انتهای کوچه!

انتهای کوچه قدیمی که خانه کودکی من در آن قرار داشت... یک خانه بود با دیوارهای سیمان سیاه ... جنوبی... پنجره های نرده دار به سوی کوچه ... و دری کوچک و توسی رنگ ... و دو برادر که با هم در آن زندگی می کردند.

آنها به کسی کاری نداشتند ... معمولن کت و شلوارهای توسی رنگ پارچه انگلیس می پوشیدند...- یک جورهایی همه زندگیشان توسی بود اما منظم و تمیز! ـ .. موهای سرشان را روغن می زدند ... - موهایی که کم پوشت شده بود اما نریخته بود و به یمن رنگ ... سیاه سیاه بود!- و به جای ساعت مجی ...ساعت زنجیری وصل به جلیقه داشتند... و این همه لباس رسمی و رنگ و روغن .... برای خرید نان سنگک تازه بود ... یا ماست ... یا سبزی.

وقتی می رفتند سر کار و یا باز می گشتند ...نمی دیدمشان ... تنها زمانی که بیشتر ممکن بود ببینمشان روزهای تعطیل بود یا عصرهای پاییز و زمستان و بهار آن دو سالی که یک سال تحصیلی شد و من کلاس چهارم دبستان بودم و به خواسته دکتر برای خواب بیشتر روزانه ... مجبورم کرده بودند بعدازظهرها مدرسه بروم تا صبح ها تا ساعت ۸ یک کله بخوابم ...و من می خوابیدم .

هر دو برادر ... انقدر قد بلندی داشتند که لابد ...همیشه برای رد شدن از درها ...از گذرها ... مجبور بوده اند که سر خم کنند ... و شاید به همین دلیل همیشه سر خمیده راه می رفتند - نه ... سرخمیده نه ... بیشتر قوز کرده بودند تا سرخمیده - ... و من سعی می کردم ...مرا نبینند ... یک جورهایی از هر دوشان می ترسیدم ... با آن موهای روغن زده ... با آن ریش های از ته تراشیده ... با آن کت شلوارهای پارچه انگلیسی ... با آن ساعت های زنجیردار برای جلیقه (جلیزقه)... مثل حضور اجباری بودند  که برای خرید یومیه مهبوطشان می کردند در کوچه ! ... زیر لب گاه غر می زدند ... و همیشه هم تنها ... همیشه فقط یکیشان را می دیدی ....وقتی یکی بود دیگری نبود...

و من گام های ام را سریع می کردم ... هیچ گاه به من حرفی نزده بودند ...یا کاری نکرده بودند که باعث شود بترسم ...اما وقتی می دیدمشان گام های ام را سریع می کردم ...تا از آن قیافه های گجی ... از آن قدهای به زمان قوز یافته ... از آن وجودیتی که باید شیک می بود ...اما نبود ... و بوی سردی می داد ... بوی توسی ! ... توسی هزار سایه از روشن تا پررنگ ...انقدر پررنگ که به مشکی رنگ شده شبیه موهای سرشان برسد.... می ترسیدم ... و گام تند می کردم ... که نه ببینم ... نه صدایشان را بشنوم.

شاید همه چی از آنجا در ذهن من شکل می گرفت که آنها مثل پدر فاطمه ... مثل پدر محمد ...مثل پدر مهدی ... مثل پدر ... خوشحال نمی شدند که بخندند... حتی آنقدر عصبی نمی شدند که داد بزنند ... زنده بودند ... می رفتند ...می آمدند ...و من تنها رد پای غرهای شان را بر دیوار زمان می دیدم و بس... با آنکه همسن و سال پدر محمد بودند ... همسن و سال پدر فاطمه بودند ...همسن و سال پدر مهدی بودند ... که همه این پدرها فرزندان خیلی بزرگتر ...حتی از محمد عمه که کلاس دوم دبیرستان بود، داشتند ... و فرزندشان به فاطمه یا مهدی یا محمد که همسن و سال من بودند ، محدود نمی شد...اما ازشان می ترسیدی ... مثل روح که می دانی هیچ کاری نمی تواند بکند....اما از آن می ترسی ....

