عاشق

 می گوید:" می دونی واسه چی دوست داری بمیری؟"

می گویم:" برای اینکه هیچ کاری در دنیا ندارم ... توان هم دیگر ندارم ... از دوست خواسته ام که بروم ..."

بلافاصله اظهار فضل هم می کنم :" هر چند دنیای زمینی و کالبدهای ما همگی توهم است و این مرگ هست که تنها واقعیت موجود است." ...نگاهش می کنم که بدانم کلامم را گرفته است و اگر نگرفته است بالای منبر بروم تا توضیحاتم را بدهم ... و از اینکه دو گوش مفت گیر آورده ام خوشحالم ....

در تمام طول مدتی که جملاتم را ادا کرده ام ... به من نگاه نکرده ...بلکه به پنجره  نگریسته  ... گویی قرار است همین الان برای اش کبوتر پیغامبری ... خبری را بیاورد...اما هیچ خبری نیست ... و او انگار نه انگار که اظهار فضل کرده ام ... و مثل هر آدمی دوست دارم به اظهار فضلم هم توجه شود ... - هر چند از دوست مرگ را می خواهم ! -

در حالی که دستش را به گونه ای کناره پنجره باز حرکت می دهد که برای پرنده هایی که وجود خارجی ندارند ... دانه می ریزد ...یا موی بلندی را از دستش جدا می کند ! - می گوید:" نه این دلیلت نیست که تو دنیا کاری نداری ...توان هم نداری ..برا همین به دوست گفتی منو ببر ... حکایت تو ...حکایت عاشقه."

می گویم: "دیوانه شدی ...عاشق چی چی اونوخ؟"

می گوید:"  تو انقدر عاشق دنیایی ...تو انقدر عاشق زندگی -ی که بعد از این همه مدت موندن تو دنیا ...وقتی زندگی بهت روی خوش نشون نداده ...هر چی دنبالش رفتی یا گمان کردی که داری میری ... باز از تو دورتر شده ....یا از تو دورترش کردن ... دیگه دعا نمی کنی که روی خوش بهت نشون بده ... عشق روی دومش رو داره نشون میده ... به حالت تنفر رسیدی از معشوقت...اما نه ...می خوای یه روز که از خواب بلند شد ...تو رو ببینه که مردی!"

با چشم های گشادشده نگاهش می کنم ... می خواهم بگویم چقدر کشف و شهود کرده ام ...چقدر کار کرده ام ...چقدر مطالعه ذهنی داشته ام ... و حال نه از سر ناشکری ....که به علت آنکه ناتوانم در کالبد انسانی ...دیگر نمی خواهم در زمین باشم ...فقط همین... او همه حرفهای ناگفته مرا خوانده است ... از کجا؟ ... و چگونه ؟ ...آن هم در تمام مدتی که به جای نگاه به من ... به موی نبوده ای که از دستانش جدا می کرد نگاه می کرد ... و می گوید:" یه لحظه ... فقط یه لحظه فکر کن ...اگه همین الان معشوق به سمت تو بیاد ... تو شتابان سمتش نمیری؟"

فکر می کنم ... به عشق و تنفر ...و تو وجودم تکرار می شود :" تو انقدر عاشق دنیایی ... تو انقدر عاشق زندگی - ی که بعد این همه مدت که بهت روی خوش نشون نداده یا از تو دورش کردن ... می خوای یه روز که از خواب بلند شد ...تو رو ببینه که مردی!"

گفت و گو با یک نرینه

 آنچه خواهید خواند با قدری غلو و گاهی قدری شوخی مکالمه ای مجازی است .... صغرا رختشور و معصومه که در این مکالمه مدام به آنها اشاره شده آدم های غریب و واخورده در جامعه ما نیستند ... بلکه خیلی از دخترهای جامعه هستند که در یک ارتباط بیش از هر چیزی تحقیر می شوند ... و این تحقیر مدام ادامه دارد ...تا جایی که دیگر ...بگذریم.

و نرینه ها هم مردان غیر عادی در جامعه نیستند که با زن و بچه به سراغ دیگران بروند ....بلکه بسیاری از پسرها طبق یک نرم عادی شده ... ارتباط را حق خودشان می دانند اما حتی هم کلامی را حق طرف مقابل خود نمی دانند ... آنها در آن واحد با چند نفر ارتباط دارند و از کارهای شان نزد هم یا حتی برای تحقیر دختران تعریف می کنند و قهقهه خنده شان بالا می رود.

از هزار و هفتصد سال پیش تا اکنون که من نوجوان بودم تا امروز که میانسالم حکم یکی بود : " خیلی املی ... زمونه عوض شده ... الان اگه ارتباط نداشته باشی کسی نیگاتم نمی کنه ....فکر می کننن مشکل داری ." ... 

مقدمه طولانی شد باز هم از همه مردان عذر می خواهم و تاکید می کنم که این دیالوگ - نوشته به معنای آن نیست که من و همه هم جنسان خوب هستیم.

نسترن:

.......نرینه وقتی اسم زن دائم میاد

خونه هاشو یکی می کنه

ولی وقتی با صغرا رختشور یا معصومه است

می گه دارم اما دست مستاجره

می بینی

نرینه ها اصول و قواعد همشون یکیه

 

سینگل:

تقصیر نرینه ها نیست که

خوبه خودت هم میگی

قواعد رو دور از جون مادینه ها تعیین میکنند

 

نسترن:

نه نرینه مادینه رو دو نوع می بینه

مامان بچه ها

مسوول بشور و بساب و حاکم منزل

که تو در و همسایه می شه آدم روش بشه باهاش راه بره

مسوول تعیین زمان سفرهای سیاحتی و زیارتی

مسوول تعیین قیمت ارزاق مهمانی بر حسب اینکه چه کسی را باید مهمان کرد

ایضن مسوول قیمت کادوی ارائه شده به دیگران

و زدن توی سر نرینه هر وقت که دلش خواست

برای هر بهانه ای با مجوز اینکه از تو پپه تر تو دنیا نیست

همه سرت کلاه میذارن

اما صغرا رختشور و معصومه

مسوول زمانی که می تونن نرینه رو ببیننن هم نیستن

چه برسه باقی قضایا

نرینه ها همه سرکوب های دوره جوانی و دوره متاهلی رو

همه چی که براشون عقده شده رو

سر صغرا رختشور و معصومه در میارن

اصلن صغرا رختشور و معصومه حتی مادینه نیستن

اونا سو...خن

جهت اجرای تمام اسلوب فیلم هایی که نرینه دیده

شیر فهم شدی

 

سینگل:

 اوی جوووووووووووووونم

ای جووووووووووووووونم

این جونم برای صغری رخت شورها و معصومه ها بودهااااااااااا

با این تفاسیر دوست داشتنی اند دیگه

نیستند خدایی؟

تو خودت نرینه بودی

دوستشون نداشتی؟

 

نسترن: 

صغرا رختشور و معصومه بعد از چند سال گم میشن از خاطره ها و بدون اینکه مادر شده باشن یا همسر رسمی شده باشن یا جلو در و همسایه باشن

میرن موزه

و تو موزه تنهایی می مونن

 

سینگل:

موزه مکانی ست برای نگهداری هر آنچه ارزش نگه داشتن داره

بد جایی نیست که

 

نسترن: 

میره تو انباری موزه

خوشحال نباش

چون هیچ وقت سند نخورده

تو موزه جنسی رو نگه میدارن پشت ویترین واسه دیدن مردم که سند خورده باشه

وگرنه می مونه تو انباری

و هیچ کاری نداره

و دیده هم نمی شه

حتی به واسطه دانشگاه بچه هاش

یا عروسیشون

یا نوه هاش

اونجا فقط آرزو می کنه که بره

هر چند همون زمانی هم که نرینه های ثواب رسون بودن میون رفتن و موندن همیشه می موند

با تنی ارگ/اسم نشده

با جانوری که بود اما نبود

هر وقت خودش می خواست بود

و می بایست در همان زمانی که جانور بود

خدمات ارائه بدهد

بعد جانور دست صغرا  رختشور یا معصومه را در دنیای واقعی یا فضای مجازی می گرفت

ببخشید مچش را

که ای وای با فلانی هم داری حرف میزنی

و جانور عین خیالش نبود که خودش زن و بچه دارد

یا اگر ندارد

در به در دنبال کسی است که در شانیتش باشد و با آن ازدواج کند

 

سینگل:

صبر کن خانم

یکی یکی

گذاشتی روی رگبار

 

نسترن:

چرا بهت بر میخوره

من دارم راجع به نرینه و صغرا رختشور

یا نهایتش معصومه حرف می زنم

 

سینگل:

آهان

گفتم شاید اگر خدا بخواد منم جزو نرینه ها محسوب میشم

 

نسترن:    

همیشه صغرا رختشورا یا معصومه ها به امید اینکه بالاخره نرینه می خواد بگیردش و با این جمله نرینه که دوره زمونه عوض شده تو چقدر املی

تن به کارهایی که اون می خواد میدن

اما هر کاری می کنن امیدشون بیشتر به ناامیدی می رسه

و این می شه که وسط دردهای روحی و جسمی ... یه نرینه دیگه میاد سراغشون

و صغرا رختشور و معصومه انقدر حالشون بده که نمیدونن باز هم نرینه

باز هم داستان همیشگی

به هر حال اینجوری می شه که میرن تو انباری

تمام

 

سینگل:

خب این داستان زندگیست دیگه

میخوای بنیان هستی و رسم رسوم عالم رو زیر و رو کنی؟

 

نسترن:

بله داستان طبیعی صغرا رختشورا و معصومه ها که شانیت ازدواج دائم رو ندارن

و حتی اگه نطفه ای تو شکمشن وول خورد باید سر به نیستش کنن

نرینه ها که مسوولش نیستن

هستن؟

 

سینگل:

نرینه ها مسئول خودشون هم نیستند

چه برسه به دسته گل هاشون

 

نسترن:

آره دیگه نرینه مسوول زندگی رسمی خودشه

که چه وقت خانوم بچه ها می خوان برن خرید

کی می خوان برن خونه خاله عم قزی زری خانوم اینا

کی می خوان نذری بدن

کی باید گوشت بخرن واسه خونه

کی باید دستبند بخرن واسه خانوم ... تولد یا سالگرد عروسی یا قبول شدن تو دوره کبری خانوم واسه دوخت و دوز

یا واسه آرایشگری

یا واسه چگونه لاغر شوید

یا انرژی درمانی

آره خب مسوول نیستن

هستن؟

 

سینگل:

آره خب

میبینی؟

چقدر بدبختند این نرینه ها

همه اش مسئولیت

همه اش گرفتاری

 

نسترن: 

در بدبخت بودنشون که شکی نیست

نه به خاطر اونچه که تو می گی

به خاطر آخرتی که در انتظارشونه

و فکر می کنن بردن

اما بدجور باختن

 

سینگل:

خدا رو شکر

نرینه نیستی

وگرنه بدعاقبتی در انتظارت بود

پی نوشت: اینکه گاهی اوقات مطالب نوعی بچگانه به این گونه که هست می شودُ مرا ببخشایید...ولی خب اینها هست ... حتی هنوز ...در ۴۵ سالگی .

