به زندگی در برزخ فکر می کنم ...عمر متوسط ما چقدر است در زندگی زمینی؟ .... 60 سال ... 70 سال ... 90 سال ... 100 سال... چقدر؟... و با خودم فکر می کنم در رنج ها زاده شدیم و گویی رنج ما را رها نمی کند ... به یکباره در ذهنم می آید:" اگر سعادت نبود ... می دانستی رنج چیست؟....اگر شادی نبود ... می دانستی غم چیست؟ ...نه گویی ما در قرارگاهی فرو آمده ایم که می توانیم با اختیار خود را از رنج دور کنیم ... و از امتحان الهی سرافراز بیرون آییم ... و شادی که مذهب ایرانی ممنوعش می داند را در آغوش کنیم...و همانا که پس از هر رنجی ...شادی است ... و  چه بسیار چیزها که بد می دانیم اما سعادتی برا ی ما در آن نهفته است."

"اما من چنان بسیاری از انسان های این جامعه ناتوانم ... به دوست می گویم اگر چه روح تو را دارم اما در حبس جسمم ...و از همین رو ناتوانم که تو بزرگتر از اندیشه همه انسان هایی و من تنها یک بنده از میلیاردها بنده تو ..."

و بعد به خاطر می آورم چند سال عمر متوسط ما در دنیای زمینی است ؟ ... در یک خوش اقبالی 80 تا 90 سال ... – زمانی برای نکوکاری ...زمانی برای تسلیم او بودن ... زمانی برای گفتار نیک  پندار نیک کردار نیک .... و این سال ها را باید توان بیاوریم ... در مقابل روزگار برزخ تا حشر.... روزگاری که از حبس جسم آزادیم ...اما چند سال طول خواهد کشید .... به گذشتگان بیاندیشیم  چند سال است که مرده اند ... یک هزار سال ...دو هزار سال ... شش هزار سال ....و آنها تمام این سالها در عالم برزخ مانده اند ... سوال و جواب اولیه ای شده اند ... و شادان یا در هراس اینکه بالاخره در روز هشتم چه حکمی برایشان صادر می شود که اوست مالک روز جزا(روز حکم) .

اگرچه اطلاعات کمی درباره روزگار برزخ است جز همان سوال و جواب اولیه ... اما اینکه روحمان آزاد باشد ...لذت بخش است ...شاید هم خسته کننده شود... نمی دانم.

گفتم اطلاعات کمی درباره برزخ است ...و نگفتم بسیار گفته ها و داستان ها خواندم که بیشتر از آنکه راوی برزخ باشد ...بیشتر شبیه آن بود که بزرگانی بخواهند مردم را هشدار بدهند که نکو کار باشید تا در برزخ روزگار خوشی داشته باشید ...- در حالت خوش بیننانه-

نمی دانم شاید هم این روایت ها و داستان ها راست باشد ... یک بار خواب آقای طالقانی را دیدم ....نزدیک به 25 سال پیش ... می دانستم که مرده است ... در خیابانی نزدیک محل زندگی ام او را دیدم ...شب بود ...شاید همان ساعتی که خواب بودم ...چرا که کرکره همه مغازه ها پایین کشیده بود و خیابان خلوت ... به او گفتم : اون دنیا چگونه است؟ ...لبخندی زد و گفت: خودت میایی و می بینی ... در خیابان خلوت به راه افتادم به انتهای خیابان رسیم ...خیابان را هم رد کردم ... صدای خنده های چند دختر را شنیدم ...به سمت صدا رفتم ....به خانه ای رسیدم که در خانه باز بود ... و در حیاط چند دختر جوان بودند با لباس های رنگین و زیبا ....موهای بلند ... نمی دانم چه بهم می گفتند که می خندیدند ...اما من می دانستم که آنها مرده اند ... در خواب گویی به من گفته شده باشد که آنها مرده اند ... از آنها سوال کردم : اون دنیا چگونه است؟ ... خندیدند و گفتند : خودت میایی و می بینی .

با این همه یازده سال پیش وقتی در غربت تجربه مرگ را چشیدم ...برای ام بسیار شیرین بود...آن روز به کل حال جسمانی ام بد بود...اما باید به سر کارم می رفتم ... در تمام مدت کار .... حس می کردم دیگر نمی کشم .... کار که تمام شد ... حالم بدتر از قبل هم بود ...اما هیچ در خانه نداشتم ...باید کمی آذوقه می گرفتم ...وقتی به فروشگاه زنجیره ای که میان خانه و محل کار بود رفتم ... نگاه مردم به من می فهماند که شبیه مرده متحرکی هستم ... کمی آذوقه گرفتم ...به خاطر ندارم چه گرفتم ...اما خیلی کم ...تا بتوانم در دست بگیرم ... و از پا نیافتم ...تمام بدنم از ضعف ....صورتم عرق کرده بود .... خدا خدا کردم ...که در خیابان غربت از پا در نیایم ... کسی را نداشتم ... – فردی زمینی را - .... به در آپارتمان که رسیدم کلید انداختم ... در را بستم بدون اینکه توانی دیگر حتی برای کلید کردن در داشته باشم ...پشت در افتادم ... حتی چراغ خانه را نتوانسته بودم روشن کنم ....کف زمین ...پشت در افتادم ... نمی دانم چند لحظه خودم بودم ...اما به آرامی از خودم جدا شدم .... به دور خودم گویی قدم می زدم ...اما قدم زدن نبود ... نوعی گام زدن در هوا و زمین بود ... و خودم را نگاه می کردم ... و آرام آرام بالا رفتم ... و از بالا خودم را نگاه کردم ...تا چند ساعت ....وضع همین ... منی جدا شده از خود ... نظاره گر خود ...به نزدیک سقف می رسیدم ...دوباره پایین می آمدم ... و بعد همه چیز تمام شد ...نه نمردم ...یکی شده بودم ... بدون آنکه آرام باشد ... اصلن نفهمیدم کی یکی شدم ... و تا صبح پشت در آپارتمان خوابیدم ...تجربه بسیار شیرینی بود ...تجربه تا سقف رسیدن ...تجربه نوعی به پرواز درآمدن در فضایی محدود و خود را دیدن .

پی نوشت: به سقف چسبیدن لیلا را از همین ماجرا وام گرفتم.

پی نوشت دوم : با همه شعارهایی که دادم این روزها به شوخی و جدی به دوستان می گویم : " به خدا می گویم ... ای بزرگتر ... ای دوست ... امتحان یک به یک ... دو امتحان در آن واحد سخت است...سخت نیست؟ " .... و دوستان می گویند:" چه امتحان هایی؟" ...می گویم :" زاده شدن در این جامعه ... و زن زاده شدن...خیلی سخته این دو امتحان با هم." ... و دوست می داند که بیش از هر چیز بیان این کلام نه از سر ناسپاسی ...بلکه تشری به وضع این جامعه و وضع دختران است.