آن دو برادر ازدواج نکرده بودند ...نمی دانم چرا ... از سنین ازدواج سال ها بود که گذشته بودند .... هر چند آن روزگاران و حتی این روزگاران ...سنین ازدواج برای مردها کمتر معنا دارد...اما به تنهایی ....ولی در کنار هم عادت کرده بودند...نگاهشان همیشه اخمی خشک را توی وجودت به مزه مزه می انداخت ... و همه چی به مرور توسی شده بود ...از همه نوع طیف رنگش ... در گذر زمان که عمر می نامیمش ...آنها پدر فاطمه نبودند ...پدر محمد نبودند ...پدر مهدی نبودند....حتی پدر محمد که کلاس دوم دبیرستان بود نبودند ... آنها تنها دو برادر بودند ... با کلیدی که دم خانه از جیب بیرون می آمد تا در را با آن باز کنند .... و نمی توانستند ... زنگی بزنند ... و دوستشان را هم به خانه فرا بخوانند ... و بگویند یالله یاالله ... با خودشان زیر لب حرف می زدند ... و می رفتند درون راهروی گنگی که می رساندشان به اتاق هایی با پنچره ای توسی با نرده های توسی و با پرده ای که باز نمی شد.

پی نوشت: آن دو برادر نمی دانم در گذر زمان چه شدند ... همان ها که تنها صدایی که از خانه شان بلند می شد ...صدای تلویزیون بود ...حتی اگر گوشت را به پنجره می چسباندی ...صدای دیگری نمی شنیدی.

شاید مردهای دیگری هم بودند که ازدواج نکرده بودند ...اما داشتند ....استغفرالله ...اما این دو لابد خواسته بودند سالم هم زندگی کنند که همه چی یادشان رفته بود ...حتی گفت و گو با هم... یا قدری تنوع ... یا رفتن به سفر ... یا حس جاه طلبی در حد خرید یک ماشین ... گویی همه انگیزه ها در آنها مرده بود... سال به سال بیشتر دفن شده بود .

پی نوشت دوم : نمی دانم چرا این پست را نوشتم ...اما می دانم بسیار می ترسم ... بسیار ... از همه چی ... و هیچ شعفی در من نمی تواند جوانه بزند ... که جوانه نزده ... نابود می شود ... حتی ذوق های کوچکی مثل یک روز آفتابی.

نگاه در آینه ... توهم بودن "نسترن" را به رخت می کشد و اینکه هیچ گاه ...هیچی باز نخواهد گشت...از زمان... و تو در هزار توی زمان ... در جغرافیایی واحد ... مثل شمعدانی کنار باغچه شدی که از خاطر رفتی... و ریشه خشک شده را دیگر...

پی نوشت سوم: چقدر دلم یک سفر می خواهد ... شمال ... ساحل ... بوی باران ... بوی پاییز ... و زمزمه ...

فکرشو می کردید؟!

پسری را می شناسم سی و سه ساله ... بسیار روشنفکر... بسیار اهل هنر ... بسیار دارای ذهن باز ... بسیار دارای این سوال که "مگه چه اشکالی داره؟"... که پسش این نهفته است که "جامعه ما پر از هنجارهایی است که باید نپذیرفت تا بهتر بتوانیم زندگی کنیم."

خاک تئاتر را قورت می دهد ... فیلمنامه می نویسد ... قصه می گوید ...( همه شان هم دارای یک نقطه مشترک ... قابل اجرا ... قابل تصویربرداری ...قابل انتشار ...نیست...نه گمان نکنید  از خطوط قرمز جامعه عبور می کند ... جرم آثارش همین است که بالاتر از فهم متوسط جامعه است و هم از این روست که دیگران روشنفکرش می دانند)

امروز یکی از دوستانش را دیدم که متاهل است ... به شوخی گفتم:" یه ذره نصیحتش کن ... ازدواج کنه ..." ... می خواستم حرفم را ادامه بدهم ...اما دوست صمیمی اش نه گذاشت ... نه برداشت ... و گفت: "مگه ازدواج می کنه ... هر چی بهش می گم ... هر چی دور و بری یاش می گن ... حاضر نیست زیر بار بره ...." .... و بی هوا ادامه داد: "دی شب یه هو از تو جمع بلند شده می گه ... برم خونه دوستم ... می گم خب دیوونه ...همینو بگیر دیگه ... می گه اونی که خونه اش منو راه میده که به درد ازدواج نمی خوره ... دیدم راس می گه ."... با تاکید نگاهم می کند و می گوید:"خداییش راست می گه ." ... و در نگاهش ...نگاهی است که منتظر گرفتن تایید من هم هست... هیچ نمی گویم.

