سلخی

حجم نور از پنجره می خواهد جدا شود ... که من جلوتر از نور گام بر می دارم!... می رسم به اولین لحظه های توسی که جاری شده در روز و می خواهد شب را به ثبوت برساند. می ایستم جلوی مغازه ای کنار خیابان که خرازی نیست اما همه چی در آن پیدا می شود ... ردیف مغازه ها همه همین طور هستند ... - از هر چه قدری دارند!- ... با در و پنجره هایی که میله خورده برای خفاظت... با رنگ های آبی پررنگ و گاه خاکستری.

پیرمرد با کتی سورمه ای رنگ و چروک خورده که حالا دیگر کت نمی توان خواندش ... فقط یک بالاپوش است ... با شلواری گشاد و زانو انداخت به رنگ توسی ... با عرقچینی بافته به سر ... و چهره ای آفتاب سوخته ... و ریش و سبیلی تنک ... دست به لبه در مغازه ای می گیرد ... این چندمین بار است که کارش همین است ... یک به یک مغازه ها ... به لبه در مغازه دست گرفته و سر به داخل مغازه ...پیش از گفتن هر حرفی ...جواب شنیده است و باز مغازه بعدی ...

صدایی از درون مغازه می گوید:"برو سلخی ...." .... و من می دانم پیرمرد این بار چندم است که آب می خواهد برای وضو ... و همه مغازه دارها به او گفته اند تو گناهکاری .... تو را چه به آبی که ما از آن وضو می سازیم ...تو حد و لیافتت آب حوضچه میانه میدون سلخی (salakhi) هستش.

نمی دانم پیرمرد آخرش چه می خواهد بکند ...اما من می دوم به سمت میدان سلخی ... وقتی می رسم سلخی که کامل شب شده است...به حوضچه نگاه می کنم ...مدت هاست آبش عوض نشده ... آب تمام گل است!.... که روی اش پر از برگ های ریخته از درخت هاست که پاییز غارتشان کرده ... دست می برم به سمت حوضچه ... " نه نمی شود...این آب به هیچ دردی نمی خورد" ...از کنار حوضچه بلند می شوم ... آب به صورتم می خورد!...از خودم می خواهم بپرسم که این چیست؟ ... که تکرار چندباره اش ... نگاهم را به آسمان می کشاند... قدم به سمت خیابانی می گذارم که هر دو سمتش پر است از درخت های پاییزی و رنگ کمرنگ نور از پس تیر برق های کناره های خیابان که میان درخت ها گم و ناپیدایند!... صورتم را بیشتر به سمت آسمان می گیرم ..."سبحان الله ....باران می بارد ...پاک پاک ... اما چگونه باید وضو ساخت؟"

صدای اذان را که می شنوم ... باز می گردم از زمان... و اکنونی که چند روز پیشتر است برای خودش دوباره اکنون می شود!...

ذهنم پر است از پیرمرد ... سلخی ... در میانه هنگامه ای که رفته ام تاجیکستان و بازگشته ام .

در گوگل سرچ می کنم .... سلخی نام یکی از توابع خراسان رضوی است ....به واقع نام یکی از توابع در خراسان بزرگ که از آن سوی تاجیکستان آغاز می شود... زبان نوشتاری سریلیلک را نه می دانم و نه اگر بدانم چیزی خواهم فهمید...همان زبان نوشتاری که تاکنون فکر می کردم دیگران را از گذشته شان جدا کرده است ...و حال خودم مانده ام در بی گذشتگی!

دی شب باز خواب تکرار می شود ... اما به نوعی دیگر ....مثل جریان سیال ....مثل بودن در همه جا !

