من و ملیحه...
اتفاق دوم را هم بگذارید باز خودم بگویم .... بعد از سه ساعت و دو دقیقه ...دیگر خسته ی خسته می شویم از فضای اتاق انتظار ... می دانیم روزنامه ها و مجله های روی میز اتاق انتظار همگی آلوده هستند ... و اگر آلوده هم نباشند یک مشت آگهی رپرتاژهستند ... اما با همه این اوصاف ... چند تایشان را با هم از روی میز بر می داریم ... کلماتشان انقدر زرد است یا انقدر قلمبه سلمبه است که در هر دو حالت ...حالمان بد می شود .... دوباره می گذاریم روی میز ... و آن وقت مثل بچه آدم نگاهمان دوخته می شود به ساعت اتاق انتظار .... و نیم ساعت بعدتر در دل کلامی که از همان اول باید می گفتیم ... تازه در دل می گوییم :" مردم همشون ...همه چی رو واسه خودشون می خوان... به هیچ وجه ملاحظه ندارن... هر کدوم میرن تو اتاق دکتر ...انگار اومدن کل مریضیای خانواده شون رو مداوا کنن ....نفری نیم ساعت اون تو می مونن ... نه مث من. یعنی من بلد نیستم قشنگ مریضیم رو تشریح کنم ...دکترم تا منو می بینه شروع می کنه به نسخه نویسی ...اصلن یه نبضم نمی گیره دل آدم خوش باشه ."....
اتقاق سوم ...همان که حدس می زدم شد ...هر کسی رفت اتاق دکتر نیم ساعت طول داد ...وقتی می خواست از اتاق بیرون بیاید ... دکتر حال عمه کوچک خاله قزیش رو هم می پرسید ...طرف هم با قر و قمیش و تعارف و من بمیرم تو بمیری ... نیم ساعت هم دم در اتاق طول می داد که حالا قرص رو قبل از ناهار بخورم یا بعدش ... وای از این مردم بی ملاحظه ... و بالاخره نوبت من رسید ... تا آمدم سلام کنم ...دکتر جواب هم نداد ... مثل کسی که ضامن اسلحه را می کشد ... یک دست خودکار .... سر به سمت ورق ... و یک دست هم به سمت لپ تاپ که مثلن پرونده ها توش هست دراز ... آماده ... حرکتی نکرده ... دو ماه دیگه بیاین!
حالا یک سوال دیگر .... تا به حال شده است وقتی مطب دکتر می روید یا می روم ... به جز همه اتفاق هایی که برایمان می افتد ... و کلافگی های اش ... ساعت را قشنگ نگاه کنید یا نگاه کنم ...عقربه های اش را ؟ ....بگذارید این را هم من بگویم : گاهی که نه ... تقریبن جدای از ترافیک تهران که دوساعت طول می کشد تا به مطب برسیم و دو ساعت هم طول می کشد تا از مطب برگردیم - غلو نکنم یک ساعت برای رفت یک ساعت هم برای برگشت - کل ماجرا و اتفاقات مطب دکتر که هفت ساعت و پنجاه و یک دقیقه طول کشید ... در طول هفتاد دقیقه تا ۱۴۰ دقیقه و حتی گاهی ۴۰ دقیقه رخ داده است!
اگر درست عقربه های ساعت را نگاه می کردم ...مطب دکتر که رسیدم ساعت ۴ بعدازظهر بود ... هر کسی که داخل رفته بود ... ده تا ۱۵ دقیقه داخل مطب بود ... نه یک ساعت و ده دقیقه .... و من به چشم بر هم زدنی پیش دکتر نبودم .... چون وقتی ساعت را بعد از بیرون آمدن از مطب نگاه کردم .... پانزده دقیقه از زمان ورود من به مطب و معاینه و بازگشت به اتاق انتظار طول کشیده بود!...
به نظر من بسیار مثال های دیگری می توان مطرح کرد که همین شکل را دارند .... یا ما این شکلی می بینیمشان... جهان هر چقدر هم که بزرگ باشد ... و پروردگار هر چقدر کهکشان های گوناگون آفریده باشد که طول و عرض حیات و ممات ما انقدر کوچک کوچک کوچک باشد که اصلن در آن قابل محاسبه نباشد ...اما با این همه ما برای خودمان طول و عرض همه کهکشان هایی هستیم که دوست آفریده است ... و می گوییم جهان بینی من ... زندگی من ... و همه چی با پسوند "من" یا "ما" برای مان تمام می شود...چرا که امثال من - شما را نمی گویم - خط منصف همه چی هستیم! ... نه شما انقدر ظالم نیستید ...قبول دارم .