با خودم می گویم : " ببین این بیچاره ها با کیا - امثال خودم- شدن ۷۵ میلیون نفر..."

یک نتیجه دو روز بعد از انتشار پست: جز خانم سخر که نظرشان جنبه سوالی داشت از میان خانم ها  و جز آقای امید از میان آقایان ... نمی دانم چرا کسی برای این پست کامنتی نگذاشت.

نتیجه گرفته ام که برای من این مساله عجیب بوده ... و گرنه همه با این به ظاهر روشنفکر موافق بوده اند .

شاید هم خیلی خوش خیالم ... و فکر می کنم انقدر گیرا می نویسم که همه باید کار و زندگیشان را ول کنند و برای اباطیل من کامنت بگذارند.

به هر حال اگر بد می نویسم عذر می خواهم.

در پی زمستان 62 !

یکی از  خبرنگاران اجتماعی که امروز با روانشناسی درباره علل شاد نبودن مردم گفت و گو کرده بود، به نقل از روانشناس مربوطه می گفت :

آنچه چه می گفت مهم نیست اینکه معنای حرف های اش این می شد که مردم ما چرا خورشید را نگاه نمی کنند . چرا  زیبایی های طبیعت را نمی بینند تا لذت ببرند. چرا به آبی آسمان و آبی دریا زل نمی زنند تا دل سپارند و  شادی در وجودشان جوانه زند، مهم است!

حالا این همه دخل و تصرف در گفته ها چرا؟

باور کنید این دخل و تصرف از من نیست ... از همان خبرنگار اجتماعی است که حرف های روانشناس را اینگونه ترجمه کرد و به سمع و شهود ما بچه های فرهنگی رساند... تا ما فرهنگیون حاضر و سانسور چی های تا سه ماه پیش! درکی از پرسش و پاسخ در حوزه اجتماع را داشته باشیم و آن را بفهمیم.

یکی از دوستان که ایستاده بود و این سخنرانی را می شنید و ایضن نه از فرهنگیون بود نه اجتماعیون ... و اما بیش از همه درگیر سخنان روانشناس! ... خواست حرفی بزند که ماند ... نمی دانست در تعرض به حرف های روانشناس چه مثالی بیاورد که حکم جفت پا رفتن به صورت و فک روانشناس مربوطه را داشته باشد.

در این میانه های فک و دیگر نواحی بودیم که من از پست چند روز پیش خودم علنن دزدی کردم و گفتم: این مردم به زندگی مخفی وادار شدند ....یه زندگی زیرزمینی....

وسط حرف های ام بودم که دیدم دیگران با تعجب به من نگاه می کنند ... گفتم نکند خالی بندی یکی از خوانندگان در باب سنگین بودن پستم درست باشد...و من به غلط آن را هندوانه زیر بغل تصور کردم ...برای همین از جمع پرسیدم :" کی مخفیانه زندگی نمی کنه ...زیرزمینی؟" ... همه تصدیق کردند که زندگیشان مدل زیرزمینی است...(عجب جبروتی دارد دبیر فرهنگی بودن و ما در این شونصد سال نفهمیده بودیم)

بعدش گفتم:"باید به این روانشناس گفت مشکل از دیدن ما نیست ...مشکل از زیر زمینه ...تو زیرزمین ... خورشیدی نیست که ببینی ...طبیعتی وجود نداره که نیگاش کنی...آبی آسمون ؟ ...تلالو دریا؟ ... دیگه واقعن که ... همین که یه عده با نقاشی درست .. در خاطره جمع معنای خورشید و طبیعت و آسمون و دریا رو نگه دارن کلیه ..." دوباره گروه همنوازان با سر تصدیق کردند حرف های مرا و آن کسی که نه فرهنگی بود نه اجتماعی با لبخندی کشیده تا انتهای دو وجه صورت...به سخن آمد و گفت:" چقدر خوب تونستی وضعیت همه ما رو ... یه جور که همه فهم باشه بگی."