صبح پرس و جوی ام بیشتر می شود ... یادم می آید فخری چند سالی آمد و شد داشت به تاجیکستان برای تحصیل ... زنگ می زنم به گوشی اش ... می گویم جایی به اسم  سلخی به گوشت خورده تا حالا؟... می گوید: سلخی؟ ....معلوم است دارد فکر می کند... می پرسد:"سلخی یا سلفی ؟" ....می گویم: "شاید هر دو." .... می گوید:"یه محله یا یه میدون ...شایدم یه خیابون ...درست نمی دونم ...اما یه چیزی شبیه این اسم رو تو دوشنبه شنیده بودم ...چون هیچ وقت اونجا نرفتم درست نمی دونم محله بوده یا میدون یا یه خیابون...."

باخت

دی شب ... من بودم و خیابان ... من بودم و بارانی که نمی خواست بیاید ... - نه از آسمان ... نه از چشم من!- ... من بودم و تمام دردهایی که آماس کرده بود در دل من و نمی دانست چه کند...

آسمان که رعد و برق می زد ... نگاه می کردم و می گفتم :"خوش به حال آسمان ... دارد فریادش را می زند ... دارد به تمامی به صورت خود چنگ می زند ... آز آن بالاها تا جایی که به زمین می رسد ... اما من نه مجال فریادی دارم ... نه چنگ به خود زدنی ... که دیگران بدانند ... پر دردم ...اگر چه نمی گریم ...اگر چه نمی بارم."

دی شب ... من بودم و خیابان ... من بودم و شعری که خود گفته بودم و یک بیتش ... به دیواره های ذهنم خود را می کوفت ... تا همه وجودم ... تا لحظه لحظه عمرم به یادم آورد : " دلم عاشق ولی با بی کسی ساخت... گناه از دیگران او زندگی باخت ... گناه از دیگران....گناه از دیگران ...گناه از دیگران ... او زندگی باخت!"

پی نوشت: می گویند همه انسان ها به گناه اول آدم و حوا به زمین رانده شدند ... تا قرارگاهی باشد تا روز هشتم ... امثال من به چه گناهی در بدترین زمان یک جغرافیا که می تواند هر جای زمین باشد به دنیا آمدند... و زیستند ... تا ....

صورتم را که در آینه می بینم ... می تواند مادر کسی باشد که به یکباره با دیدن صورتم در آینه خاطره اش به ذهنم هجوم می آورد و خودم بودم!

شما می گین هان ؟ چی؟ ....

افکار متفاوتی برای نوشتن یک پست در هفته اول ماه نهم سال ۹۲ در ذهنم وجود دارد ...اما وقتی می خواهم پست را بنویسم ... یک باره ماجرایی پیش می آید تا خودش را بکند مطلب پست...- در غیر این صورت من می باید از ماجرای آرمیتای با روسری تا روز خشونت علیه زنان ... یا دیدن دانل بعد از سالها .... یا اینکه تازه فهمیدم که آیین عاشورا چه  بار سنگینی از شکل دهی یا حفظ فرهنگ های ممنوعه در سده های پیش تا به امروز را در این جامعه به دوش داشته! ... یا اینکه هر روز نمی دانم بوی چیست ...اما کامل حسش می کنم ... بویی که نمی دانم از چاه می تواند باشد ... یا منی!... بنویسم-

اما اینها هیچ کدام دستمایه نوشتن نمی شود...

پای مانیتور ...قیمت دلار را سرچ می کنم که مثل همه این چند ماه که نمی توانم افکارم را جمع کنم و ذهنم برای خودش به هر سویی پرتاب می شود ... کتاب قصه حسن و محبوبه دکتر شریعتی که بارها ابتدای انقلاب روی دکه های کتاب فروشی دیده بودم ... به ذهنم آمد ... اما نه در شمایلی که من کودک بودم ... و انقلاب تازه به بار نشسته ... و دکه های کتاب کناره پیاده روها را پر کرده بود ...بلکه از میان کتاب های دکتر شریعتی عرضه شده در نمایشگاه بین المللی یکی از سالهای نیمه اول دهه هفتاد ... وقتی تو آن را خریدی و به من هدیه دادی ... خود را نمایان ساخت.