این گفت و گو میان من و یکی از خوانندگان وبلاگ شکل گرفت ...پس از این بحث مجازی ُ اجازه انتشارش را داد. راه دور نرویم همین سینگل خودمان را می گویم!

بی حوصلگی

حوصله نوشتن ندارم ...مدتهاست می خواهم بنویسم ...اما وقتی که کارتابل را باز می کنم ...حوصله نوشتن ندارم.

روز به روز بیشتر به جمله ای که ملیحه گفت ایمان می آورم ..." ما بخشی از زندگی بودیم ...مثل باقی دنیا ... که می باید چرخه زیستمان کامل می شد ...تا در هر مرحله کنش و واکنش درست انجام می دادیم ...اما چرخه زیستمان کامل نشد ... و برای همین که نتوانستیم پروسه ها را طی کنیم ... حالا بلد نیستیم چه کنیم ... دیگران ممکن است بخندند ...اما نمی دانیم حالا باید چه کنیم ... پز که نمی خواهیم به هم بدهیم ... می خواهیم پز دهیم امثال من و تو به هم؟ ... حالا در میانسالی پس از طی چرخه زیست ناکامل...کاری نداریم ... کاری هم بلد نیستیم ... یه متر جا می خوایم زیر خاک....تموم."

نیگاش می کنم ... به تایید...نیگام می کنه ..." این خط این نشون ... یقیه که دنبال زندگی ان ...می میرن ... من و تو باید شاهد مرگ تک تکشون باشیم ...بعد از صد و بیست سال که هزار و دویست دفعه از خدا خواستیم که این سختی رو برامون تموم کنه ...درست همون روزی که یه انگیزه برامون می فرسته واسه موندن ...همون موقع با اومدن عزراییل وقت رفتنه ... و ما نمی خوایم بریم زیر خاک ... "

می خندم... ملیحه می گه "قاعدش اینه" 

من و ملیحه...

تا به حال شده است - حتمن شده است - که بروید مطب پزشک.چه اتفاقی می افتد؟... بگذارید من بگویم: ابتدا جایی را پیدا می کنیم و می نشینیم ... بعد از مدتی مثلن یک ساعت و سی و پنج دقیقه ... خجالتمان که باعث می شد فقط به میز منشی و کسانی که با منشی حرف می زدند را نگاه کنیم کم می شود و همه کسانی که در اتاق انتظار هستند را زیر نظر می گیریم...مگس هم که بال بزند نگاهمان به سوی اش بر می گردد....مدت های دیگر می گذرد ... چیزی در حدود پنجاه و سه دقیقه و سی و نه ثانیه ... گردنمان بس که این بر و آن بر را پاییده ایم ...خسته می شود ...پایمان از اینکه یک مدل از صندلی آویزان بوده خسته شده است ... و حسرت کسانی را می خوریم که در یکی دو مبل اتاق نشسته اند ... و نمی دانیم آنها هم کمرشان گرفته و حسرت ما را می خورند که کاش جایی می توانستند سیخکی بنشینند ... و نگاه به ایستاده ها نمی کنیم که به کمین هستند تا ما جم بخوریم و فرت سر جای ما بنشینند... و نمی دانیم ایستاده ها دست کم یک قرن برشان گذشته ... و ستون مهره هاشان می خواهد از استخوان های لگنی بزند بیرون!... و بس که برای تحرک الکی از لای در مطب بیرون رفته اند و آمده اند ... و ما فکر می کنیم چه کار دارند ...  خودشان هم دیگر خجالت زده اند  و در عین خجالت ... می خواهند به زور و نگاه به یکی از ما نشسته ها که چهار ساعت و چهل و پنج دقیقه است لم داده ایم  بفهمانند که باید بالاخره بلند شویم و برویم داخل مطب...  و ما نمی دانیم این همه ساعت نگاه کردنشان ...این همه لای دفترچه بیمه نگاه کردنشان ...این همه برای بچه چیپس خریدنشان .... این همه در ماشین را چک کردنشان برای چیست.... آنها  فقط تلاش می کنند که قدری پاهای شان را به هر بهانه ای حرکت دهند تا خستگی این همه ساعت ها که ما جفاکارانه نشسته ایم رفع شود.

اتفاق دوم را هم بگذارید باز خودم بگویم .... بعد از سه ساعت و دو دقیقه ...دیگر خسته ی خسته می شویم از فضای اتاق انتظار ... می دانیم روزنامه ها و مجله های روی میز اتاق انتظار همگی آلوده هستند ... و اگر آلوده هم نباشند یک مشت آگهی رپرتاژهستند ... اما با همه این اوصاف ... چند تایشان را با هم از روی میز بر می داریم ... کلماتشان انقدر زرد است یا انقدر قلمبه سلمبه  است که در هر دو حالت ...حالمان بد می شود .... دوباره می گذاریم روی میز ... و آن وقت مثل بچه آدم نگاهمان دوخته می شود به ساعت اتاق انتظار .... و نیم ساعت بعدتر در دل کلامی که از همان اول باید می گفتیم ... تازه در دل می گوییم :" مردم همشون ...همه چی رو واسه خودشون می خوان... به هیچ وجه ملاحظه ندارن... هر کدوم میرن تو اتاق دکتر ...انگار اومدن کل مریضیای خانواده شون رو مداوا کنن ....نفری نیم ساعت اون تو می مونن ... نه مث من. یعنی من بلد نیستم قشنگ مریضیم رو تشریح کنم ...دکترم تا منو می بینه شروع می کنه به نسخه نویسی ...اصلن یه نبضم نمی گیره دل آدم خوش باشه ."....

اتقاق سوم ...همان که حدس می زدم شد ...هر کسی رفت اتاق دکتر نیم ساعت طول داد ...وقتی می خواست از اتاق بیرون بیاید ... دکتر حال عمه کوچک خاله قزیش رو هم می پرسید ...طرف هم با قر و قمیش و تعارف و من بمیرم تو بمیری ... نیم ساعت هم دم در اتاق طول می داد که حالا قرص رو قبل از ناهار بخورم یا بعدش ... وای از این مردم بی ملاحظه ... و بالاخره نوبت من رسید ... تا آمدم سلام کنم ...دکتر جواب هم نداد ... مثل کسی که ضامن اسلحه را می کشد ... یک دست خودکار .... سر به سمت ورق ... و یک دست هم به سمت لپ تاپ که مثلن پرونده ها توش هست دراز ... آماده ... حرکتی نکرده ... دو ماه دیگه بیاین!

حالا یک سوال دیگر .... تا به حال شده است وقتی مطب دکتر می روید یا می روم ... به جز همه اتفاق هایی که برایمان می افتد ... و کلافگی های اش ... ساعت را قشنگ نگاه کنید یا نگاه کنم  ...عقربه های اش را ؟ ....بگذارید این را هم من بگویم : گاهی که نه ... تقریبن جدای از ترافیک تهران که دوساعت طول می کشد تا به مطب برسیم و دو ساعت هم طول می کشد تا از مطب برگردیم - غلو نکنم یک ساعت برای رفت یک ساعت هم برای برگشت -  کل ماجرا و اتفاقات مطب دکتر که هفت ساعت و پنجاه و یک دقیقه طول کشید ... در طول هفتاد دقیقه تا ۱۴۰ دقیقه و حتی گاهی ۴۰ دقیقه رخ داده است!

اگر درست عقربه های ساعت را نگاه می کردم ...مطب دکتر که رسیدم ساعت ۴ بعدازظهر بود ... هر کسی که داخل رفته بود ... ده تا ۱۵ دقیقه داخل مطب بود ... نه یک ساعت و ده دقیقه .... و من به چشم بر هم زدنی پیش دکتر نبودم .... چون وقتی ساعت را بعد از بیرون آمدن از مطب نگاه کردم .... پانزده دقیقه از زمان ورود من به مطب و معاینه و بازگشت به اتاق انتظار طول کشیده بود!...

به نظر من بسیار مثال های دیگری می توان مطرح کرد که همین شکل را دارند .... یا ما این شکلی می بینیمشان... جهان هر چقدر هم که بزرگ باشد ... و پروردگار هر چقدر کهکشان های گوناگون آفریده باشد که طول و عرض حیات و ممات ما انقدر کوچک کوچک کوچک باشد که اصلن در آن قابل محاسبه نباشد ...اما با این همه ما برای خودمان طول و عرض همه کهکشان هایی هستیم که دوست آفریده است ... و می گوییم جهان بینی من ... زندگی من ... و همه چی با پسوند "من" یا "ما" برای مان تمام می شود...چرا که امثال من - شما را نمی گویم - خط منصف همه چی هستیم! ... نه شما انقدر ظالم نیستید ...قبول دارم .

بگذارید مثال دیگری بزنم ... از اینکه خودم را می گویم ... عمود منصف کل زمین و آسمان ها بودم و هستم . بارها گفته ام که متولد سال ۱۳۴۷ هستم .... وقتی به هشیاری زمانی - تاریخی رسیدم ...همه آنچه که مربوط به خردسالی من و یا قبل از تولد من بود ...قدیمی بود ... خیلی قدیمی بود... حتی اگر این واقعه مربوط به هفت سال پیش از زمانی می شد که تازه به هشیاری زمانی رسیده بودم و اعداد و زمان را می شناختم...برعکسش هم بود اگر کسی سه سال از من بزرگتر بود و مثلن کلاس پنجم دبستان بود بزرگ بود ... حتی با اینکه سه سال از من از لحاظ زمانی جلوتر ایستاده بود... همان زمان ها پیرمرد یا پیرزنی اگر می خواست صحبت کند ... می گفت : نه بابا همین پیارسال بود .... و بعد کسانی که جوان تر بودند حساب کتاب می کردند و ما می فهمیدیم پیارسال یعنی ده سال پیش ... و یا یک پیرزن ۶۰ ساله می مرد و این پیرمرد پیرزن ها می گفتند سنی نداشت... یه بچه اش دانشجو بود!

همه آنچه گفتم را خیلی وقت پیش می خواستم بنویسم نه برای آنکه دور هم باشیم .... نه آن زمان می خواستم مطلب را بنویسم و نتیجه بگیرم که دوست نظرش با ماست ... اما ما نه که خود محور زمان می شویم ... مختصر نگاه دوست به دیگران برای مان می شود سالها نگاه به دیگران ... و نگاه دوست به ما ... می شود نادیده گرفتن ما ! ( از دوست غفران می جویم از اینکه چنین مثالی را به کار بردم برای چنین نتیجه ای ... که دوست همیشه و هماره نگاه رحمانش بر همه است و نگاه رحمتش بر کسانی که از او بخواهند ... ما زمان را گم می کنیم ... ما برای مان زود می گذرد ... انقدر که اصلن نمی بینیم.)

پی نوشت: چندی پیش با ملیحه صحبت می کردم ...ملیحه دختری تقریبن هم سن و سال من است که شرایط مشابهی را تجربه می کند ... نمی دانم حرفمان از کجا به کجا رسیده بود که لازم شد برای تبیین واضح تر مسائل ملیحه برای من از اینشتن و فرضیه اتساع زمانش بگوید - همان فرضیه ای که زیربنای فرضیه نسبیت است-... وقتی ملیحه عبارت اتساع زمان را گفت ... پیش خودم گفتم وای الان باید کلی حرف بشنوم که هیچی حالیم نمی شه ازش ... و سر تکون بدم ... اما ملیحه بعد از اینکه گفت اتساع زمان اینشتن رو می دونی چیه یا نه ؟ ... و من گفتم نه ... گفت اینشتن مث من و تو نبوده که کلاس بالا حرف بزنه که همه بگن به به چقدر آدم روشنفکر و دانشمند و به قول امروزیا فرهیخته ایه ...سر کلاسش خیلی ساده حرف می زد ... داشت همین اتساع زمان رو توضیح می داد ... یکی از شاگرداش که لابد مث من خیلی خنگ بوده ... می گه استاد من نمی فهمم ... اینشتن می گه ببین تو با من هفته ای یه ساعت کلاس داری ...این یه ساعت چقدر می گذره ...شاگردش می گه خب خیلی دیر.... اینشتن می گه اگه همین یه ساعت در هفته رو با یه دختر قرار داشته باشی چقدر می گذره ..شاگردش می گه خب خیلی زود...اینشتن می گه این همون اتساع زمان هستش ... بنا به اینکه کی می بینه و از چه منظری می بینه زمان نسبی می شه ...وسعت پیدا می کنه یا کوتاه می شه .

پی نوشت دوم : بعد از حرفهای ملیحه اول خوشحال شدم که یه پا اینشتن بودم خبر نداشتم ....اما به واقع اگر بخواهم بگویم ... به شدت درگیر مفهموم زمان شده ام ...اگر زمان به هم بریزد ... می تواند خیلی از ادراک های دیگر هم به هم بریزد .. واقعیت و وهم و گمان ... آنجنان درهم آمیخته شوند که ... و این همان ابتدایی از مساله  است که نزدیک به یک ماه است دارد با من کلنجار می رود و من با آن ....

در این وضعیت حتی خود من می توانم یک وهم باشم.

پی نوشت سوم : نه دیوانه نشده ام.

 

مریم و سه تا بچه کنکوریش!

نشسته ایم در نمازخانه محلی که کار می کنم برای یواشکی خوردن در ماه رمضان و همیشه در این ماه ناله مان بلند است که نمی توانیم بخوریم و آخرش هم با اضافه وزن از  ماه رمضان خارج می شویم!... داشتم می گفتم نشسته ایم در نمازخانه محل که کار می کنم که یک هو ! نسرین می گوید: "فردا رتبه های بچه کنکوریا رو میدن."

... زهره با تعجب می گوید: فردا رتبه ها رو میدن؟ من فکر می کردم امروز گفتن می خواستم زنگ بزنم به لیلی."... مریم چای اش را از فلاسک می ریزد و با خنده می گوید: " من سه تا خواستگار داشتم که امسال کنکور..." ... حرفش تمام نشده نسرین می گوید: " امسال کنکور دادن؟ اونا دیگه چه خنگایی بودن...همون بهتر که نه گفتی بهشون ...".... مریم هم می پرد وسط حرف های نسرین که دیگران دارند با هر عبارتش کرکر می خندن و می گوید:" میذاری کلام منعقد بود منقلب بود ... یه چی بود که باید بشه ... بشه؟ .... " ...این بار با صدای رساتری که ناشی از خوردن یکی دو قلپ چای تو این روزگار گلو خشک شدن هاست... می گوید: " من سه تا خواستگار داشتم که امسال کنکور بچه هاشونه."....همه از خنده منفجر می شوند ... نسرین هم از خنگی خودش ... و مریم خودش بی خیال عالم و آدم که این دست گل انفجار خنده ناشی از کامل شدن جمله او بوده... یک قلپ دیگر از چای اش می خورد و می گوید: " حالا فردا رتبه ها اعلام می شه؟ ....منو بگو که باید نگران سه تا بچه کنکوری باشم." .... من می گویم : " اگر با یکیشون ازدواج کرده بودی الان دیگه فقط یه بچه کنکوری داشتی." .... می گوید:" نه بابا." .... نه بابا را کش دار می گوید که یعنی از این خبرها نبود و بعدش می گوید:" من اگه مثلن با غضنفر ازدواج می کردم الان نه فقط باید منتظر رتبه قلی بودم بلکه حرص اینکه رتبه بچه های کسآقا و گل آقا هم چی می شه داشت منو می کشت که نکنه یه رتبه بالاتر یا پایینتر از رتبه قلی من از غضنفرم بشن." .... همه با اوه اوه گفتن از این همه اعتماد به نفس مریم در ارتباط با غضنفر و قلی و ضبط و ربط آنها به عنوان متعلقاتش می خندند. اما او هنوز در حال خودش است... گویی رهبر ارکستر شده و باید کار را تمام کند و ما هم گروه هم سرایان. ... می گوید: " حالا تو هم یه چی می گی نسیا ... من گفتم سه تا خواستگار داشتم ...اما به خدا اومدن سراغم تا من بخوام بفهمم من کی ام این چیه اینجا کجاست... یکی دیگه پیدا می شد و فرت می شدن شوهرش ... حالامو نگاه نکنین یه روزگاری همچین بخت گشا بودم."

زهره می گوید:" چه افتخارم می کنه."

مریم می گوید:" نکنم چه کنم... وای سه تا بچه کنکوری دارم هر سه تا ریاضی .... دو تاشون پسر...یکیشون دختر..." ... انگار دارد قصه شاه پریون تعریف می کند برای گروه سنی الف!... یک دفعه مثل اینکه به خودش آمده باشد ... قصه شاه پریان را رها می کند و می گوید:" راستی اگه من با یکی از این سه تا هم ازدواج کرده بودم بدبخت می شدم .... با هر سه تا شون که دیگه واویلا! ... نسرین می گوید: "اون وخ واسه چی؟" ...مریم می گوید:" همین که بچه هاشون رفتن ریاضی معلومه باباها خیلی اهل دیسیپلین بودن ... فک کن ... دمب ساعت زندگیم رو یا توان می گرفتن یا کسر می کردن ..... حرفم می خواستم بزنم منهام می کردن ...می رفتن سراغ مساله بعدی که توان بدن ...بعد کسر بگیرن ...بعد منهاش کنن ...هو ....همین جور الا ماشالله."

ضرغام و دختران مردم یا حرف های تکراری

چند روزی که ایام لیالی قدر بود... جایی دعوت بودم ... و از صبح تا شب تنور ضرغام تی وی گرم.

چگونه؟ ... اینگونه که به نوبه شبکه های مختلف ضرغام تی وی برای شنیدن و دیدن سریال های مناسبتی گرفته می شد تا از ابتدا تا انتهای این سریال ها دیده شود.

دو نتیجه واضح و مبرهن برای ام نمایان شد و به من فهماند که چقدر در عمرم خنگ بوده ام که نفهمیده بودم این دو مطلب را ... - البته انقدر هم خنگ نیستم چرا که یک مفهوم را در دوره جوانی تلویزیون به من آموزاند و من هم شیرفهم شدم همان زمان که هر کسی نام ایرانی دارد یا قاتل است یا دزد یا خرابکار یا جاسوس یا همه اینها با هم که به طور قطع اسمش خیلی غلیظ ایرانی می شد اینگونه که فامیلی اش هم بویی از نام های ایرانی داشت-

و اما این دو نتیجه جدید:

نخست آنکه از میان تمام دختران ایرانی ... گروهی هستند که یا دختر شهیدند یا دختر حاجی ... در هر دو صورت فرقی ندارد ... همیشه یا مجلس ابوالفضل پارتی به انحا مختلفند یا در حال دعا - نیایش به آن یگانه نه ، توسل به فلان امامزاده - و نکته مهم و اساسی آنکه همه این دخترها... که مدام در حال هم زدن آش نذری و سوار شدن بر سانتافه شان برای خریدن سبزی هستند!... تحصیلاتشان زیر دکترای فیزیک اتمی نیست!... و یا عقد کرده اند یا در حال عقد کردن ... و مشکلی از بابت ازدواج اصلا و ابدا نداشته و ندارند و هر چه مشکل در این باره است بر می گردد به ولنگاری کسانی که دختر حاجی یا دختر شهید - آن هم نه شهید معمولی ...شهیدی که موقع شهادت زیر بیرق فلان حاج آقا بوده است- نیستند.

بقیه دختران ایران زمین در دیدگاه ضرغام تی وی ... دختر خیابانی هستند ... رد خور هم ندارد ... همه این دخترها میان خانواده هم که باشند ...تهش را که بگیری خیابانی هستند... دختر خانه نیستند... و اینجاست که نقطه اوج سریال شکل می گیرد...به هر حال در یک جایی از هر یک در میلیونی از این دختر خیابانی ها ...توفیق شرکت در نذری پزون یا ابولفضل پارتی می یابند و توسط دختر حاجی ارشاد می شوند که چگونه گوساله سامری را دوست داشته باشند... و آنها هم با شنیدن نام گوساله سامری متحول می شوند و دیگر دختر خیابانی نیستند.

دوم مطلی که ضرغام عزیز در این چند روز برای ام کاملن روشن ساخت و از مکتب تلویزیونش آموختم این بود که اصولن دین خلاصه می شود در قرآن به سر گرفتن ... مثل کتاب حافظ ...باز کردن کتاب و حتی مثل کتاب حافظ یک غزل را کامل نخواندن بلکه یک آیه را ابدون سر و ته  خواندن ... جوشن کبیر و امامزاده ها و نذری ها و اوهام و خواب یعنی آخر ایمان...و اصولن دین اسلام را محمد از سوی الله آورده است تا بیماران سرطانی را در شب قدر شفا دهد!

پی نوشت: می خواستم از حال و هوای خودم بنویسم و نوشته ای ننویسم که بوی خود برتر بینی بدهد ... چرا که اگر خودمان را جای هنرمندان و غیر هنرمندان ضرغام تی وی بگذاریم چه می توانستیم بکنیم جز ساخت چنین سریال هایی ... خودمان یک خود سانسوری می شدیم ذاتن که دست هر ممیزی را از پشت می بستیم.

دیگر دلیل نوشتن این مطلب آن است که توان ندارم ...اما باید به کسی کمک کنم ... و ذهنم کامل درگیر است... حتی نمی توانم به یک نوشته چفت و بسط بدهم ... و برای همین...مزخرفاتی اینگونه می نویسم ...

راستی در همین چند روز و بادیدن سریال های ضرغام تی وی فهمیدم چرا مردم همه مناطق ایران دوست دارند  تهرانی ها را بکشند...اول به خاطر اینکه همه شان در کاخ زندگی می کنند و ماشین های چند صد میلیونی دارند... دوم اینکه هیچ مشکلی ندارند ... جز اینکه این هفته همسرشان آنها را نبرده است رستوران که معمولن بهترین هتل است ... سوم اینکه همه شان یک شبه پول دار شده اند ... چهارم آنکه صبحش تهران هستند ...ظهرش لندن ...شبش مشهد برای زیارت امام رضا که الهی همون امام رضا بزنه تو کمرشون... پنجم آنکه اراده کنند همه گونه تفریحات برایشان فراهم است ... باز هم بگویم؟

هیچ کدامشان مثل من و امثال من نه به خاطر یک قرص مجبورند ششصد کیلومتر بکوبند بیایند تهران و بعد هم بشنوند که هنوز نیومده ... نه مثل من بخواهند به کسی حتی نگاه کنند ... تا مشهدی قربون پسر عمه دختر خاله زری خانم همسایه محله مجتبی اینا هم فهمیده ... نه زندگیشان مثل من حرام تحصیل شده  به امید روزی که کاری خوب بیابم ...اما نیافته ام ... یا اگر یافته ام  ... همه زندگی ام پاییدن دور و برم شده است که کسی حرف در نیاورد ... عصرها که می رسم خانه ..تازه اول بدبختی است ... با این لحظه ها چه کنم... لجظه هایی که نه می روند و نه قصد رفتن دارند ... کتاب می خوانم ...تمام نمی شود ... تلویزیون می بینم لجم می گیرد ...جم می بینم ... تا با بدری و زری فردا میان کار ... باقی داستان را حدس بزنیم....جم که جم است ...اما هر وقت تلویزیون را می بینم ... می دانم یک عده هستند که به آنها می گویند تهرانی ...همه شان هم سر و ته یه کرباسن ...همشون از دم داهاتی ... یه مشت گنده دماغ حق امثال من خورده.

 

مرگ

" همه می دونستن من مردم ... اما هنوز خودم و خانواده ام باور نکرده بودیم.- مث یه روح بهم نگاه می کردن اما هنوز باور نداشتن که مردم.-...وقتی دو ماه پیش فهمیدم که شش سال قبلترش سوسن مرده بوده و کسی به من نگفته بود... همون موقع بود که فهمیدم خیلی وقته مردم - اگه نمرده بودم که وقتی به خونه زنگ زدن و گفتن " سوسن مرده" ... کسی باید به من می گفت... اما مگه من زنده بودم که بهم بگن؟ ... زنده بودم؟- آره خیلی وقته مردم ... شاید بیشتر از ده سال .

سوسن شش سال پیش مرد... من یه ماه قبلش باهاش تلفنی حرف زده بودم ... یعنی اون موقع زنده بودم؟... یا زمان ها رو قاطی کردم و ... من و سوسن جای دیگه ای غیر از دنیای زنده ها با هم حرف زدیم ... خندیدیم...لابد.

گلی می گه: انقدر از این حرفای آخوند قدیمیا و فیلم فارسیا خوشم میاد که طرف موقع مرگش که می رسه  ...حاضره همه زندگیشو بده ...اما تو دنیا بمونه ...اصلن با عزراییل معامله کنه ... اما عزراییل می گه دیگه نه ... بسه ... یه فیلمی بود روشنفکری بود ... مستند بود ...مال خیلی قدیما ...شاید چهل سال پیش ... می گفتن عزراییل که بیاد بالا سرت کارت تمومه ... مرد جا انداخت خوابید ...عزراییل اومد بالا سرش ... مرد، عزراییل رو که دید ... بلند شد ...سرش رو در جهت کاملن مخالف گذاشت... نگاه کرد ...عزراییل بالا سرش بود ... نیم ساعت فیلم بود...همه داستان همین بود ... یک مرد ... یک عزراییل ... و فرار مرد از مرگ ... به اندازه متکایی که این طرف و اون طرف یه تشک پنبه ای می شد... فیلم روشنفکریش هم همون حرف آحوند قدیمیا و فیلم فارسیا بود.

می گم: "اگه می شد با عزراییل معامله کرد... من هر چی داشتم می دادم تا زودتر منو ببره...تا بمیرم."

گلی تازه چیزی فهمیده .... یخ کرده ... هیچی نمی گه... رو می کنه به ستاره... که داره با تعجب منو نگاه می کنه و از غذا خوردن وا مونده ... به ستاره می گه : " اینو ولش کن داغه حالیش نیست." ... دو تایی می خندن... گلی وسط خنده می گه : " یه روزگاری زندگی می کرد... انقدر ما رو می خندوند..." ... می گم :" راجع به کی حرف می زنین؟"... گلی و ستاره هر دو بلندتر می خندن.

