه ای که من بشنوم گفت:"من هم از این غلط کرده ها زیاد گفتم...اما حالا ..." بیهوده می خندد ..." هنوز با دکمه بازی می کند ..." به غلط کردم ها رسیدم." .... با خنده او همراه می شوم ... می گویم :"دختر ضرب المثل می سازی در تاریخ بماند؟"
با تعجب و لبخند نگاهم می کند ... می گویم :" انقدر گفتیم غلط کردند که رسیدیم به غلط کردم." ...هر دو می خندیم.
پی نوشت:
این مدت درگیر مساله ای عاطفی بودم ...به هر حال الخیر فی ما وقع.
شاید پس از این مدت نبودن و بازگشت در چنین روزی می بایست از ماه رحمت و سه فرصتی که داشتیم و گذشت می نوشتم ...یا از زلزله آذربایجان ...اما خب نشد که بنویسم.
مرا ببخشایید و امید که هماره کامیار باشید و سرافراز و رستگار.
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .