پسری را می شناسم سی و سه ساله ... بسیار روشنفکر... بسیار اهل هنر ... بسیار دارای ذهن باز ... بسیار دارای این سوال که "مگه چه اشکالی داره؟"... که پسش این نهفته است که "جامعه ما پر از هنجارهایی است که باید نپذیرفت تا بهتر بتوانیم زندگی کنیم."

خاک تئاتر را قورت می دهد ... فیلمنامه می نویسد ... قصه می گوید ...( همه شان هم دارای یک نقطه مشترک ... قابل اجرا ... قابل تصویربرداری ...قابل انتشار ...نیست...نه گمان نکنید  از خطوط قرمز جامعه عبور می کند ... جرم آثارش همین است که بالاتر از فهم متوسط جامعه است و هم از این روست که دیگران روشنفکرش می دانند)

امروز یکی از دوستانش را دیدم که متاهل است ... به شوخی گفتم:" یه ذره نصیحتش کن ... ازدواج کنه ..." ... می خواستم حرفم را ادامه بدهم ...اما دوست صمیمی اش نه گذاشت ... نه برداشت ... و گفت: "مگه ازدواج می کنه ... هر چی بهش می گم ... هر چی دور و بری یاش می گن ... حاضر نیست زیر بار بره ...." .... و بی هوا ادامه داد: "دی شب یه هو از تو جمع بلند شده می گه ... برم خونه دوستم ... می گم خب دیوونه ...همینو بگیر دیگه ... می گه اونی که خونه اش منو راه میده که به درد ازدواج نمی خوره ... دیدم راس می گه ."... با تاکید نگاهم می کند و می گوید:"خداییش راست می گه ." ... و در نگاهش ...نگاهی است که منتظر گرفتن تایید من هم هست... هیچ نمی گویم.

با خودم می گویم : " ببین این بیچاره ها با کیا - امثال خودم- شدن ۷۵ میلیون نفر..."

یک نتیجه دو روز بعد از انتشار پست: جز خانم سخر که نظرشان جنبه سوالی داشت از میان خانم ها  و جز آقای امید از میان آقایان ... نمی دانم چرا کسی برای این پست کامنتی نگذاشت.

نتیجه گرفته ام که برای من این مساله عجیب بوده ... و گرنه همه با این به ظاهر روشنفکر موافق بوده اند .

شاید هم خیلی خوش خیالم ... و فکر می کنم انقدر گیرا می نویسم که همه باید کار و زندگیشان را ول کنند و برای اباطیل من کامنت بگذارند.

به هر حال اگر بد می نویسم عذر می خواهم.