قابل توجه آنها که در ازدواج  ایرانی به دنبال عشق می گردند یا نمردیم و ایران اول شد!

امروز داشتم به خودم می گفتم ما به دنیا می آییم که بمیریم ... به معنای بدش نگیرید ... مرگ برای همه ما قطعی است ... وقتی این مساله را عینی بپذیریم راحت تر با مسائل برخورد می کنیم... حالا هر چه بود فکر من ...از آن بگذریم ...چرا؟ ...چون بعدش در خبرگزاری مهر ...خبری دیدم که مرا به این نتیجه رساند که  ما در ایران ازواج می کنیم که طلاق بگیریم.

این هم خبر مهر که بسیار جالب است:

به گزارش مهر، دکتر افسانه توسلی عضو گروه مطالعات زنان دانشگاه الزهرا در نشست تخصصی راهکارهای افزایش ارتباط عاطفی درون خانواده و کاهش طلاق عاطفی گفت: افزایش نگران کننده تعداد طلاق در ایران سبب شده به زودی رتبه چهار جهان به ایران اختصاص یابد. سال گذشته در اسپانیا 140 هزار طلاق رخ داد که این میزان در ایران 137 هزار مورد بود.

توسلی با بیان اینکه در سال گذشته میزان طلاق در ایران در حد انفجار بود، ما در سال 85 ، 94 هزار و 39 مورد طلاق و 778 هزار و 291 مورد ازدواج داشتیم و این میزان در سال 89 به 137 هزار و 200 مورد طلاق و 891 هزار و 627 ازدواج رسیده است. آنچه در این آمار نگران کننده است نسبت ازدواج به طلاق است که ما مشاهده می کنیم در سال 75 ، این رقم برابر 12.6 است و در سال 89 به 6.5 کاهش پیدا می کند که زنگ خطری برای جامعه است زیرا نسبت طلاق به ازدواج بسیار کاهش پیدا کرده و مطمئنا این عدد بیش از این نیز کاهش پیدا خواهد کرد.

وی استانهای تهران، کردستان، کرمانشاه، مرکزی و بوشهر را پرطلاق ترین استانهای کشور دانست و گفت:همچنین بیشترین رشد طلاق در یزد است که همچنان در ردیف استان های کم طلاق قرار دارد.

این عضو هیئت علمی دانشگاه الزهرا ادامه داد: کمترین تمایل ازدواج به مردان تهرانی، کرمانشاهی و ایلام است.

** با احتساب طلاق عاطفی رتبه اول جهانی مال ماست ( این گفته خودم است اما حرفهای این خانم دکتر مهر تاییدی بر این گفته است)

وی در ادامه با اشاره به آمارهای طلاق عاطفی در کشور گفت: منابع گوناگون آمارهای مختلفی ارائه می دهند که نمی توان به هیچ کدام از این آمارها اطمینان کامل داشت زیرا طلاق عاطفی به صورت آماری و رسمی سنجیده نشده است اما در برخی منابع گفته می شود طلاق عاطفی دو برابر طلاق قانونی است و برخی منابع دیگر اعلام کرده اند 50 درصد ازدواج ها در تهران به طلاق عاطفی ختم می شود و در برخی از کتب آمده است 53 درصد ازدواجهای کل کشور است.

توسلی با اشاره به تحقیقی که در میان معلمان ورامینی در خصوص طلاق عاطفی شده است، گفت: 40 درصد این معلمان زندگی شان به طلاق عاطفی ختم شده بود در حالیکه این افراد شاغل و دارای درآمد بودند و می توانستند طلاق رسمی بگیرند بنابراین این آمارها چندان نیز دور از حقیقت نیست.

وی ادامه داد: طلاق رسمی و عاطفی همپای هم افزایش می یابد تا زمانی که انفجار در طلاق رسمی رخ دهد. در آن زمان سیر طلاق عاطفی نزولی می شود زیرا در این جامعه سنت ها از بین رفته و قوانین تسهیلات کننده طلاق است و تابوها نیز شکسته شده است.

** قابل توجه کسانی که مخالف گذاشتن عشق ساعت 9 بیرون منزل هستند

عضو هیئت علمی دانشگاه الزهرا با اشاره به اینکه ویژگی طلاق عاطفی تدریجی بودن آن است، گفت: طلاق عاطفی یکی دو سال بعد از آغاز زندگی و بیشتر بعد از گذشت 5 تا 7 سال از زندگی مشترک رخ می دهد.

بیشتر ...نه!

دهانم مدام مزه خاک می دهد ...زمستان است ...اما رنگ آفتاب تابیده بر خیابان ...شبیه رنگ آفتاب تابستانی گم شده در میان ریزگردهاست.

ذهنم متمرکز نمی شود...گویی همه مردم خیابان ... می روند برای رسیدن به مرگ!

دهانم مزه خاک می دهد.. خانه هم که بودم مزه خاک می داد ...مثل آن بود که با خاک تیمم وضو کرده باشم و خاک ها رفته باشند درون دهانم ...درون چشمانم!... و من بوی خاک مرده تیمم را که زنده از باران نیست حس می کنم!

به مادر می گویم:"مامان بعد از مرگ چی می شه ؟" ....مادر با تعجب می پرسد:"بعد از مرگ؟" ... دنبالش می روم از اتاقی به اتاق دیگر ... مادر به سوی ام نگاه می کند ...با لبخند می گوید:"این فکرا چیه تو می کنی...پرنده بهشتی من؟" .... از صندلی بالا می روم و می گویم :" خب بعدش چی می شه؟" ... مادر در حال گردگیری است ... می گوید:"خداوند بهشت و جهنم رو آفریده ...وقتی آدما می میرن هر کی کار بد کنه میره جهنم ...هر کی خوب باشه میره بهشت."...روی صندلی می نشینم :"من اگه بمیرم چی می شه ؟"

مادر به سوی ام می آید ...نگاهم می کند ...: "این حرفا چیه پرنده بهشتی من؟ ...این حرفا چیه؟" ...سماجت در نگاهم پیداست .... مادر می گوید:" تو بچه ای ...تو پاکترینی ...می ری بهشت."

با دست راست به جای چوب به روی دیوار خانه زری اینا که آجری است .....خط می کشم ...خطی که دیده نمی شود...دستم روی دیواره ضخیم کشیده می شود ...کشیده می شود ... و پوست خراشیده می شود ..."بعدش چی می شه ؟ ....بعدش؟...یعنی همیشه من بچه می مونم تو بهشت ...همینقدی ...تا کی؟"

"اونجا می شه همه چی خواست؟"...."آره پرنده بهشتی من..."... از روی متکاهای روی هم قرار گرفته بالا می روم ...روی آخری هیکلم را دراز می کنم ...نزدیک است بیافتم ...اما نمی افتم....تصور می کنم درون بهشتم ... خب من چی می خوام ...یه عالمه دفتر ژاندارک ... مدادهای رنگی ....دیگه چی می خوام ؟...نمی دونم...حوصله ام سر می رود ...بس که از مادر این سوال ها را پرسیده ام و مادر رسیده است به اینکه تو بهشت همه چی می تونم بخوام ....و او پاسخ داده است که تو می تونی هر چی بخوای... و من چندین بار با تصور دفترهایی تا به طاق آسمان رسیده و مدادهای رنگی ...لذت برده ام ...اما این بار حوصله ام از این هم سر رفته است .... من و یک متکا با هم روی زمین ولو می شویم.

سرم را باز به سمت مادر می گیرم ...."خب تا کی تو بهشت یا جهنم ...مرده ها می مونن؟" ...."تا همیشه" ...."پس ما هم مث خدا همیشگی هستیم؟" ...مادر کنارم می نشیند :"نسی جان خدا فقط همیشگیه ...نسی جان دیگه به این چیزا فکر نکن ....نسی جان هر چی خدا بخواد همونه ...می فهمی؟" ....سعی می کنم بفهمم ..."خب بعدش ...بعدش؟"...مادر می گوید:"می دونی حتی فکر کردن به اینا گناهه ...تا یه حدی باید فکر کرد ...دیگه بالاتر از اون گناهه....می دونی خیلیا به خاطر همین فکرا تو همین دنیا کیفر شدن و دیوونه شدن...هیچ وقت به این چیزا فکر نکن .باشه؟" ...این بار می ترسم ...نکند گناهکار شوم ...نکند دیوانه شوم ...نکند ...

هیچ توانی  ندارم ...برای  اندیشه ای ...سرم روی بالش است ...اما خواب به سراغم نمی آید ... مثل آن است که استخوان های ام را از درون خالی می کنند ...مثل آن است که پوست سرم می خواهد به قدری جمع شود که صدای مغزم درآید ...ذهنم متمرکز نمی شود ...مگر به مرگ .