بگذارید مثال دیگری بزنم ... از اینکه خودم را می گویم ... عمود منصف کل زمین و آسمان ها بودم و هستم . بارها گفته ام که متولد سال ۱۳۴۷ هستم .... وقتی به هشیاری زمانی - تاریخی رسیدم ...همه آنچه که مربوط به خردسالی من و یا قبل از تولد من بود ...قدیمی بود ... خیلی قدیمی بود... حتی اگر این واقعه مربوط به هفت سال پیش از زمانی می شد که تازه به هشیاری زمانی رسیده بودم و اعداد و زمان را می شناختم...برعکسش هم بود اگر کسی سه سال از من بزرگتر بود و مثلن کلاس پنجم دبستان بود بزرگ بود ... حتی با اینکه سه سال از من از لحاظ زمانی جلوتر ایستاده بود... همان زمان ها پیرمرد یا پیرزنی اگر می خواست صحبت کند ... می گفت : نه بابا همین پیارسال بود .... و بعد کسانی که جوان تر بودند حساب کتاب می کردند و ما می فهمیدیم پیارسال یعنی ده سال پیش ... و یا یک پیرزن ۶۰ ساله می مرد و این پیرمرد پیرزن ها می گفتند سنی نداشت... یه بچه اش دانشجو بود!
همه آنچه گفتم را خیلی وقت پیش می خواستم بنویسم نه برای آنکه دور هم باشیم .... نه آن زمان می خواستم مطلب را بنویسم و نتیجه بگیرم که دوست نظرش با ماست ... اما ما نه که خود محور زمان می شویم ... مختصر نگاه دوست به دیگران برای مان می شود سالها نگاه به دیگران ... و نگاه دوست به ما ... می شود نادیده گرفتن ما ! ( از دوست غفران می جویم از اینکه چنین مثالی را به کار بردم برای چنین نتیجه ای ... که دوست همیشه و هماره نگاه رحمانش بر همه است و نگاه رحمتش بر کسانی که از او بخواهند ... ما زمان را گم می کنیم ... ما برای مان زود می گذرد ... انقدر که اصلن نمی بینیم.)
پی نوشت: چندی پیش با ملیحه صحبت می کردم ...ملیحه دختری تقریبن هم سن و سال من است که شرایط مشابهی را تجربه می کند ... نمی دانم حرفمان از کجا به کجا رسیده بود که لازم شد برای تبیین واضح تر مسائل ملیحه برای من از اینشتن و فرضیه اتساع زمانش بگوید - همان فرضیه ای که زیربنای فرضیه نسبیت است-... وقتی ملیحه عبارت اتساع زمان را گفت ... پیش خودم گفتم وای الان باید کلی حرف بشنوم که هیچی حالیم نمی شه ازش ... و سر تکون بدم ... اما ملیحه بعد از اینکه گفت اتساع زمان اینشتن رو می دونی چیه یا نه ؟ ... و من گفتم نه ... گفت اینشتن مث من و تو نبوده که کلاس بالا حرف بزنه که همه بگن به به چقدر آدم روشنفکر و دانشمند و به قول امروزیا فرهیخته ایه ...سر کلاسش خیلی ساده حرف می زد ... داشت همین اتساع زمان رو توضیح می داد ... یکی از شاگرداش که لابد مث من خیلی خنگ بوده ... می گه استاد من نمی فهمم ... اینشتن می گه ببین تو با من هفته ای یه ساعت کلاس داری ...این یه ساعت چقدر می گذره ...شاگردش می گه خب خیلی دیر.... اینشتن می گه اگه همین یه ساعت در هفته رو با یه دختر قرار داشته باشی چقدر می گذره ..شاگردش می گه خب خیلی زود...اینشتن می گه این همون اتساع زمان هستش ... بنا به اینکه کی می بینه و از چه منظری می بینه زمان نسبی می شه ...وسعت پیدا می کنه یا کوتاه می شه .
پی نوشت دوم : بعد از حرفهای ملیحه اول خوشحال شدم که یه پا اینشتن بودم خبر نداشتم ....اما به واقع اگر بخواهم بگویم ... به شدت درگیر مفهموم زمان شده ام ...اگر زمان به هم بریزد ... می تواند خیلی از ادراک های دیگر هم به هم بریزد .. واقعیت و وهم و گمان ... آنجنان درهم آمیخته شوند که ... و این همان ابتدایی از مساله است که نزدیک به یک ماه است دارد با من کلنجار می رود و من با آن ....
در این وضعیت حتی خود من می توانم یک وهم باشم.
پی نوشت سوم : نه دیوانه نشده ام.
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .