انتهای کوچه!
آنها به کسی کاری نداشتند ... معمولن کت و شلوارهای توسی رنگ پارچه انگلیس می پوشیدند...- یک جورهایی همه زندگیشان توسی بود اما منظم و تمیز! ـ .. موهای سرشان را روغن می زدند ... - موهایی که کم پوشت شده بود اما نریخته بود و به یمن رنگ ... سیاه سیاه بود!- و به جای ساعت مجی ...ساعت زنجیری وصل به جلیقه داشتند... و این همه لباس رسمی و رنگ و روغن .... برای خرید نان سنگک تازه بود ... یا ماست ... یا سبزی.
وقتی می رفتند سر کار و یا باز می گشتند ...نمی دیدمشان ... تنها زمانی که بیشتر ممکن بود ببینمشان روزهای تعطیل بود یا عصرهای پاییز و زمستان و بهار آن دو سالی که یک سال تحصیلی شد و من کلاس چهارم دبستان بودم و به خواسته دکتر برای خواب بیشتر روزانه ... مجبورم کرده بودند بعدازظهرها مدرسه بروم تا صبح ها تا ساعت ۸ یک کله بخوابم ...و من می خوابیدم .
هر دو برادر ... انقدر قد بلندی داشتند که لابد ...همیشه برای رد شدن از درها ...از گذرها ... مجبور بوده اند که سر خم کنند ... و شاید به همین دلیل همیشه سر خمیده راه می رفتند - نه ... سرخمیده نه ... بیشتر قوز کرده بودند تا سرخمیده - ... و من سعی می کردم ...مرا نبینند ... یک جورهایی از هر دوشان می ترسیدم ... با آن موهای روغن زده ... با آن ریش های از ته تراشیده ... با آن کت شلوارهای پارچه انگلیسی ... با آن ساعت های زنجیردار برای جلیقه (جلیزقه)... مثل حضور اجباری بودند که برای خرید یومیه مهبوطشان می کردند در کوچه ! ... زیر لب گاه غر می زدند ... و همیشه هم تنها ... همیشه فقط یکیشان را می دیدی ....وقتی یکی بود دیگری نبود...
و من گام های ام را سریع می کردم ... هیچ گاه به من حرفی نزده بودند ...یا کاری نکرده بودند که باعث شود بترسم ...اما وقتی می دیدمشان گام های ام را سریع می کردم ...تا از آن قیافه های گجی ... از آن قدهای به زمان قوز یافته ... از آن وجودیتی که باید شیک می بود ...اما نبود ... و بوی سردی می داد ... بوی توسی ! ... توسی هزار سایه از روشن تا پررنگ ...انقدر پررنگ که به مشکی رنگ شده شبیه موهای سرشان برسد.... می ترسیدم ... و گام تند می کردم ... که نه ببینم ... نه صدایشان را بشنوم.
شاید همه چی از آنجا در ذهن من شکل می گرفت که آنها مثل پدر فاطمه ... مثل پدر محمد ...مثل پدر مهدی ... مثل پدر ... خوشحال نمی شدند که بخندند... حتی آنقدر عصبی نمی شدند که داد بزنند ... زنده بودند ... می رفتند ...می آمدند ...و من تنها رد پای غرهای شان را بر دیوار زمان می دیدم و بس... با آنکه همسن و سال پدر محمد بودند ... همسن و سال پدر فاطمه بودند ...همسن و سال پدر مهدی بودند ... که همه این پدرها فرزندان خیلی بزرگتر ...حتی از محمد عمه که کلاس دوم دبیرستان بود، داشتند ... و فرزندشان به فاطمه یا مهدی یا محمد که همسن و سال من بودند ، محدود نمی شد...اما ازشان می ترسیدی ... مثل روح که می دانی هیچ کاری نمی تواند بکند....اما از آن می ترسی ....
آن دو برادر ازدواج نکرده بودند ...نمی دانم چرا ... از سنین ازدواج سال ها بود که گذشته بودند .... هر چند آن روزگاران و حتی این روزگاران ...سنین ازدواج برای مردها کمتر معنا دارد...اما به تنهایی ....ولی در کنار هم عادت کرده بودند...نگاهشان همیشه اخمی خشک را توی وجودت به مزه مزه می انداخت ... و همه چی به مرور توسی شده بود ...از همه نوع طیف رنگش ... در گذر زمان که عمر می نامیمش ...آنها پدر فاطمه نبودند ...پدر محمد نبودند ...پدر مهدی نبودند....حتی پدر محمد که کلاس دوم دبیرستان بود نبودند ... آنها تنها دو برادر بودند ... با کلیدی که دم خانه از جیب بیرون می آمد تا در را با آن باز کنند .... و نمی توانستند ... زنگی بزنند ... و دوستشان را هم به خانه فرا بخوانند ... و بگویند یالله یاالله ... با خودشان زیر لب حرف می زدند ... و می رفتند درون راهروی گنگی که می رساندشان به اتاق هایی با پنچره ای توسی با نرده های توسی و با پرده ای که باز نمی شد.
پی نوشت: آن دو برادر نمی دانم در گذر زمان چه شدند ... همان ها که تنها صدایی که از خانه شان بلند می شد ...صدای تلویزیون بود ...حتی اگر گوشت را به پنجره می چسباندی ...صدای دیگری نمی شنیدی.
شاید مردهای دیگری هم بودند که ازدواج نکرده بودند ...اما داشتند ....استغفرالله ...اما این دو لابد خواسته بودند سالم هم زندگی کنند که همه چی یادشان رفته بود ...حتی گفت و گو با هم... یا قدری تنوع ... یا رفتن به سفر ... یا حس جاه طلبی در حد خرید یک ماشین ... گویی همه انگیزه ها در آنها مرده بود... سال به سال بیشتر دفن شده بود .
پی نوشت دوم : نمی دانم چرا این پست را نوشتم ...اما می دانم بسیار می ترسم ... بسیار ... از همه چی ... و هیچ شعفی در من نمی تواند جوانه بزند ... که جوانه نزده ... نابود می شود ... حتی ذوق های کوچکی مثل یک روز آفتابی.
نگاه در آینه ... توهم بودن "نسترن" را به رخت می کشد و اینکه هیچ گاه ...هیچی باز نخواهد گشت...از زمان... و تو در هزار توی زمان ... در جغرافیایی واحد ... مثل شمعدانی کنار باغچه شدی که از خاطر رفتی... و ریشه خشک شده را دیگر...
پی نوشت سوم: چقدر دلم یک سفر می خواهد ... شمال ... ساحل ... بوی باران ... بوی پاییز ... و زمزمه ...
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .