!"بیا بنویسیم واکنشهامونو توی دفترای شیمیمون"... توی ذهنم لبخند می زنم ... دخترهای سال دوم نظری با هم دم گرفته   اند و با ملودی ترانه مهستی که می گوید "بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفترموج رو دریا"...برای سریع تر نوشتن واکنش های شیمی همدیگر را تشویق می کنند و خنده شان همه کلاس را پر می کند... و من لبخندهای ملیح سهیلا را می بینم که دفترش مرتب...بدون اشتباه پراست از واکنش های شیمیایی.

شاید من این تک مصراع را ساخته ام ...به خاطر ندارم ...آن روزها از این کارها زیاد می کردم ... اما امشب که به ترانه مهستی گوش می دهم می روم ...میانه آن کلاس . – کلاسی که سردرش هم وزن "تکاوارن" که آن روزها برای خودشان کیا بیایی داشتند نوشته بودیم : "تک آوران"- ...شاید آن نوشته هم دستپخت خودم بود ... به خاطر ندارم.

ترانه ادامه می یابد و من از کلاس بیرون می آیم... درون ماشین عمو کنار دختر عمو و دختر عمه ام نشسته ام ... و جلو پسر عموی ام رانندگی می کند ... و پسرعموی دیگرم کنار دست خواهرم روی صندلی دیگر جلو نشسته اند ... و ما دخترهای عقب نشسته در ماشین که من ته تاقاریشان هستم با هم دم گرفته ایم با ترانه مهستی ...نزدیک های غروب شده است ...گرم است ...اگر شیشه های ماشین را پایین بکشیم ...دیگر نمی توانیم بخوانیم ... دیگر نمی توانیم خودمان باشیم... و عاقبت می رسیم به چهارراهی در بزرگراه آفریقا که چراغ قرمزش کلافه مان می سازد و عاقبت خاموش می شویم... هر چند هنوز می خواهیم فریاد بزنیم : "بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است ... مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است... اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست."

به تازگی رستوران  "نان داغ کباب داغ"ی آن حوالی باز شده است ... نگاه می کنم چند ماشینیم ... آنها هم ترانه می خوانند؟ ... همه از من بزرگتر هستند ... و من لیموترش را به دندان گرفته ام و از مزگی ترشی اش لذت می برم ... از با هم بودن لذت می برم ... از واکنش های شیمی لذت می برم ... از گردی لیمو ....گردی زمین ...گردی اتم ... گردی یک بمب ... گردی هسته زمین ... گردی مولکولها   ... گردی ماه ... گردی چرخش زمین ... گردی چرخش هسته های اتم... گردی حرکت عقربه ها  ... و همه چیز گرد است ...در چرخش است ...چه ترش ...چه تلخ ... و این زندگی است .... و ما همه در گردشیم ... و من کوچکترین ... و می خواهم بچرخم .... چنان که بتوان ترسیم کرد "خدا ته قلب آینه است".

لیموترش تمام می شود ... چند شبی است که باز بمباران ... چنان باز باران با ترانه!! ... داستانش را آغاز کرده است.

تلفن زنگ می خورد ....پدر می گوید :" با هم نامزدند." ... با خودم می گویم "کی با کی نامزد است؟" ... تلفن زنگ می خورد ....پدر می گوید : "من هم همین را گفتم ." .... خواهر ساعتی بعد از راه می رسد در حالی که پسر عمو او را تا منزل همراهی کرده است ... می دانستم پسر عمو و خواهرم برای خرید دارویی برای پدر رفته بودند ... و به طور طبیعی پسرعمو باید خواهر را می رساند ... اما هر دو رنگ از رویشان پریده است ...

حالا رسیده ام به ترانه ای از هایده :" روزای روشن خداحافظ ...همه با هم قهر ...همه از هم دور ." .... و آه داستان آری اینگونه بود ... ما تلاش می کردیم که نوجوانی کنیم و آنها تلاش داشتند همه از هم دور باشند...حتی به هنگام خرید یک دارو!

و کلاس ما هم چنان "تک آوران" بود ...در آن روزها که فیزیک زمان ... شیمیای زیست را چنان ساخته بود که دیگر واکنش ها همه یک نتیجه داشتند: "نه زندگی نه مرگ"