از قیمت دلار که دارد بالا می رود روی ام را بر می گردانم به همکاری که از نسل شماست ... می گویم:"هنوز هم دوست پسر دوست دخترا به هم حسن و محبوبه می دن؟" ... می گه :"چی؟" .... برای اش توضیح می دهم که منظورم چیست... می خندد به این معنا که رفتارهای نسل من خنده دار بوده است...برای آنکه نشان دهم به هیچ وجه نسل ما ...نسل لیلی و مجنونی و دم حجله ای نبوده که فوری دوست پسر دوست دختر به عقد هم درآیند ... یا آنکه هر دختر یک دوست داشته باشد و هر پسر هم یک دوست ... می گویم:"یه دوست داشتم ... می گفت اندازه یه قفسه از کتابخونه اش کتاب حسن و محبوبه داره که همه رو هدیه گرفته ... حالا تو حساب کن کل این کتاب جلد مقوایی قکر کنم ۵۰ صفحه هم نبود و وسطش رو با منگنه به هم وصل کرده بودن... ببین باید چند تا بوده باشه که اندازه یه قفسه کتابخونه رو پرکنه..." تفریبن همه بچه های گروه حرف های آخرم را شنیده اند و با هم گروه کر خنده را تشکیل داده اند .... و این وسط تنها مهناز است که چای به دست دارد سمت سرویس می آید و از هیچ چی خبر ندارد ...

مهناز که از من دو سه سالی بزرگتر است ... می گوید:" به منم بگین ...به منم بگین..." و جوری می گوید که گویی کیک خوشمزه ای را از او که چای به دست دارد ...دور نگه داشته ایم و حواسمان نبوده است ... می گویم : " چیز بامزه ای واسه من و تو نیست ...دارم از مد بودن هدیه کتاب حسن و محبوبه بین دختر پسرا می گم." .... با تعجب می گه :"هان؟" ... و من حس می کنم شبیه مریخی افتاده بر زمین هستم که یکی از نسل شما که رشته دانشگاهی اش با من یکی بوده است ... این میان پیدا می شود - داخل گروه - و می گوید: "دارم ... کتابی درباره دو مبارز..." ... و من تازه می فهمم افکار آرمانی نوجوانی با من و امثال من در هر نسلی چه کرد... و من تازه می فهمم هیچ چی تغییر نکرده ... شکاف نسلی یک شوخی است که شما جدی اش می گیرید و من می دانم یک خاطره است ... این وسط تنها من پیر شده ام!

پی نوشت: از خاطر بردنی نیست که وقتی خرمشهر آزاد شد ... فکر کردیم جنگ تمام شده ... آن عصر چقدر کنار خیابان ایستادیم ...تا در شادی مردمی ما هم باشیم ... رضوان خانم شاید بیشتر از صد تا بستنی سنتی خریده بود و سینی سینی می آورد میان مردم ... تا بردارند... ماری خانم ... شربت پخش می کرد ... و علی که من فکر می کردم خیلی بزرگ و خیلی با کلاس است ... از پنجره طبقه دوم خانه شان ... با یک دوربین هشت میلی متری فیلمبرداری می کرد از جماعت ... و صدای رادیو که گلریز می خواند : این پیروزی خجسته باد این پیروزی ... و نمی دانستیم هفت سال دیگر باقی مانده تا .... بگذریم ...

دو سال انقلاب دوم و جنگ با گروهک های مرزی طول کشید ... هشت سال جنگ به درازا انجامید ...هشت سال صرف کارسپاری به بیکارشدگان از جنگ شد ... هشت سال بحث شد که اول مرغ بود یا تخم مرغ ...هشت سال ..... و من آن روز علی را نگاه می کردم که فکر می کردم خیلی بزرگ و خیلی با کلاس است ...از پنجره طبقه دوم خانه شان ... با یک دوربین هشت میلی متری فیلمبرداری می کرد از جماعت.