خاک که ریختن روم ... داغم هم کم شد ...خیلی کم ... فقط خودم یاد خودم می افتم و گریه می کنم ..." شاید اصلن هیچ وقت به دنیا نیومدم که مرده باشم... به دنیا اومدم؟" ... "اه اه اه ... گند بزنه بهت." ...."لابد تو دنیا بودم... اما کی مرده بودم؟"

انقدر دو چرخ یدک چرخ عقب دوچرخه می مونه تا من یاد بگیرم کج و مج نشم ... و دوچرخه سواری کنم... یه سال بعد ...آزی دوچرخه می خره ... با دو چرخ یدک چرخ عقب دوچرخه ... کمکش می کنم ... همیشه دنبالشم تا اونم دوچرخه سواری یاد بگیره ... یاد که می گیره ... به همه می گه :"مسعود بهم دوچرخه سواری یاد داد.".. خب لابد من نبودم ... ولی فکر می کردم هستم ...آزی که نمی تونست کسی رو که نیست تو دنیا رو ببینه ... می تونست... نه فرشته نبودم ...مرده بودم ... اما کی؟

یادم نیست که من رو گذاشتن تو دستگاه وقتی به دنیا اومدم ... اما لابد بعدش ... خیلی زود مردم...چون تو خونه قدیمی ... جای مامان رو از بیمارستان که آوردن یادمه ... یه تشک تو اتاقی که رو به حیاط باز می شد ... با پیچکی که به دیوار حیاط بود و دور پنجره رو گرفته بود... من لب هره پنجره می شستم ... و اتاق رو نگاه می کردم ... اما خودم هم اونجا بودم کنار مامان... قنداق شده ... جوری که کله ام رو هم نمی تونستم تکون بدم!.. شاید موقعی بوده که داشتم می رفتم ... شاید.

شاید هیشکی یادش نباشه ... اما خودم خوب یادمه ... کلاس کنکور که می رفتم ... یه استاد داشتم خیلی خوشتیپ ... ازدواج نکرده ... گفت: "هر کی بالاترین نمره رو از کلاسش بگیره براش کلاس خصوصی میذاره" ... من هیچ وقت تو کلاس حرف نمی زدم ... شاید برای همین نمی دونست درس من ممکنه خوب باشه... اما دو سه تا دختر بودن که همه اونا رو می دیدن ... من نمره ام از همه بهتر شد ... اما کلاسی واسه من تشکیل نشد... اصلن مگه نمره یه مرده دیده می شه؟ ... "من چه انتظارا دارم؟"

همه چی از مردن من می گه ... نمی دونم چه اصراری دارم که بگم بالاخره یه موقعی تو این دنیا بودم ... نمیدونم چه اصراریه؟... نگاه می کردم ... زری ... شمسی ... لیدا ...سهیلا.... سمانه ... مرجان .... همه دیده می شدند... الان مادر شدند ... مادر شدند؟ ... مادر زن شدند ... حتی مادر شوهر شدند... و من خیال می کردم دیده می شم ...

علی زن گرفت ... یعدها گفت: دختر خوبی بود برای ازدواج.

حسین زن گرفت...بعدها گفت: دختر خوبی بود برای ازدواج.

کامران زن گرفت...بعدها گفت: دختر خوبی بود برای ازدواج.

.............

.............

............

همشون انگار می اومدن مجلس ختمم... وگرنه این جمله رو نمی گفتن ... وقتی که وقتش بود ... مث سهیلا ...مث لیدا ...مث فریبا .... منو میدیدن ... لابد دیده نمی شدم ... یا وقت رفتنم بود مث سرطانی ها ... و اونا می فهمیدن... و من خبر نداشتم که قراره بمیرم... " یعنی زنده بودم؟"

گلی می گه: انقدر از این حرفای آخوند قدیمیا و فیلم فارسیا خوشم میاد که طرف موقع مرگش که می رسه  ...حاضره همه زندگیشو بده ...اما تو دنیا بمونه ...اصلن با عزراییل معامله کنه ... اما عزراییل می گه دیگه نه ... بسه ... یه فیلمی بود روشنفکری بود ... مستند بود ...مال خیلی قدیما ...شاید چهل سال پیش ... می گفتن عزراییل که بیاد بالا سرت کارت تمومه ... مرد جا انداخت خوابید ...عزراییل اومد بالا سرش ... مرد، عزراییل رو که دید ... بلند شد ...سرش رو در جهت کاملن مخالف گذاشت... نگاه کرد ...عزراییل بالا سرش بود ... نیم ساعت فیلم بود...همه داستان همین بود ... یک مرد ... یک عزراییل ... و فرار مرد از مرگ ... به اندازه متکایی که این طرف و اون طرف یه تشک پنبه ای می شد... فیلم روشنفکریش هم همون حرف آحوند قدیمیا و فیلم فارسیا بود.

می گم: "اگه می شد با عزراییل معامله کرد... من هر چی داشتم می دادم تا زودتر منو ببره...تا بمیرم."

گلی تازه انگار چیزی فهمیده ... یخ کرده ... هیچی نمی گه... رو می کنه به ستاره... که داره با تعجب منو نگاه می کنه و از غذا خوردن وا مونده ... به ستاره می گه : " اینو ولش کن داغه حالیش نیست." ... دو تایی می خندن... گلی وسط خنده می گه : " یه روزگاری زندگی می کرد... انقدر ما رو می خندوند..." ... می گم :" راجع به کی حرف می زنین؟"... گلی و ستاره هر دو بلندتر می خندن.