در پیاده روی خیابان قدم می زنم ... زنی از کنارم آنچنان با سرعت می گذرد که من حیران را شاید نمی بیند ...تنه می زند ... نگاهم از زمین کنده می شود ...به اطرافم نگاه می کنم ...مردی با سوت آهنگی قدیمی را می زند ...تا شاید پولی به دست آورد ... روزنامه فروش ...فندک عابری را از گاز پر می کند ...زنی پشت پیشخوانی درون پیاده رو سمبوسه می فروشد....از سرما صورتش سیاه شده ! ... و دستانش را  تا جایی که می تواند در جیب های مانتوی اش فرو داده است...اما لبخندی به لب دارد شاید مشتری برا ی سمبوسه ها پیدا شود.


"ما به دنیا میایم یه خورده رنج می کشیم و بعد میریم."...صدای آن زن ایلامی است از پس خودکشی های زنان یا در توجیه زندگی خودش؟

هیچ توانی  ندارم ...برای  اندیشه ای ...سرم روی بالش است ...اما خواب به سراغم نمی آید ... مثل آن است که استخوان های ام را از درون خالی می کنند ...مثل آن است که پوست سرم می خواهد به قدری جمع شود که صدای مغزم درآید ...ذهنم متمرکز نمی شود ...مگر به مرگ..."انسان در رنج آفریده شد."

 
دهانم مدام مزه خاک می دهد ...زمستان است ...اما رنگ آفتاب تابیده بر خیابان ...شبیه رنگ آفتاب تابستانی گم شده در میان ریزگردهاست.

از جای ام بلند می شوم ...روی تخت می نشینم ...تکرار می کنم..."ناآگاهی خردسالی ...گام به گام آگاه شدن به خود ... به اطراف ... به تاریخ – جغرافیای زیست....و اینک فراآگاهی؟"
بالش را بلند می کنم ...دوباره پرتش می کنم روی تخت ..."خدایا نمی کشم ...نمی کشم ...نمی کشم....نه در فراآگاهی نیستم ...به مرزی جنون وار قدم می گذارم ای خدای آسمان ها و زمین؟"

"شاید مادر راست می گفت...آره مادر راست می گفت"

به مهمانی خانه خواهر رفته ام ...مادر گویی چهره پر از سوال خردسالی مرا می بیند .... با لحنی کودکانه  می گوید: "بچه کوچولوم اومده."

خدایا من هنوز همان بچه کوچولو هستم اما آن روزها وحشت کردم و دیگر به بعد از بهشت و جهنم نیاندیشیدم ...امروز هم نمی خواهم بیاندیشم...اما با ذهن رونده به سوی مرگ دست و پنجه نرم می کنم.

پی نوشت: واگویه ای بود از بخشی از حال خودم که شخصیت داستان آنچنان بر او چترش را گسترده با اندیشه ای معطوف به مرگ که من در همه چیز طعم مرگ را می یابم.

قاعدتن در تنهایی خانه ... باید شب ها بیشتر عجین شوم با ذهنیت مالیخولیایی شخصیت داستان ...اما او از وقتی چشم باز می کنم تا وقتی چشم می بندم...حتی وقتی سر کار هستم ... مثل بختک روی ذهنم افتاده است.

 

از متون آسمانی تا من زمینی!

این روزها ...مثل یک اتفاق دلهره آوری که در حال شکل گیری است...می خواهی از آن بگریزی ...اما راهی نداری ...و تمام لحظه های ات ... تا وقوع آن اتفاق می شود.....دلهره ... ، چهارچوب یک داستان  آمده است  پس ذهنم و زده است پس کله ام !

شاید این داستان را هیچ گاه ننویسیم ...اما به گونه ای شخصیت اصلی آن با ذهن تمام و کمال مالیخولیایی اش...دارد با ذهن من ..مماس می شود ... که  گاه وضعیت او می شود وضعیت من!

و به همین سادگی ... من می آیم اینجا ... طنز می نویسم یا بهتر بگویم باز نشر می کنم... شاید برای آنکه کسی نداند ... در چه لحظاتی قرار دارم..

در این چند هفته بارها تلاش کرده ام ... شروع کنم به نوشتن....اما می ترسم ...

باور کنید آنچه نوشتم تبلیغی برای داستانی که در ذهنم هست نیست...چرا که این داستان اصولن قرار نیست به صفحه – چه مجازی و چه غیر مجازی – منتقل شو.د.

دو – سه شب پیش برنامه پرگار در باره هدایت بود ... خبر نداشتم... مجری که چند جمله از متنی را خواند ...  حس کردم نوشته ای از درون ذهن من با شخصیت فعلی اش که نشسته و دارد حکمرانی می کند را می خواند..

و اما بعد ...

نمی دانم آیا ارزشی دارد  سالگشت ها  یا نه ...مثلن اینکه امروز سالگشت مرگ فروغ بود... اما میدانم که با یادآوری این نکته ...مدام فلش می خورد که ما آنچنان از جهان گنگ نوزادی و خردسالی ... به دوران آگاهی از خود و پیرامون ...فدم می گذاریم که برای مان تولد...شادی بخش است ... و گویی این ما نبوده ایم که در روزی از تاریخ به دنیا آـمده ایم ... و چند سالی در وهم مطلق انسانی بوده ایم ... همه گذشته می شود ...جزیی از ما ... و مرگ چون ما را از این گذشته و حال مجزا می کند ... به نوعی دوستش نداریم.

بیشتر و پیشتر منظورم از آنچه در پاراگراف بالا گفتم ... حکایت حکمرانی هنجار (تاریخ – جغرافیا) بر ما است که به جای ما می نشیند و می شود ما ...و اصلن حسش هم نمی کنیم...

شاید این مقوله باید گسترده نویسی شود تا خود را بهتر بنمایاند.

و در پایان از فروغ نیز ...بیشتر و پیشتر از این باره گفتم ... که وقتی کتاب را می خواندم ... گاه برای ام تداعی می شد که به حتم فروغ پیش از نوشتن دفتر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " به حتم متون آسمانی ...مثل انجیل ها و تورات ها  و حتی کتاب را در  سیر تکاملی سرایشش خوانده باشد.

و آنگاه زمین سرد شد

چگونه شوهر کنید و چگونه زن نگیرید!

امروز به دنبال مطلبی ، در مطالب قدیمی ام سرچ می کردم که چشمم خورد به نوشته ای که تحت عنوان "توصیه هایی به دختران جوان " در وبلاگ ایام بی شوهری منتشر کرده بودم ... و بعد بلافاصله "سینگل" "توصیه هایی به آقایان جوان" را برای ام ای میل کرد که آن را هم جداگانه منتشر کردم... امشب که به این دو مطلب برخوردم ... خودم خندیدم البته بیشتر با خواندن مطلب سینگل .

من از راه های چگونه شوهر کردن گفته ام و او از راه های چگونه زن نگرفتن... خواندنش جالب است.

توصیه هایی به دختران جوان:

اگر می خواهید ازدواج کیند و نه دوست پسر داشته باشید توصیه های مرا  گوش دهید:

اول : تا می توانید دروغ بگویید .... راجع به خودتان .

دوم : اگر با طرف مقابل قرار دارید ... نگذارید در حالت عادی شما را ببیند ... اگر اداری هستید یک روز مرخصی کامل بگیرید و کل روز در ارایشگاه به خودتان برسید ... و قرار برای ساعت هفت شب بگذارید ... که مجبور شود شام بدهد.... تا نشست و برخاستش را به هنگام صرف غذا ببینید.

سوم : به مادرتان یا یک دوست صمیمی بسپارید که هر نیم ساعت به شما به هنگام صرف شام زنگ بزند که ساعت داره نه می شه ...بهتر است به خانه بیایی ... یعنی شما خیلی مقرراتی هستید و تا به حال کار بد نکرده اید یا کم کرده اید.

چهارم : با او زیاد تلفنی صحیبت نکنید ... عادت می کند که شما را یک دوست تلفنی برای دردو دلهایش ببیند .

پنجم : اما تلفن زدن گاه و بیگاه فراموش نشود.... به خصوص اس ام اس .... که به یادش هستید و کسی غیر از او در زندگی شما نیست .

ششم : بدون هیچ تعارفی از ابتدا بگویید قصد ازدواج دارید ... سوسول بازی را دور بریزید که نه من قصد ازدواج ندارم فعلن.

هفتم : در عین حالی که با او گرم می گیرید ... زیاد هم گرم نگیرید ... تا همیشه به دنبال شما بدود.

هشتم: خودتان را به خنگی بزنید .... به خصوص اگر وارد مقولات جک و شوخی های بیجا شد ... یاد می گیرد که شما از اوناش نیستین.

نهم : بهترین لباسهایتان را بپوشید اگر لازم شده از دوستانتان قرض بگیرید.

دهم : حتما با او به مهمانی بروید ... اما بگویید تنها به اصرار او می روید وگرنه تنها اهل مهمانی های خانوادگی هستید.

یازدهم : اصلا از خواستگاران قبلیتان صحبت نکنید ... چون به شدت احساس می کند شما دارید مدام او را با کسی دیگر مقایسه می کنید.... در جواب اینکه ایا تا به حال خواستگار داشته اید .... جوابهای سر بالا بدهید.

دوازدهم : هیچ گاه با او صکس نکنید ... اگر هم کردید به او شیر فهم کنید که تنها به خاطر عشق و علاقه بیش از اندازه راضی به این کار شده اید ...  البته سکص کامل هم نه ....نوعی به لب چشمه بردن و تشنه برگرداندن.

ترجیحن صکس نکنید.

سیزدهم : شما به هیچ وجه امل نیستید ... با خانواده به مهمانی های فراوانی رفته اید و همه جا درخشیده اید..... نه تنها مهمانی بلکه مسافرت های خارج ازکشور (دوبی همان خارج است دیگر) ... و همه جا را گشته اید البته به اتفاق خانواده و فامیل.

چهاردهم : تا می توانید از وضع مالی خوب خود وخانوده تان غیر مستقیم بگویید ... مثلا منزلمان در ظفر است (حتی اگر در کوچه پس کوچه های آنجا یا مثلا زرگنده مستاجر هستید).... پدرتان که کارمند بازنشسته برق است ... یگویید مهندس برق بوده است ... و مادرتان که معلم ... بگویید مدیر مدرسه بوده است ... اما با این همه یک ریال هم نم پس ندهید.

درضمن اینجوری اثبات می کنید که خانواده اصیلی دارید.

پانزدهم: اگر موضوع مورد بحث تنها زندگی می کرد بیشتر به او زنگ بزنید  و احساس همدردی درباره تنهاییش بکنید.

شانزدهم : اگر خودتان تنها زندگی می کنید به هیچ وجه نگویید تنها زندگی می کنم.

هفدهم : با حرارت به حرفهایش گوش دهید انگار دارد با مزه ترین حرفها را می زند.

هجدهم: حتی اگر تب ۴۰ درجه داشتید و مریض بودید ... قرار را دو دره نکنید ....به سر قرار بروید و سعی کنید مثل همیشه شاد و خندان و کمی شیطان ...اما نفهم جلوه گر شوید.

نوزدهم : ذهنتان را روی او متمرکز کنید .

بیستم : بیشتر از نهایتا شش ماه ذهنتان را متمرکز نکنید ... اهل ازدواج نیست... بروید سراغ بعدی که در آب نمک گذاشته اید.

 واصل مهم اخر : " عشق رو سر ساعت نه بذارین تو کوچه .....شهرداری ببره "

توضیح مهم : نگران بعد از ازدواج هم نباشین ...بیشتر ازدواج ها تا یکی دو سال دوام دارند ... یا دو طرف از هم جدا می شوند ... یا اگر حوصله این کارها را نداشته باشند با بچه خودشان را سرگرم می کنند ... و بعد از کمتر از  ده سال می شوند خواهر برادر! (البته خواهر برادر از نوع ناتنی به خون هم تشنه)

یک اصل بسیار بسیار مهم دیگر که در اصول ۲۰ گانه نمی گنجد : دست و دلبازی یا همان لارج بودنش را امتحان کنید .. حتمن لازم است .. و در ضمن میزان عصبانیتش را  در موارد مختلف.

 

 

توصیه هایی به آقایان جوان :

اگر میخواین یه دوست دختر فابریک داشته باشین و زن نگیرین :

1 – شیک بگردین و تیپ بزنین

2 – همیشه حلقه دستتون کنین، این جماعت از مرد با تجربه بیشتر خوشش میاد ولی در اولین فرصت شیر فهمش  کنین که این حلقه برای فراری دادن دخترای مزاحمه، چون شما عهد کردین هیچ دختری رو تو زندگیتون راه ندین.

3 – تا میتونین آداب معشرت رو بخصوص در مورد خانم ها رعایت کنین.

4 – هیچ وقت برای ابراز علاقه پیش قدم نشین.

5 – تا وقتی نخ دادنش تبدیل به کابل دادن نشده برای ایجاد رابطه پا پیش نذارین.

6 – یادتون باشه ... فقط یه زن تو زندگیتون بوده که سالها پیش ترکتون کرده و باعث شده شما همیشه تنهایی پیشه کنین و به هیچ دختری اعتماد نکنین.

7 – نشون بدین که دختر زیاد دورو برتونه ... ولی فقط علی رغم رابطه های صمیمانه، اونا فقط یه دوستن.

8 – هر از گاهی بهش بگین دوستت دارم، ولی بذارین همیشه تو شک باشه که از ته دله یا نه.

9 – اگر معتقد باشین زن باید خودش گلیم خودشو از آب بکشه، دیگه لازم نیست بهش سرویس بدین.

10 – همیشه بگین به تازگی ورشکست شدم و باید از اول شروع کنم، اینجوری زیاد لازم نیست خرجش کنین .

11 – بعضی از خرید های شخصیتون، مثل خمیر ریش، افتر شیو و ... را بذارین اون انجام بده ... احساسه مهم بودن میکنه

12 – فوری یاد بگیرین کجا و چه موقع چی دوست داره تا وقتی میرین رستوران قبل از اینکه دهن باز کنه بجای اون سفارش بدین.

13 – اعلام کردن تشخیص هر نوع تغییر در ظاهر، باعث میشه دیوونت شن.

14 – تا وقتی از تشنگی له له نزده باهاش سک/س نداشته باشین ... ترجیحا" تا جایی که بهتون ت/جاوز کنه.

15 – در مقابل رفتار هاش غیرتی نشین ... بلافاصله نشون بدین که میخواین مقابله به مثل کنین ولی نکنین.

16 – اس ام اس هایی که آدمو به عرش میبرن به فرش میکوبن برای تحریک احساساتشون فراموش نشه

17 – همیشه خودتونو در گیر کار نشون بدین که وقتی باهاشین این احساسو داشته باشه که اونهمه کارو برای اون ول کردین

18 – وقتی باهاشین و موبایلتون زنگ میزنه یا جواب ندین یا سر وته قضیه رو هم بیارین و بگین کار بسه الان موقع زندگیه

19 – باید بدونه شما به هیچ وجه شکاک نیستین ... اون بعنوان یه آدم عاقل و مستقل، شما رو انتخاب کرده ... پس لزومی نداره وقتی با شماست با کسه دیگه ای هم باشه.

20 – به مادرش علاقه زیادی نشون بدین ... همون کد خدا رو ببین ده رو بچاپ.

21 -  " عشق رو سر ساعت نه بذارین تو کوچه .....شهرداری ببره.

 "22 – حتی به قیمت از بیخ کندن عضو شریفه ... تن به ازدواج ندین .

گمان ...حق

دوستی داشتم که یک بار  گفت:"کاش از دست این لعنتی راحت شم " ....گفتم:"کدام لعنتی را می گویی؟" .... با شوق و ذوق گفت:"احساس های احمقانه کشش به جن.س مخالف".... گفتم :" که چه بشود؟....هنوز برق شوق از پیشنهادی که خود درگیرش بود در چشمانش بود ..گفت: "آن وقت با خیال راحت می توانستم بسرایم ... بنویسم ...تحقیق کنم .... تمام شاهکارهایی که تو سرمه رو بریزم بیرون." ... – دوست من چند سال از من بزرگتر بود و دارای همسر و فرزند و مشتاقانه درپی آموزاندن و آموختن شعر –

به او هیچ نگفتم ...به خودم گفتم :"شاید درست می گوید....مگر همه شعرها باید عاشقانه باشد و دروصف چشم و ابروی یار و از این حرفها."

اکنون سال ها از آن"شاید درست می گوید ... " گذشته است...و من چند سالی است که احساس را از دست داده ام ...از همان نوعی که به قول یکی دیگر از دوستانم نامش را می گذاشت "کشاکش دهر" .... و اکنون به سختی می توانم شعر بگویم!... نه آنکه شعر عاشقانه منظورم باشد ...شعرهای دیگر ...به نظرم بخشی از وجود ما همین احساس هاست که به ما توانایی بسیاری کارها را می دهد جدای از "کار ویژه" خودش!

و یا شاید باید در بخشی از دوره زندگی مان به تمامی مرد بودن و یا زن بودن را به گاه داشتن احساس تجربه کرده باشیم ...نه دزدکی و یا تجربه های بیهوده دلخوشکنک...منظورم یک ارتباط دست کم مداوم و برای یک دوره تقریبن طولانی هست ... تا اگر حتی احساس هم مرد ...هویت ذاتی مان فراموش نشود...این هویت ذاتی بسیار مهم است.

امید که همه آن را کسب کنیم.

پی نوشت: چندی پیش شنیدم مرد دیوانه ای که ظاهرن حسن عباسی است ... گفته است :نیمی از جوانان ایران مشکل س.ک.س فانتزی دارند!

برادر من آمارت غلط است ...شاید بیش از هفتاد درصد از جوانان به خصوص مجردها دچار این مقوله هستند ...چرا گفتم مجرد؟

چون چه زنان و چه مردان متاهل هم در ذهنشان این نوع س.ک.س را دارند ...نمی دانم شاید برای آنها گفت مشکل....اما آنچه درباره جوانان گفته شده مشکل نیست ...تنها راه حل منطقی است که به نظرشان می رسد..اگر وضعیت به این گندی کشیده نمی شد مگر مرض داشتند که اینگونه کنند می رفتند مثل پدران و مادرانمان ازدواج می کردند نه اینکه ازدواج تبدیل به یک کلمه ای شود که به زودی باید برای اش مستند ساخت و برای نسل های بعد پخش کرد که بعله روزی روزگار در کوهپایه های زاگرس و البرز مردمی زندگی می کردند که مراسمی داشتند به نام "ازدواج"! و یا یک موزه افتتاح شود و در آن اوراق عقدنامه ها را بگذراند و راهنمای موزه توضیح دهد که اینها چیست و نسل های بعد هاج و واج بمانند و از سر و کول هم بالا روند که این اوراق عتیقه را ببیند.

شرم بر کسانی که گنداب می سازند و بعد دیگران را متهم به مشکل هم می کنند.

خداوند ما را راهنما باشد که از "گمان" به جای "دین" پیروی نکنیم که یک بار هم گفتم از صفات ما انسان ها به گفته کتاب پیروی از گمان به جای حق است ... و این "گمان" ها بسیاری از مواقع همان "هنجار"ها ..."سنن" .... و الخ است که آمده است جای دین نشسته و شاخ و شانه هم برای ما می کشد .

باز آشفته می نویسم ... اما یک نگاه به دور و برمان بیندازیم بسیاری از این "پندار/دروغ"ها که به جای "دین/خدا" نشسته را می یابیم.

ولی خودمونیما س.ک/س فانتزی چه حالی داشت یه زمانی واسه خودش! – خودم رو عرض می کنم شما به خودتون نگیرین-

"حاج خانم نسترن" ...لطفن با "حاج خانوم دختر" اشتباه گرفته نشه!

در صحرای عرفات عکسی گرفته ام به یادگار با یک شتر ... هم من لبخند می زنم هم یه جورایی شتر!... پشت عکس نوشته ام : "صحرای عرفات ... محل آشنایی آدم و حوا ... و من و این شتر!"

قبل از اینکه به مکه مشرف بشوم از همه نوع کتابی درباره این مکان خوانده بودم ... کتابهای روشنفکری تا کتابهای حدیث و روایتی.. اگرچه وقتی به آنجا رسیدم تنها "کتاب" بود که خواندنش می چسبید ...اما با این همه از میانه همه آن کتابهایی که خوانده بودم وقتی به عرفه رسیدم همگی با هم مخلوط شد و مخلوط شد و به عیان به "یافتم ...یافتم" رسیدم...

می گویند وقتی آدم و حوا از میوه ممنوعه خوردند از بهشت رانده شدند (بر خلاف بسیاری از خرافات هر دو از این میوه خوردند نه اینکه حوا اغوا گری کرده باشد و اول گول شیطان را خورده باشد) به هر حال هر دو از بهشت رانده شدند ... به کجا ؟

به زمین .

به جایی حوالی آنجایی که به یمن سعودی ها امروز عربستان سعودی می نامیم ... هر کدام در گوشه ای از زمین این سرزمین. آنها که به قول قرآن آفریده شده بودند تا در کنار هم آرامش یابند ... حال در زمین تنهایی را تجربه می کردند  و در پی هم بودند... و از خداوند استغفار می کردند تا به یکدیگر برسند ...- به آرمش در کنار هم بودن -... و آخر رسیدند. در کجا ؟ در صحرای عرفات .

 عرفات از شناخت می آید ....... و شناخت ظاهرا از عشق بالاتر است .

صحرای عرفات در نزدیکی مکه است .

آن دو نه سر پناهی داشتند ... اما شناخت (یعنی عشق به یکدیگر )را داشتند.... رفتند تا به جایی رسیدند که میان چند کوه بود ... و دست کم خوش آب و هوا تر از صحراهای اطراف . در میان گودی که می توانست از گزند آنها را ایمن نگاه دارد...  خانه ای ساختند ... خانه عشق .... و در آن زیستند ... تا بودند با عشق ...

هزاران سال گذشت. هاجر از جور سارا با اسماعیل به سمتی روانه شد که باز همان کوهها بود و همان میانه کوهها ... که عشق مادر به فرزند ...میانه کوهها آب را به ارمغان آورد ... و ابراهیم پشیمان را نیز ....

ابراهیم پس از سالها ... ماموریت یافت در میانه آن کوهها خانه ای بسازد برای خدا... که تا ابدیت تاریخ .... هر که "سلمو تسلیما " می گوید هفت بار به دور خانه خدا طواف کند.

محل خانه کجا بود؟ درست بر ویرانه های خانه ای که دو انسان ساخته بودند... دو  عاشق ...- خانه خدا ... خانه عشق انسان !- وه چه باشکوه .... و انسان ها مامور به هفت بار طواف به دور خانه خدا که نه .... به گرد خانه عشق شدند. ... و نه یک بار طواف ... نه دو بار ...بلکه هفت بار که در همه ادیان نشانه بی نهایت است.

مخلوق خالق وظیفه یافت که تا ابد به گرد خانه عشق طواف کند..."مقصود تویی(عشق) کعبه و بتخانه بهانه است" ... و عشق ... و عشق... و عشق.

خوش باشین و عاشق: حاج خانوم نسترن رها

فیزیک زمان در شیمیای زیست ما!...شاید باز هم "وقتی تو نبودی"

!"بیا بنویسیم واکنشهامونو توی دفترای شیمیمون"... توی ذهنم لبخند می زنم ... دخترهای سال دوم نظری با هم دم گرفته   اند و با ملودی ترانه مهستی که می گوید "بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفترموج رو دریا"...برای سریع تر نوشتن واکنش های شیمی همدیگر را تشویق می کنند و خنده شان همه کلاس را پر می کند... و من لبخندهای ملیح سهیلا را می بینم که دفترش مرتب...بدون اشتباه پراست از واکنش های شیمیایی.

شاید من این تک مصراع را ساخته ام ...به خاطر ندارم ...آن روزها از این کارها زیاد می کردم ... اما امشب که به ترانه مهستی گوش می دهم می روم ...میانه آن کلاس . – کلاسی که سردرش هم وزن "تکاوارن" که آن روزها برای خودشان کیا بیایی داشتند نوشته بودیم : "تک آوران"- ...شاید آن نوشته هم دستپخت خودم بود ... به خاطر ندارم.

ترانه ادامه می یابد و من از کلاس بیرون می آیم... درون ماشین عمو کنار دختر عمو و دختر عمه ام نشسته ام ... و جلو پسر عموی ام رانندگی می کند ... و پسرعموی دیگرم کنار دست خواهرم روی صندلی دیگر جلو نشسته اند ... و ما دخترهای عقب نشسته در ماشین که من ته تاقاریشان هستم با هم دم گرفته ایم با ترانه مهستی ...نزدیک های غروب شده است ...گرم است ...اگر شیشه های ماشین را پایین بکشیم ...دیگر نمی توانیم بخوانیم ... دیگر نمی توانیم خودمان باشیم... و عاقبت می رسیم به چهارراهی در بزرگراه آفریقا که چراغ قرمزش کلافه مان می سازد و عاقبت خاموش می شویم... هر چند هنوز می خواهیم فریاد بزنیم : "بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است ... مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است... اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست."

به تازگی رستوران  "نان داغ کباب داغ"ی آن حوالی باز شده است ... نگاه می کنم چند ماشینیم ... آنها هم ترانه می خوانند؟ ... همه از من بزرگتر هستند ... و من لیموترش را به دندان گرفته ام و از مزگی ترشی اش لذت می برم ... از با هم بودن لذت می برم ... از واکنش های شیمی لذت می برم ... از گردی لیمو ....گردی زمین ...گردی اتم ... گردی یک بمب ... گردی هسته زمین ... گردی مولکولها   ... گردی ماه ... گردی چرخش زمین ... گردی چرخش هسته های اتم... گردی حرکت عقربه ها  ... و همه چیز گرد است ...در چرخش است ...چه ترش ...چه تلخ ... و این زندگی است .... و ما همه در گردشیم ... و من کوچکترین ... و می خواهم بچرخم .... چنان که بتوان ترسیم کرد "خدا ته قلب آینه است".

لیموترش تمام می شود ... چند شبی است که باز بمباران ... چنان باز باران با ترانه!! ... داستانش را آغاز کرده است.

تلفن زنگ می خورد ....پدر می گوید :" با هم نامزدند." ... با خودم می گویم "کی با کی نامزد است؟" ... تلفن زنگ می خورد ....پدر می گوید : "من هم همین را گفتم ." .... خواهر ساعتی بعد از راه می رسد در حالی که پسر عمو او را تا منزل همراهی کرده است ... می دانستم پسر عمو و خواهرم برای خرید دارویی برای پدر رفته بودند ... و به طور طبیعی پسرعمو باید خواهر را می رساند ... اما هر دو رنگ از رویشان پریده است ...

حالا رسیده ام به ترانه ای از هایده :" روزای روشن خداحافظ ...همه با هم قهر ...همه از هم دور ." .... و آه داستان آری اینگونه بود ... ما تلاش می کردیم که نوجوانی کنیم و آنها تلاش داشتند همه از هم دور باشند...حتی به هنگام خرید یک دارو!

و کلاس ما هم چنان "تک آوران" بود ...در آن روزها که فیزیک زمان ... شیمیای زیست را چنان ساخته بود که دیگر واکنش ها همه یک نتیجه داشتند: "نه زندگی نه مرگ"

"وقتی تو نبودی" ..

 ..... ملیحه حامله است ..... ساعت ۲ شب است و هوس ترشی کرده است ...... ایران خانم برایش لواشک آورده ...... خانوم شیرازی می گوید : باید به کامران بگم بره از یه جا قره قوروت واست دست و پا کنه ...... کامران ..... ماشینش را گذاشته جلوی خونه صغری خانوم ..... و رویش یک تلویزیون پرتابل است ....... توی تلویزیون فامیل آقای حسینی دارد صحبت می کند ...... ملیحه روی زیر انداز پیاده رو نشسته ...... و چادری دور خودش پیچیده است ..... موهای بلندش از زیر چادر گلدار همه بیرون است ...... دارد می خندد و لواشک می خورد ..... می گوید : " من بازم ترشی می خوام . اگه بچه ام بیفته تقصیر شماست." ......

........ من وسط کوچه ایستاده ام با شلوار جین ..... و کاپشن قرمز رنگ به تن.....    موهایم را نبسته ام  و موها روی کاپشن ولو شده است ...... سوز میاید .... سرد است .... چوبی بلند به دست دارم ...... و سرودی را که از رادیو پخش می شود را  به همراه فاطمه و مهدی می خوانم ..... و هر سه با چوبهایمان در هوا نقش می زنیم.

....... نمیدانم سر شب چه کسی خبر آورده بود که گاردی ها امشب به کوچه ما میریزند .......  هنوز همافرها با لباس های مردم عادی در کوچه ما هستند ...... اصغر اقا درون دیگ چای دم کرده است !!!!!!! ..... وعجب مزه محشری دارد......

........... سرگردی از یک کلانتری آمده است و چای می خورد ...... او هم کنار ماشین کامران ایستاده است....... جلوی ملیحه انواع و اقسام ترشیجات را گذاشته اند ......به من هم قره قوروت می رسد ..... می خورم ...... و ادامه شعری را که بلند می خواندم زیر لب ادامه می دهم :" به عزمی گران برخیز ای کارگر"

پدر  می گوید: "بهتر است شما بروید خانه " ..... و نگاه مضطربش به مادر است ..... صدای تک تیراندازی ها ..... و به یکباره رگبارها ...... مدام شنیده می شود......پدر مثل دیگر شبها نیست ...... انگشت اشاره دستش که همیشه جایگاه گره خوردن دست من به دست او بود  ....... با دیگر انگشتانش دور یک چوب گره خورده است..... حتی پدر کراواتش را نبسته است ......پالتویی به تن دارد با شلوار پارچه انگلیسی.

........ مادر  به من و خوااهرم اشاره می کند که به خانه برویم ...... اما من نمی خواهم خانه باشم ....... حتی اگر دختر شهین خانم ..... پایش گلوله خورده باشد ..... و هر کسی بخواهد به نوعی درمانش کند......نمی خواهم ..... و می مانم ...... مادر هم مانده است ...... خواهر هم در کوچه است کنار فریده ........

فریده انگار قرار است از سر کوچه به جای گاردی ها ..... یک فوج خواستگار به کوچه ما بریزند ...  موهایش را آنقدر سشوار کشیده که لخت لخت ریخته اند تا پایین کمر ...... پلووری  که تازه بافته است را با یک دامن کرکی چهارخانه پوشیده است ..... و صورتش را آرایشی دخترانه کرده است.

............. چقدر همه بافتنی می بافند...... مادر بافتنی می بافد .... خواهر بافتنی می بافد ..... فریده بافتنی می بافد ..... خانوم غلامی بافتنی می بافد ...... دخترش بافتنی می بافد ....... به هر خانه ای که میروی ...... همه دارند بافتنی می بافند ..... ببین سراستینش خوب شد؟ ....... رنگ نخودی بهم میاد ؟ .........  انگار لحظه ها را  می کشند تا موقعش برسد ....... بافتنی می بافند تا ساعت چهار بعدازظهر شود و بروند توی صف روزنامه کیهان .....شاید ساعت شش چاپ دوم یا سوم روزنامه به دستشان برسد ...... بافتنی می بافند تا  نوبتشان بشود ...... و رضا پسر رضوان خانوم با سهمیه بندی محلی که خودمان درست کرده ایم ..... سهم نفت را بیاورد درون کوچه ........ بافتنی می بافند و حکایات عجیبی را تعریف می کنند از مجاهدین ..... از رضایی ها .... از چریک ها ..... از ویتنام ...... از گلسرخی ...... از کاست سخنرانی خمینی ...... و من بالش گذاشته ام و به بخاری ارج تکیه داده ام ...... کتابی از شریعتی را می خواهم بخوانم مثل خواهرم که خوانده است ...... اما هیچ نمی فهمم ..... سرم گیج می رود ..... می گذارم کنار........رادیو را روشن می کنم ...... فرهاد می خواند : " کوچه ها باریکن ..... دکونها بسته است ." ..... و من سعی می کنم مثل فرهاد روی اهنگ ترانه سوت بزنم.

..... جلوی بقالی جعفر اقا ایستاده ام ..... جعفر اقا دارد عکسی را روی شیشه مغازه می زند ..... عکس مردی است که عمامه به سر دارد ....... می ایستم تا زدن عکس روی شیشه تمام شود ...... و به مرد نگاه می کنم ...... یعنی این خمینیه؟

پایین عکس نوشته است : ایت الله محمود طالقانی ....... و پیش خود می گویم ..... اها طالقانی...... و میروم که علوم بخوانم ....... فردا علوم داریم ..... هفته اول مهر است و من می خواهم مثل همیشه اول باشم.

توی مدرسه بلوایی است ...... همه بلند شده ایم و از پنجره کله مان را داده ایم بیرون ...... پسر بچه های دبستانی و راهنمایی امده اند جلوی مدرسه ما و شعار می دهند ........ شب اخبار ساعت ۹ ...... خبرنگار جوانی که شبیه بازیگران هیپی فیلم های خارجی است پشت یک پیکان سنگر می گیرد ..... دوربین به دنبالش می رود ...... و او می گوید امروز جلوی دانشگاه دانش اموزان کشته شدند ..... و دوربین بر می گردد به سمت دانشگاه و در دانشگاه که بسته می شود ... تا دانشگاه سنگری شود در مقابل گاردی ها. ..... همه چیز شلوغ است.

...... مدرسه ها بسته شده اند و من شبها کابوس این را می بینم که سال تحصیلی ۵۷ - ۵۸ یک سال خورده شده برای من باشد .... و کلاس پنجم را دوباره در سالی دیگر مجبور شوم که بخوانم...... صبح افکار بد از سرم رفته است و بلند می خوانم : " ماهی دوست داره خونش همیشه تو دریا باشه..... بوسه بر موج بزنه کنار ماهی ها باشه."

...... پریسا می گوید : " یعنی سال ۲۰۰۰ انقدر وحشتناکه " ..... و هر دو با هم فکر می کنیم ..... من حساب می کنم فقط ۲۲ سال مانده است ..... نکند سال ۲۰۰۰ قرار است بمیریم ...... و من نوار را درون ضبط می گذارم ..... داریوش می خواند : " این ناگزیره واسه ما ..... سیر صعودی تا سقوط.... همیشه قصه سخن ....... تموم با حرف سکوت ..... وقتی که ایینه عشق ...... سیاه بشه زیر غبار ..... وقت وقوع فاجعه است ..... می رسه سال ۲۰۰۰"

 .. مولود دارد توی سرش می زند ..... و گریه می کند ...... مادر و پدر سعی دارند ارامش کنند ..... لیلی را در اغوش می فشارد و گریه می کند و باز به سرش می کوبد با هر دو دست ....... از صبح حکومت نظامی اعلام شده بوده ...... و او نمی دانسته ......