پی نوشت: حالا من موندم سنگینم یا راحت الهضم؟

زمستان 62

نمیدانم برای چندمین بار است که به نقل از شخصیت دختری که در رمان زمستان ۶۲ اسماعیل فصیح بود ، می نویسم که دوست می داشتم کسی پیدا می شد مرا از  موهای ام می گرفت .می چرخاند ... می چرخاند ....می چرخاند ... و بعد رها می کرد ... و من پرت می شدم جایی غیر از این سرزمین... - به قول خواهرم غیر از این خراب شده ( البته خواهرم عبارت خراب شده را برای محل کار من به کار می برد!  و من مصادره به مطلوبش کردم برای یک مکان جغرافیایی خیلی بزرگتر!)ـ

سی سال از حرف شخصیت کتاب می گذره ... اما هیچ فرقی نکرده ....فقط اگه اون موقع عشقایی پیدا می شد که به خاطرش از آمریکا بیای ایران که راحت شی از فکرش ... یا از ایران بری ترکیه که به وصلش برسی برای همیشه ... الان چیزی به اسم عشق وجود نداره که نداره که نداره... حتی واسه شش ماه .... بعله خب عشق تا سر حد مرگ واسه ۲۴ ساعت داریم ...اما یه دفعه یه فیلم می بینیم یا تو فضای مجازی با کسی آشنا می شیم ...یا تو خیابون یکیو می بینیم ...خلاصه ... همین.

فرقی هم نمی کنه که طرف دختر باشه یا پسر ... اگه خیلی هم پررو باشه و بگه :"نه هنوزم می شه عاشق شد ...مث منی که عاشقم." ... و یا گوله گوله اشک بریزه که چرا کسی نمی فهمدش ... عشق و عاشقی وجود خارجی دیگه نداره ... معمولن همه می گن :"میدونی ...خوبیش اینه که همو می فهمیم." ... - حتی اگه یه ذره هم طرف مقابل رو نفهمیم و فقط اون ما رو بفهمه ...خیلی شادمانیم از اینکه " همو می فهمیم"! ...

همه آنچه تا اکنون گفتم بیراهه ای بود که نمیدانم چگونه ازش سر درآوردم ....چرا که می خواستم از زمستان ۶۲ برسم به بخشی دیگر از واقعیت که ... در هنوز هم بر همان پاشنه ای که نباید بچرخد ...در این جامعه می چرخد... و این وضعیت قرمز مداوم ... همه را به سمت زندگی زیر زمینی ... پناهگاهی و غذاهای کنسروی سوق داده است!

خیلی ها آن زمان که شخصیت دختر کتاب فصیح در زمستان سال ۶۲ حرف های اش را زد هنوز به دنیا نیامده بودند ...اما اکنون دارند ۳۰ سال را رد می کنند بدون آنکه یک بار آغوشی را بی دغدغه تجربه کرده باشند ... یک بار وضعیت سفید باشد ... یک بار از زیرزمین بتوانند بیایند بیرون ...یک بار غذای غیر کنسروی بخورند ... یک بار ... و فقط از خدا می خواهند که بروند ... در حالی که با همه وجود زیست بر روی زمین را می خواهند ....وقتی هوا آفتابی است ... وقتی بادبادک ها را می شود به دست باد سپرد و دست به دیده سایه بان کرده ... نگریستشان ... می شود دختر همسایه را دید که لباس گل به ای پوشیده ... گشاد ... و بدانی که حامله است ... سر کوچه سبزی تازه می خرد ... و با شیرین که حرف می زند ...می خندد... وقتی که می شود سمنو خت ...وقتی ..... وقتی ...دلم هوای پنجره دارد!...نه پنجره ای که از پناهگاه فقط بتوانی رفتن و آمدن دیگران را از سایه گام های شان بفهمی ....نه ...دلم هوای پنجره ای دارد که  رو به خنده تو باز می شود... وقتی آفتاب از ساق پای ام می گذرد!

اما در هنوز بر همان پاشنه ای که نباید بگردد ...می گردد ... و روز به روز در این هوای خفه زیرزمین...در این فضا که رنگ ها همه تیره می نماید ...  و تو از ۳۰ سال می گذری .... و تو از ۳۰ سال می گذری ... و همه چی دیده ای ...جز آنچه می خواستی ..."نفسی بی وحشت بر روی زمین در روزی آفتابی."...می شود آنی که از وحتشتش شاید پنج سال دیگر توان زیست و ادامه زنده مانی را نیابیم.

پی نوشت: چندی پیش شبکه ایران به دلیل روز دختر مطلبی نوشته بود و آماری که یک کارشناس داده بود از مجرد ماندن تا به آخر عمر ۴۰ درصد از دختران مجرد این جایی که من در مصادره به مطلوب از حرف های خواهرم به آن می گویم خراب شده!

یعنی از هر  دو و نیم دختر مجردی که می بینید - از صفر لابد تا صد سال-  یک نفرشان تا به آخر عمر رسمن مادر نمی شود ...رسمن سقف مشترک نمی یابد...رسمن سفر شمال نمی رود با فاطی اینا و جعفرآقا ...رسمن ...

و این سوی دیگری هم دارد ... از هر دو و نیم پسر مجردی که می بینید - از صفر لابد تا صد سال - یک نفرشان تا به آخر عمر رسمن پدر نمی شود...رسمن سقف مشترک نمی یابد...رسمن سفر شمال نمی رود با جعفرآقا و خانمش ....رسمن ...

و همین می شود که علی به کتی رسمن می گوید:"از همین اول بگم اهل ازدواج نیستم...میخوام آزاد باشم." ... و کتی بعد از قرار با علی ...می رود که ابی را ببیند که شب قبل تو چت باهاش آشنا شده ... و ته فکرش اینه که حسینم بد نیستا ...

و حسین تو فکر اینه که نه کتی هم به درد نمی خوره .... و این قصه ...بگذریم.

نشایست

هر چند  به قول خاقانی "هیچ است جهان و زندگانی هم هیچ" ... اما در این قرارگاه تا روز بازگشت ... گاهی حس هایی داری که برای خودت شبیه یک حسرت می شود ... حتی اگر نامش را "آزمایش الهی" بگذاری...نه نمی توانی آزمایش – حسرت بودن آن را توامن کتمان کنی ....نه آنکه حسرت دیگران را بخوری ... نه روال یک زندگی عادی برای ات می شود به نوعی حسرت.

مثل اینکه تمام سفرهای شمالت را رفته باشی ... با اویی که چه عاشقش بودی یا دوستش می داشتی ... درون یک ماشین پیکان ... یک وانت بار ... یک اتوبوس!

مثل اینکه امسال که نه... سه سال پیش رفته باشی تبریز....یا نه ... شش سال پیش رفته باشی شیراز .... یا اصلن هیچ کدام ... رفته باشی خیابان ولی عصر برای خرید ... با زور ... یا بی زور.

خانه ای که نداشتید را سامان داده اید .... هر ماه که نه ... هر سال ...دوست یا آشنایانی می آیند برای مهمانی .

و تو هر چقدر هم که در خانه کار می کنی و روزمرگی را تجربه می کنی در پخت و پز ... در باز کردن در خانه وقتی از کار باز می گردی تا دوباره هول هولک .... غذای بچه را درست کنی ... که حال چند سالی است دیگر نه تو را قبول دارد نه او را .

نانوا ...قصاب ... بقالی حسن آقا ... همه به نوعی دیگر با تو برخورد می کنند ....گویی همیشه او با تو است ...حتی وقتی نیست.

و غیر از این چند سال که به زور بچه ...پای ات به چند رستوران کلاس بالا باز شده است ... اما هنوز مزه کباب داغ نان داغ همراه با ریحان فرحزاد در مشامت می پیچد با قلیانی که به نوبت گرفته ای .

و امسال خانه نماندید ...چون دیگر حوصله نه قوم خودت را داشتی نه به قول خانم رهبری ....حوصله قوم شوور را .... و رفتید ویلای حسین و همسرش ....و بچه ؟....او دیگر با هم کلاسی های اش به جایی که شاید شیراز یا اصفهان بود ...رفت.

گاهی حس هایی داری که برای خودت شبیه یک حسرت می شود ... حتی اگر نامش را "آزمایش الهی" بگذاری...نه نمی توانی آزمایش – حسرت بودن آن را توامن کتمان کنی ....نه آنکه حسرت دیگران را بخوری ... نه روال یک زندگی عادی برای ات می شود به نوعی حسرت... و این همه احساس های گاه گاهی از آن گذشته است... و اکنون می دانی هیچ کدام حسرت نبود ... نیاز بود...نیاز هم نبود ..."لازمه" بود ... 

ما چه باشیم چه نباشیم .... دوست داریم "متن" باشیم نه "حاشیه" ... اما نشایست های این جامعه ... در حاشیه زندگی نگاهمان داشت...

هر چه بود برای من گذشت...گذشت.

"پی نوشت: دل می گه باز فردا رو  از نو بساز / ای دل غافل دیگه از ما گذشت... ای دل غافل دیگه از ما گذشت

زندگی می گن برای زنده هاست اما خدایا / بس که ما دنبال زندگی دویدیم بریدیم که

.........زندگی قصه تلخیست که از آغازش ........میل به پایان دارم....

عکسی که همه حواسشان به دوربین دیگری است اما عکس از دوربینی دیگر!

       

آیا توانستم خودم باشم ؟

سایت الف مطلبی نوشته درباره "نعیما طاهری" که این روزها نوع پوششش را... برخی چماق کرده اند برای کوبیدن برخی دیگر که من به این کاری ندارم ... اما وقتی  مطلب الف را خواندم که محقانه نوشته بود : "شاید نعیما بخواهد خودش باشد" ... به خودم گفتم و اما در  دلم روی سخنم با همه کسانی بود که زندگی را از ما دزدیدند که : "شاید من هم می خواستم و می خواهم خودم باشم...آیا گذاشتید؟"

این هم مطلب:

نعیما طاهری؛ دخترِ دخترِ دخترِ امام خمینی(ره) است. دخترِ دخترِ دخترِ امام، یعنی نسل سوم انقلاب. انقلابی که پدربزرگ مادرش با اعتقاد به اسلامِ شیعه‌ی انقلابی، تئوریزه و با پشتوانه مردم به پیروزی رسانده و ده سال پس از پیروزی هم، رهبری کرده بود. نعیما؛ نسل سومی است، یعنی الان بین ۲۰ تا ۳۰ سال دارد، امام و جنگ را یا ندیده یا بنا به مشاهده نفهمیده است. نعیما اسمِ خمینی ندارد، شاید هم نخواهد داشته باشد. شاید نخواهد انقلابی باشد و شاید نخواهد حتی مذهبی باشد. نخواهد حجاب داشته باشد و نخواهد در ایران زندگی کند. همچنان که الآن در کانادا درس می‌خواند - خوب هم درس می‌خواند و جایزه می‌گیرد - و همچنان که با حجاب نصفه نیمه در مراسم حاضر می‌شود.

شاید دلش بخواهد با هویت خودش زندگی کند، نه هویت پدربزرگ مادرش. دلش بخواهد صفحه فیسبوک، اینستاگرام و پینترست داشته باشد. عکس‌های خودمانی بگذارد و... اما مانعی وجود دارد. مانعِ نعیما، مادرِ نعیماست؛ نعیمه اشراقی. اتفاقاً مادر نعیما هم مثل اوست. صفحه فیسبوک دارد، اصلاح طلب است و در سیاست آزادانه فکر و اظهار نظر می‌کند. عقاید خاصی راجع به حجاب دارد، عکس های آرایش کرده‌اش عده‌ای را ناراحت می‌کند و ...

اما مادر نعیما روی دیگری هم دارد. می خواهد خودش را به پدربزرگش منتسب کند، بی‌آنکه چندان به وی متشبث و متشابه باشد. غافل از اینکه نسبت با خمینی(ره)؛ ایدئولوژیک و تئوریک است نه الیگارشیک و ژنیک. امام خمینی(ره) یک عالم شیعی در فقه و فلسفه و عرفان بوده. یک رهبر سیاسی با تفکر انقلابی و عدالت خواهانه بوده که خود آن را «اسلام ناب» می‌نامید و در مقابل «اسلام امریکایی» و ... قرار می‌داد (همچنان که در مقابل اسلام متحجران موضع تندی داشت). یک رهبر مردمی، ساده‌زیست و بی‌ادعا بود.

بنابراین اگر کسی می‌خواهد از نسبت خود با امام(ره) بگوید یا ادامه‌دهنده راه او در علوم اسلامی باشد (نظیر برادر خانم اشراقی و دایی‌زاده هایش که معمم هستند)، یا تفکر اسلام ناب او را در نظر و عمل پیاده کند (بخصوص در عالم سیاست)؛ البته باید مثل پدربزرگشان مردمی، بی‌ادعا و ساده‌زیست باشد.

خمینی؛ اشراف زاده، سناتور یا ثروتمند نبود که لقب اشرافی، نفوذ سیاسی و مکنت مالی او به فرزندانش به ارث برسد. خمینی رهبر آزادیخواهان و عدالتخواهان جهان اسلام بود که شاگردان و پیروانش در پاکستان (شهید صادق حسینی)، عراق (شهید باقر صدر)، لبنان (امام موسی صدر)، جمهوری آذربایجان (اکرام علی اف) و... کشته شدند، ربوده شدند، زندانی شدند، شکنجه شدند و...

«خمینی» بودن سخت است. شاید «نعیما» نخواهد این بار را به دوش بکشد. شاید دلش بخواهد راهش را خودش انتخاب کند و در این راه، راحت باشد. مقصر مادرش «نعیمه» است که این بار را روی دوش او می‌گذارد، بی‌آنکه خود او بخواهد. مادرش نعیمه که خود دچار تناقض است؛ هم می‌خواهد به دخترش افتخار کند (همان گونه که هست) و هم می‌خواهد چیزی باشد که نیست. این است که عکس دخترش را با فتوشاپ ناشیانه‌ای اصلاح و محجبه می‌کند و بعد که که عکس اصلی منتشر می شود، پست خود را حذف می کند. تناقض از مادر نعیماست، نه خود او. بیچاره نعیما که به خاطر مادرش، حریم خصوصی اش نقض می شود و باید جوابگوی کسانی باشد که با آنها کاری نداشته و ندارد. حرص مادر نعیما بر انتساب خود به امام، حق زندگی آزادانه را از نعیما می گیرد.
 
پی نوشت اول: کل مطلب را گذاشتم که نشود گزینه ای عمل کردن ...
پی نوشت دوم : امروز داشتیم به یکی از بچه ها ... مانتوی نوی اش را تبریک می گفتیم ... ماجرای نعیما را که شنید و دید ... به خودش .. درست و حسابی فحش داد.
بحث سر نعیما نیست ...بحث سر آن است که چرا ...
پی نوشت سوم: امیدوارم هیچ کسی از این مطلب ماهی نگیرد ...چرا که تنها حرف من آن است که همه باید آزاد باشند... تا بتوانند ببالند و بالنده شوند.
برای خانم نعیما و خانواده شان احترام خاصی قائلم و برایشان بهترین آرزوها را دارم.
 و در پایان سوال همیشگی آیا توانستم خودم باشم؟

پارسال همین وقتا

پارسال همین وقتا بود .... تو مث بچه ها ... از یه ماه قبلترش ... جفت پاهاتو کرده بودی تو یه کفش که .... بگذریم....بعضی چیا عینن گفته نشه بهتره ... می دونم تو اینا رو بهتر از من میدونی ... من دارم این بار حرفای تو مخمو می نویسم ...فقط همین.

بهنام جان ...پارسال دقیقن همین وقتا بود ... نه از یه ماه قبلترش. که فهمیدم می تونم یه کتاب بنویسم ... نه درباره راز خوشبختی ... یا راز جوانی ... یا رموز همسرداری ...یا چگونه ثروتمند شویم .... نه هیچ کدوم از اینا نه .... اصصن کتابم نه ... تو یه صفحه ... به اندازه نسخه دعا! ... بنویسم از اینکه جوانی ...خوشبختی ... ثروت ... حتی قدرت ... هیچ رازی نداره...فقط به یه باور احتیاج داره ...اونم اینکه  "فکر کنی کسی دوست داره "...

نه بهنام ... حرفام از سر عرفان و این چیا نیست ...که بخوام بگم...همه این احساسو وقتی به دوست فکر می کنم ... کامل می گیرم ...و با خودم می گم وقتی دوست هست ...چه نیازی به بنده های محتاج به دوست؟ ... خودت بهتر می دونی بهنام ... وقتی نگات می کردم ... یا حتی نگات نمی کردم ...و تو از نگام ... یا از نگاه گم کردنم ...حالم رو ترجمه می کردی!... "فکر کنی کسی دوست داره"...یعنی چی؟

یه حس کاملن طبیعی واسه همه بنده های خدا ... از جنس خودشون ...از جنس خودمون... اما تو دو نگاه روبرو.... تو سبز سبز ... من ....

پی نوشت ۱: بهنام گند زد به ته مانده های هر گونه باور من...

پی نوشت ۲: یادش به خیر فیلم جایزه بزرگ ... یه جاش فلامک جنیدی ... میره پشت بوم که خودکشی کنه ... چون دیگه هیچ کسی رو قبول نداره و به قول من ... ته مانده های هر باوریش هم تموم شده ... مهران مدیری سر می رسه و با ترس و لرز اسم یکی رو میاره ... فلامک کلن خودکشی و ته مونده و باور یادش میره که میره ... و گل از گلش می شکفه!

پی نوشت ۳: وقتی نوشتم : " جوانی ...خوشبختی ... ثروت ... حتی قدرت ... هیچ رازی نداره...فقط به یه باور احتیاج داره ...اونم اینکه  "فکر کنی کسی دوست داره "... " یادم رفت بنویسم:" و حس مدام خفگی ...اون لحظه ایه که می فهمی فک می کردی یکی دوست داره." ...حتی یادم رفت بنویسم :" "کارن تو سریال خانم مارپل رو دیدی؟" /" آره ... چطو مگه؟" / " اون قسمتش که یه مستخدم تپل تو یه خونه اشرافی بود ... " / "خب!؟"/ " یادت نیست کارن ... پسر اون خانواده اشرافی که از ارث محروم شده بود... و زنم داشت ... سر راه دختر تپل سریال نشست و کاری کرد که دختره فک کنه کسی عاشقش شده ....اون دختر ...اون لحظه حاضر بود واسه عشق هر کاری بکنه و هر کاری کرد."/" حالا به ما چه نسی؟ ... اونم این موقع؟" / "نمی دونم ...به خودم می گم اگه دختر یه نگاه به خودش تو آینه مینداخت...".. با لبات...لبام بسته می شه! ....حس خفگی دارم ... با خودم میگم :"اگه پسر تو آینه وجدانش نگاهی به خودش مینداخت ...یا دختر تو دنیای زمینیمون یه نگاه به آینه دستشویی حداقل مینداخت!"...

از تو بیزارم ... ز خود هم نیز هم!

دل من چون گوریست

که در آن شادی  و عشق

سال ها هست که مدفون گشته است

و من حتی نماز میت

                          بر سر مرده دلم هم خواندم

پی نوشت:

دلم تنگه یه شبه ... شبی که هیچ وقت نبوده ...اما من ۱۷ ساله ام و تو ۲۱ ساله ... تو کوچه ها بدوم ... باد به موهام بپیچه ... و تو به دنبالم.

 پی نوشت دوم:

یه پسر ۳۱ ساله واسه عشقی که بهش نرسید ...چند ماه ییش کنار دستم زیر لب شعری رو که سروده بود می خوند:

دوستم نداشته باش

علاقه ات در من درد می کند

.... این روزها حتی شعر هم نمی خواند.

پی نوشت سوم :

با خود تکرار می کنم:

"بر سر مرده دلم" ....با سکون "ه" در کلمه مرده...

پی نوشت چهارم:

تو می نویسی :

"بانوی من

می شود کمد لباس را باز کنم

تو آنجا باشی و بخندی باز؟

می شود؟"

و من می ترسم ... از نوشته های عباس معروفی ... که جوانی به هیچ گذشته ام را در همان جوانی به رخم می کشاند ... با عرضه جوانانی که جوانی داشتند...  و حالا تکرار می کنم ...

"بر سر مرده دلم" ....با سکون "ه" در کلمه مرده...

و پسر ۳۱ ساله این روزها حتی حوصله ندارد زیر لب بخواند :

علاقه ات در من درد می کند

...نه گویی دارد می خواند ... " این روزها خودم در خودم درد می کنم"...