با دخترش و برادر شوهرش به قصد خرید بیرون می رود که گاردی ها می رسند و مولود یک سمت ...... و برادر شوهرش و لیلا یک سمت ...... و آن میانه شلیک گلوله ها ...... و مجروحین ........ مولود چند کوچه آن بر تر از ما می نشیند ..... همان صبح کسی لیلا را به ما تحویل می دهد ....... و در میانه گلوله ها ..... مولود به دنبال دخترش ...... و تا برسد کوچه ما ساعت از هفت بعدازظهر  هم گذشته است .....هفت بعدازظهر ۱۷ شهریور.

از در فروشگاه کوروش بیرون آمده ایم ...... می رویم به سمت خانه عمه ..... که همان نزدیکی هاست ...... در خانه عمه فقط محمد است و داود ...... تلویزیون روشن است و نشست مجلس شورای ملی را نشان می دهد . شریف امامی دارد از افتخاراتش می گوید و اینکه باید به سمت اصلاح رفت ...... مجلس شلوغ است ..... یکی از نمایندگان بلند می شود و می گوید که می رود به جمع نمایندگانی که روزه سیاسی گرفته اند ..... بپیوندد.

خواهرم مرا به کوچه برده است ..... اخبار ساعت ۹ شب دارد فیلم سینما رکس را نشان می دهد که جسد ها با میله های ساختمان یکی شده اند!!!! ..... من خانوم شیرازی را می بینم ..... دیگر از او نمی ترسم...... اما خانوم شیرازی هم امده است بیرون ..... چون تصاویری که دیده او را ترسانده است!!!!

..... مریض شده ام ..... پدر مرا به مطب دکتر برده است ...... مثل همیشه با کت و شلوار و کراوات و کفش واکس زده ....... و تا نوبت من برسد ...... روزنامه کیهان را نگاه می کند .... من هم سرک می کشم و نگاه می کنم ...... تبریز حکومت نظامی اعلام شد.... و عکسی از تیراندازی ها و شلوغی ها تمام نیم صفحه اول روزنامه را پر کرده است.

........ خواهرم به دور کمر من طناب بسته است ..... تا پایم در میان تفاله های آب انبار فرو نرود ...... درون آب انبار هستم و از نوری که از آن بالا میاید مارمولک ها را همه سمت می بینم ...... با دستم زمین اب انبار را می کاوم ...... تا شاید میان خاک ها جای مناسبی را پیدا کنم ....... و بسته را درون آن بگذارم ..... به خواهرم گفته ام :" این بسته چیست ؟" ..... و خواهرم گفته است : " تو چی کار داری ....." ..... و بعد که سماجت کرده ام گفته است" کتاب است کتاب." ...... یواشکی بسته را نگاه کرده ام ...... روی کتاب هایی که بیشتر به زیراکس می ماند نوشته شده است : "علی شریعتی." ....... بسته کتاب زیر خاکها پنهان می شود ..... من به خواهرم می گویم طناب را داشته باشد تا بیرون بیایم.

...... فرح به دست خواهرم یک نوار می دهد ....... می گوید : "قشنگه گوش کن ." .... خواهرم در خر پشته نشسته است و به ارامی نوار را گوش میدهد ..... من هم میروم کنار خواهرم ...... و داریوش می خواند : " بوی گندم مال من هرچی که دارم مال من .... یه وجب خاک مال من ..... هر چی که می کارم مال من." .......

...... زهره می گوید :"سشوارم خراب شده به نظرت می شه اتو بذارم رو موهام " ..... خواهرم می گوید : "فکر نکنم " .... و من زهره را تصور می کنم که اتو روی موهایش گذاشته است..... زهره می گوید "راستی میدونی داریوش ازاد شد"..... خواهرم می گوید : "اره به لطف ولیعهد ." ..... و این را با پوزخند می گوید ...... و من یاد روزنامه کیهان می افتم که خبر ازادی داریوش را داده است که به درخواست ولیعهد صورت گرفته است.

.......... درون کتاب های خواهرم ...... کتابی که بفهمم نیست ...... سرم گیج میرود ..... دمکراسی ...... سوسیالیزم .......

....... همه بافتنی می بافند ..... حتی دختر خانوم غلامی ...... و من کتاب می خوانم ...... این دیگر چیست ؟ ..... روی جلد سیاه کتاب نوشته است عصیان ..... تمام کتاب را می خواانم و می گویم : اها فروغ فرخزاد.

........ این دیگر چیست؟ ...... کتابی در قطع پالتویی ...... جنگ و دیگر هیچ ..... چه عکسی پشت کتاب هست ....... احساس می کنم من هم کنار اوریانا هستم .....

..... من هم روبروی مدیر ایستاده ام با آل احمد ....... همه ماهی ها خوابیده اند اما من به همراه ماهی سیاه کوچولو بیدار هستم به فکر دریا ....... و صمد را می بینم که در ارس است.

..... علی اقا .... مجله فروش  دوره گرد محل امده است و خواهرم مثل همیشه خرید می کند ..... هر هفته این بازی ادامه دارد ..... و من می خوانم چریک های فدایی خلق در سیاهکل کشته شدند ...... من هم با فراهانی ها انگار کشته شده ام .......

........ اقدس خانوم به کمک همسرش اصغر اقا یک کرسی به درون کوچه میاورد ..... همه می خندند ...... دخترش لحاف کرسی را می اورد ...... پسرش منقل را ..... و دختر دیگرش زیرانداز را ...... به نوبه همه زیر کرسی می روند ...... زیر کرسی دستهای اقدس خانوم تکان تکان می خورد ......دارد روی منقل تخمه بو میدهد ...... مادر می گوید : " نسترن  بیا ..." به سمتی که مادر هست ...... می روم ....... مادر یک مشت تخمه هندوانه بو داده که هنوز داغ است را به دستم می دهد ..... با فاطمه و مهدی قسمت می کنیم ....... و باز راه می افتیم و با صدای رادیو همنوا می شویم : " مجاهد . مجاهد. مجاهد به فرمان یزدان خود ...... مجاهد . مجاهد .مجاهد وفا کن به پیمان خود." ..... هنوز صدای گلوله ها میاید ....... چشمهایم دیگر جایی را نمی بیند ..... از دیروز نخوابیده ام و در کوچه بوده ام ....... پدر دستم را می گیرد و مرا به خانه می برد ...... مادر هم امده است و خواهر هم ...... پدر به کوچه بر می گردد که درون سنگری که سر کوچه درست کرده اند جای بگیرد ...... به خواب میروم ..... صبح با صدای رادیو بلند می شوم ...... پدر دارد درون چای شکر می ریزد ..... بوی نان تازه میاید ..... دست و رویم را می شویم ..... میایم جلوی سفره می نشینم ..... مادر برایم چای ریخته است ..... پدر به من لبخند می زند ....... و رادیو سرودی را گذاشته است " الله الله الله ..... لااله الا الله ..... ایران .... ایران .... ایران ..... رگبار مسلسلها" ...... و من دارم فکر می کنم باز بروم کوچه ...... و فکر می کنم شاید مدرسه ها باز شود .......امروز ۲۲ بهمن سال تحصیلی ۵۷ -۵۸ است. 

 نگاشته شده بهمن ۸۶

وبلاگی جدا ... کامنت هایی جدا جدا!

بسیار دوست می داشتم این مدت بنویسم ... اما روز به روز دردهای بیشتر جسمی... از من توان را گرفت.... و هنوز نیز.

می بینید ...هرگاه حتی نیت شاد بودن را هم به بهانه های احمقانه در دل ایجاد می کنم ...بلافاصله دچار عقوبتی سخت می شوم.

تلاش کردم با پابلیش کامنت های تان نشان دهم که هستم و هنوز نیز.

پی نوشت:

این البته به شوخی است این مدت هم چنین متوجه شدم این وبلاگ بدون حضور من هم کار و اموراتش می گذرد... خوشحالم بحث هایی را دارید و با هم درباره آن گفت و گو می کنید...

فعلن.

اندر شرح حاملگی ما!

اه که بخشکی شانس....می بینید روزگار رو ؟ ....نه اون روزگاری که همه توش هستیم... روزگاری که من توش هستم.

گفتم که کمرم یه هو گرفت و افاضات فرمودم که خانم گودرزی به آقای شقایقی چه ربطی دارد.

وقتی بالای لگن خاصره باد فرمودند یا همون ورم کردند... و فرت رودمون هم به کل بیکار شد... و لقمه غذا نه یک وعده و نه دو وعده که همش یه جایی اون وسط مسطا می گرفت و احساس می کردیم یه نون سنگک رو قلمبه فشردیم تو گلو ... که حالا نه راه پیش داره و نه پس ... گفتیم "نکنه سرما خوردیم؟"... – خوش بینی و اطلاعات پزشکی در حد هوارتا از جانب ما-

همینطور که کارهای پؤوهشی مان را انجام می دادیم این چند روز ...مثل یک دختر گل ناز نازی ... همزمان  نه فشاری از بابت شکم احساس می کردیم برای اینکه روده مان از اعتصاب خارج شود ... و نه این باد کم می شد ... و حالا که داریم همه چی رو واضح می گیم خب اینم بگیم که عمل قبیح  آروغ را می فرمودیم ... بی جهت !

وسط همون کارهای بزوهشی فرتی فرتیمان ... که گاه از درد همان ناحیه باد لگن خاصره دادمان در می آمد ... حتی وقتی در خواب در حال کار پژوهشی با آقای ایکس بودیم! ...یه هو از صدای درد خودمان از خواب می پریدیم ... اونم وسط اون کار تحقیقی به اون مهمی ! ...و باز به نتیجه می رسیدیم که "نکنه سرما خوردیم؟" ....خب آدم عاقل هم که بابت سرماخوردگی دکتر نمیره ...ولی چون نه گلویمان درد می کرد نه تب داشتیم ... برای خودمان استومینوفن 500 به اضافه باکلوفن 25 میلی گرم و پماد دیکلوفناک تجویز کردیم از همان روز اول ... – بله ما بیخود که دکترا نگرفتیم-

اما این درد لامذهب خوبیت نداشت که خوب شود لابد...به خصوص اینکه شکممان که چند وقتی بود فکر می کردیم به خاطر شکستن رژیم غذایی دارد گنده می شود و خوش به حالمان می شد .....وقتی امروز بعد از خوردن چهار تا قرص طب سنتی خودمان که به قول عزیز دل ملت  قشنگ سرتا پا رو اسکن می کنه ....رودمون لطف فرمودن به ما ....دیدیم ای بابا این شکم چرا بی قاعده انقده گنده شده تو این هاگیر واگیر ... "نکنه حامله شدیم؟"..... حالا حاملگی مساله مهمی نیست ...مهم اینه که پدر گور به گورش  تا به حال یه بار هم نیومده سراغ ما ... نه بعد از حاملگی ها ...اصولن هیچ وقت نیومده ....حالا چی داشتم می گفتم ... آها .. دیگه این شکم گنده شوخی نداشت ... امشب همینطور که در بحر تفکر که نه ... حول و حوش دریاچه خشک شده ارومیه ذهنمان بودیم...یه هو گفتیم : "نکنه سرطان کولیت گرفتیم؟" ... بعد گفتیم : "نه باید سرطان استخوان باشد؟" ....- ما یا خوش بین خوش بینیم یا بد بین بدبین ...حد وسطش باشه  واسه غربیهای کافر بی دین ملحد فاسد! ... حالا چرا ش بماند به همون چراهایی که به همه دنیا فحش می دیم جز خودمون-

خلاصه رفتیم تو این گاگول بیچاره  که قبلن که خوبتر کار می کرد بهش احترام میذاشتیم می گفتیم گوگل ... اما الان شده همون گاگول تو ایران ! .....گاگول جون کند تا به ما فهموند نه سرطان استخوان داریم نه سرطان کولیت .... خب باید یه دردیمون باشه .... افتادیم باز به جان گاگول ... چون یه چیزای بد بد تو همون جست و جوی پواریمون دستگیرمون شده بود که ربط به ما طایفه نسوان داشت ... تازه داشت یادم می اومد که من بارها از دردهایی که مرا از خواب می پراند در این یکی دو  سال شکایت کرده بودم ... و همه اش هم ربط داشت به همان طایفه نسوان که ای الهی بگم ما نصف نسوان نشده ..- که خودشون هم تازه نسوان نیستند همون طایفه نصفان هستن تو این خراب شده عزیز دل ملت!- باید درد وبلاشون هم بخوره تو سر ما !

بعله ما همه علائم سرطان رحیم ! را داشتیم ...از اشکال به شکل انسداد روده به یکباره .... تا همون دردهای یکی دو ساله و اشکال در بلع به یکباره .... و باد کردگی شکم اون هم به صورت فرتی...و فرمودن آروغ !

حالا همه اینا بخوره تو سر عزیز دل ملت ! .... که به یمنش خانوما شب می خوابن .... صد تومن میره رو قیمتشون ...تازه اگه مهریه شون سکه نباشه! تازشم ما حرف بی ربط درباره عزیز دل ملت نمی زنیم خودشون همیشه گفتن درد و بلای همتون بخوره تو سر من ...اما چی کار کنم که نمیذارن من و مشا جون بهتون خدمت کنیم ...آخ بمیرم واسه "محمود افغان"... با اون اسکن لایه لایه وجودش با طب سنتی!

حالا ... رسیدیم به جاهای خوب خوب ماجرا .... ما که خوندیم یه راست یاد "تنها " و "عروس خانوم " و "پریا" و یه میلیون تای دیگه مث اونا ... از جمله خودمون "نسترن رها " افتادیم... چی جوری ... اینجوری که برای تشخیص اینکه همه این علایمی که گفتیم واقعن سرطان هست که لابد هست چون ما می گیم ! ....  و بعدشم تازه بفهمن سرطان چقدر پیشرفت کرده ....بایست یه لوله از "وا...ژن" بفرستن اون تو!... هیچ راه فرار مراری هم نداره ...

حالا می رسیم به همون اول پست که "اه بخشکی شانس" ... یه عمر گفتیم مراقب باش .... حالا بایست ... با لوله ...ما رو زن کنن!

.... اصلن همه تنهاها و عروس خانم ها و پریاها ... افتخار کنن که به اصول پایبندند ... موسی به دین خود عیسی به دین خود ... ما هم کلی از این افتخارات رو دور و برمون تو این چهل و سه سال جمع کردیم ... ولی آخه آخرش شد لوله!

حالا که فکر می کنم از همه عذر می خوام ... اصلن فکر کنم این سازمان پزشکان بدون مرز که تو سایتشون رفته بودم واسه همین کوفتی – سرطان رحیم! منظور است- می خواد دخترای ایران رو بی نا/موس کنه ....وگرنه اینهمه راه واسه تشخیص ... مث همون اسکن لایه لایه فقط با گرفتن یه نبض تو طب سنتی که عزیز دل ملت گفت...

به هر حال ما به یک عدد "سینگل" قبل از رفتن به پزشک جهت سرطان یابی با لوله نیازمندیم ... چون حداقل می شه با اون سیقه کرد و  اون دنیا سوال جواب پس ندیم ...ولی با لوله می شه سیقه کرد! ...شما بگین؟ ....آخه به خدا زشته برم اون دنیا بگن چی جوری بی .نامو.س شدی بگم با لوله!

 

پی نوشت : سرتون رو درد آوردم از مریضیم ....می بینید این داستان "پرستوی کاغذی" چی جوری داره وول می خوره تا از دستم در ره .

حالا که سرتون درد اومد چند تا جوک با مزه بنویسم ... اینا واقعی نیستا تو همه جای دنیا  ...جز خراب شده عزیز دل ملت!

خب اولش رو از فزمانده نییروی انتزامی شروع می کنم که گفته امنیت انقدر تو خراب شده عزیز دل ملت بالاست که همه مراکز تحقیقی دنیا مشغول تحقیقات علمی هستند که چی جوری می شه انقدر امنیت تو یه کشور بالا باشه!

حالا اینش به کنار ... شما محققین رو در نظر بگیرین ...همه روپوش سفید پوشیده .... انواع و اقسام وسایل آزمایشگاهی تو دست این محلول رو میریزن تو اون محلول ... لوله به دست – این لوله اون لوله بی نا.مو.سی نیست ... ذهتنون مث من خرابه دیگه- ...  بدو بدو از این بر می رن اون بر ... بفهمن آخه چه جوری می شه این همه امنیت ... بازم کشف نمی کنن که نمی کنن.

یه عده شون هم مث اون دانشمند محله بهداشت بود تو زمانی که هنوز شما اونقه اونقه می کردین ... سر به جیب تفکر فرو بردن ...بازم هنوز نتونستن کشف کنن.

این از لطیفه اول .... و اما دومی یادتونه یه بنده خدایی وقتی از برنامه هاش واسه وظارت حرف می زد ... می گفت اصولن ما قرارداد زیر 100 میلیارد تومن نمی بندین واسمون افت داره ... نه که قیافشم شبیه کاهن تو یوسف زلیحای حاج آقا سلحشور بود ... ما می ترسیدیم و زیر پتو قایم می شدیم..... – جون اصولن هم از حاج آقا با اون قیافش همیشه ترسیدیم هم از اون کاهن... هر چند می رفتیم زیر پتو اما باز از حاج آقا می ترسیدیم که نکنه بگه :" زیر پتو؟! ... گل بگیرین این ف/اح/ش/ه ...خونه ها رو" ... به هر حال این کاهن که ما ازش انقذه می ترسیدیم  ... این هفته  نه که هیشکی باهاش قرارداد نبست داشت از غصه می مرد ... چهار تا قرارداد بسته ... به ارزش چهار میلیارد تومن ... اونم با یه وظارت خونه دیگه که ما نفهییم اینجا هم خانوم گودرزی چه ربطی به آقای شقایقی داره ...... حالا بگدریم به قرارداد بچسبیم ....یعنی سر جمع چهار تا قرارداد ارزشش به اندازه صد متر زمین تو یه جای متوسط تهرون تهرون که می گن اینه هستش ... که نه تنها بساز بفروشا به همچین زمینی نیگا نمی کنن که براشون افت داره ... که حتی خواستگار هم تو خونه صدمتری – ببخشید شصت متری کنیدش  ...چو.ن جهل مترش خرج ساخت خونه شده -  که دختر شاه پریون داشته باشه نمیره خواستگاری ! ....البته این قرارداد نه ربطی به بساز بفروشی داشت نه خواستگار .... اما چه کنم که مجبورم واسه شیر فهم کردن خودم این مثالها به خصوص از نوع خواستگاریش رو بزنم تا شیر فهم شم!

سومی از همه باحال تره ... این آقای طلایی معلوم شد فقط فامیلیش طلایی نیست که دست رو هر چی بذاره طلا می شه قبول ندارین ...برین حرفاش رو امروز تو خبرگزاری فارس بخونین ... گفته آخه اینم شد دلیل که منو رد صلاحیت کردن که چرا تو دیپلم و لیسانست رو با هم و تو یک زمون گرفتی ! .... نه خداییش به این می گن آخر دلیل ...چرا بنده خدا رو رد صلاحیت کردین؟...

حالا اگه سیکل  و دیپلم و. دکتراش رو  مث مرحوم کردان تو یه زمون گرفته بود باز یه چیزی ... البته پشت سر مرده حرف زدن بده اما چه کنیم که هزار تا مثال دیگه هست که شما از من بهتر می دونید حی و حاضر هم هستند ... ولی از اون مرده بنده خدا تا بقیه ... عقل داشتن ... تاریخ ها رو حد اقل با یه سال فاصله می زدن که نشون بدن طرف نابقه است ...نه مث این بنده خدا ... من که هر چی فکر می کنم  خداییش گرفتن دیپلم و لیسانس تو یه تاریخ دیگه آخرشه ... بابا حداقل مدرک می خواستین بدین ... دو تا تاریخ می زدین ....ا ...اینم شد کار آخه؟...

پی نوشت دوم : این آخری رو نوشتم بلکه حاج خانوم دختر سر حال بیاد ...بشینه بنویسه ... ولی چه کنیم که انقدر مشغول شمردن پوندای سه هزار و پونصد تومنیشه ... که بهونه میاره ... میگه هنوز تنور یخه ...باس یه خورده گرم شه تا من بیام بنویسم.

خداییشا تازه دارم می فهمم چرا انقدر حاج خانوم دختر غلط دیکته داره ..."آخ .. بازم با ملاقه تو سر من زدن شروع شد؟"..."حغته...من بیسواتم؟ ...حالا خوبه همه شاهد بودن من دکطرام رو از انگلیس که الهی باق غلهکش رو خدا از ما نگیره ...هر چند وقت با بچه ها میریم سفا سیتی ... یه دادی می زنیم هالی به هولی...پوند آخرش چند شد نسی ای آمل اسطکبار؟"  ..."من چمیدونم حاج خانوم دختر ... الان که بازار بسته است....آخ." 

بزرگا جهان آفرینا!

امشب می خواستم حکایت زنی را بنویسم که از دوستان صمیمی من است ... نام او پرستو است ... و حتی نام پست امشب را خودش انتخاب کرد:"پرستوی کاغذی"... اما نشد ...  چرا که چند ساعت پیش  کمرم با برداشتن یک بسته کیسه فریزر از درون کابینت یک باره گرفت! - حالا خانم گودرزی چه ربطی به آقای شقایقی دارد از من نپرسید از کیسه فریزر و کمر من بپرسید!- ... و خب البته می دانید این گونه مواقع استراحت بهترین راه درمان است... شاید پست "پرستوی کاغذی" بسیار کوتاه تر از آنی باشد که امشب به ظاهر می نویسم ... اما نه اینگونه نیست ... چرا که قبلن یک ترانه از مرحوم خانم  گیتی و یک ترانه از مرحوم خانم مرضیه نوشته بودم که دوست می داشتم یک موقع برایتان پست کنم.

ترانه اول از خانم گیتی است ... وقتی بار اول گوش دادم تصور کردم برای دختر بچه ای که گلدون یاسش شکسته ... خوانده شده است ...اما بعد که با دقت گوش کردم از آن بسیار خوشم آمد ... چرا که حکایت امثال ما را بیان کرده است... که یک روز گلدون یاسمان شکست ... و دیگر آرزوهامان به نوعی دفرمه! شد ... و دیگه باغچه وجود ما در انتظار "هر بهاری" نیست ...که ما "بهار" را می شناسیم از همان زمان که گلدون یاسمان شکسته شد و "هر بهاری" را می دانیم "بهار" نیست!... و عجیب آن است که می گرییم چرا که " کی میاد حوض بدون ماهی رو نیگا کنه" .... مثل یک دایره شده سرنوشت ما ... که سیکلش از همان گلدان یاس شکسته شروع می شود و گریه ما و باز می رسیم به همان نقطه. (البته شاید همان معنای ساده بچه گانه را داشته باشد و من اینگونه تعبیرش کردم)

و این هم ترانه:

دختری اونجا نشسته داره گریه می کنه

گلدون یاسش شکسته داره گریه می کنه

گودی گوشه لبهاش شده پیمونه آه

همه درها رو بسته داره گریه می کنه

دیگه بر اسب سفید آرزوش سواری نییست

دیگه فانوس نگاهش پی رهگذاری نیست

بالش گلدوزیشم گلاش پلاسیده شدن

دیگه باغچش پی انتظار هر بهاری نیست

دختری اونجا نشسته داره گریه می کنه

گلدون یاسش شکسته داره گریه می کنه

کی میاد حوض بدون ماهی رو نیگا کنه

کی میاد پنجره ستاره ها رو وا کنه

کی میاد مثل قدیم به وعده هاش وفا کنه

کی میاد اسم اونو پشت یه شیشه ها کنه

اون مثل شاپرک ترسوی بارون کشیده است

کی میاد خستگیاشو از تنش جدا کنه

دختری اونجا نشسته داره گریه می کنه

گلدون یاسش شکسته داره گریه می کنه

و برای امشب می خواستم از عشقم محمد بنویسم ... که جهانی است و او.

اما می دانید که توانش را ندارم .

بنابر این ترانه  خانم مرضیه که  عذر از درگاه خدا  است می نویسم .... البته در ترانه خانم مرضیه کلمه فتنه وجود دارد به معنای امروزی اش در منابر رسمی نیفتید بلکه معنای فتنه را وقایع حادث در سرزمین عجایب بدانید و دل خواننده  را آلیسی در این سرزمین.

  خدایا ببخشای خدایا ببخشای

اگر گاه گاهی ز دست تو من شکوه ها می کنم ، ز دست تو من شکوه ها می کنم

بزرگا جهان آفرینا ببخش

اگر گاه گاهی خطا می کنم، اگر گاه گاهی خطا می کنم

تو خود بهتر آگاهی از هر کسی

که در سینه من دلی تنگ است

دلی تنگ و محزون و سوزان ز درد

که با من مدامش سر جنگ است

 

جو می نالد از فتنه روزگار

مرا چشم گریان به خون می چکد

ز سرتا به پا آتشم می زند

مرا تا به دشت جنون می کشد

در آن آتش سوزان بی انتها

مرا آشنایی به غیر از تو نیست

به دشت جنون هم پناهم تویی

که ما را خدایی به غیر از تو نیست

 

جهان داورا از همه زندگی

جهان داورا از همه زندگی

مرا توشه ای نیست به جز اشک و آه

خدایا بر این اشک و آهم ببخش

که موی ام سپید است و روی ام سیاه

که موی ام سپید است و روی ام سیاه

اگر شکوه ای بر زبان می رود

الهی تو دانی که از سینه نیست

الهی تو دانی که از سینه نیست 

و در پایان مثل برنامه های گلها می گویم : همیشه شاد و همیشه خوش باشید.