کوبیدن سر به دیوار !

چند روزی است که شبکه های ایرانی آن بر آب با هم کورس گذاشته اند در تبلیغ کنسرت های ایام عید.

خب می دانم الان می گویید :" نسی ... گذاشتن که گذاشتن به من و شما چه؟" .... نه به من ربطی ندارد ...پول آگهی شان را بگیرند و نوش جانشان .

اما....

اما اول بار که برای کنسرت سیاوش صحنه تبلیغ می کرد – مدتهاست ترانه ای از این آقا گوش ندادم و برای همین می خواستم بدانم چه شاه بیتی را انتخاب کرده اند تا من و شما تشویق شویم فرش زیر پایمان را بفروشیم و برویم کنسرت ایشان- ... ترانه با این مصراع آغاز شد :"دلی که توش راز نباشه..." با خودم گفتم : " به به ... چقدر قشنگ ...اصلن آدم می خواهد از شنیدن این مصراع سر به دیوار بکوبد ...  واقعن دلی که توش راز نباشه ...چه دلیه ؟ .... دل همه ما توش رازهایی هست که فقط ما می دونیم و خدا ... رازهایی ....همینطور داشتم برای خودم در لحظه ...فلسفه می بافتم .... که مصراع دوم را خواند : " یه دلبر ناز نباشه ." .... فوری سرم را به دیوار کوبیدم ....نه دیگه این بار به خاطر دل و رازهای مگوی این روزگاران نه .... بعد از اینکه درد سر پس از اصابت با دیدوار کمی التیام یافت ... گفتم : " آخه نمی شه یه ترانه درست حسابی رو شنید" – که البته می شنویم-

اما یعنی یک مرد گنده بیاید بخواند دلی که توش راز نباشه یه دلبر ناز نباشه ....اوف... اوف.

امروز فکر می کردم که سال بعد چه آرزوهایی داریم .... یا چه نقشه ای کشیده ایم برای بهینه شدن .... و بعد آمدم این پست را نوشتم که امیدوارم هیچ یک از شما ... که می دانم آرزوها و نقشه های تان مثل مصراع آن ترانه زیباست ... در سختی ها یی که پیش رو داریم به ابتذال تهوع آوری از نوع مصراع دوم همان ترانه نرسد ... که یک لحظه احساس کنید باید سرتان را به دیوار بکوبید.

هماره در اوج باشید ... و به خواسته های تان برسید ... و به  مردهایی که تفکرشان داشتن راز از نوع دلبر ناز است ...جواب سلام هم ندهید.

سالی پر از سعادت .... یافتن یار – و اگر دارید استحکام رابطه تان - ... رو سفیدی نزد وجدان – دوست- .... و آسایش مالی و جسمی آرزو می کنم .

پ.ن: ما کجاییم در این بحر تفکر ... مرفه ها کجا؟

 پ.ن: معنای این پست آن نیست که در دل راز دلبری را نداشته باشیم.

 

جدی گرفتم!

نمی دانم در پاسخ به دیدگاهی نوشته بودم یا جای دیگر نوشته ام ... چه را ؟ حکایت آخر "عبور از خط استوا"ی خبرنگار بی بی سی در روایت آفریقایی اش را!

در این مستند ... گزارشگر در مرز کنیا و سومالی که خاک کنیا محسوب می شود ... با اردوگاهی برای آوارگان مواجه می شود...اردوگاهی که ۲۰ سال از شکل گیری اش گذشته بود و حتی در همان روزها که گزارشگر آنجا بود ...باز هم پذیرای پناهندگانی جدید از سومالی می شد... چرا که دوباره آتش خشم قومی مذهبی در سومالی زبانه کشیده بود...

راستی گفتم اردوگاه؟... نمی دانم چگونه می توان پاره های پارچه هایی نخ نما را که بر بخشی از برخی بته ها افتاده بودند ... تا جان پناهی شوند ... حتی جان پناه گذاشت ... چه رسد به اردوگاه ... و جه رسد به اینکه ۲۰ سال آنجا بمانی....اما فاطمه دختری بیست و چند ساله بود که ۲۰ سال آنجا بود... به راحتی انگلیسی صحبت می کرد ... در حالی که نه رادیو داشت نه تلویزیون ....نه راهی برای ارتباط با جهان ... از وضعیت های متغیر صحبت می کرد ... همه را با تصوراتی که تنها آموخته بود غجین کرده بود و توانسته بود بیش از امثال من و دیگران ... به شناخت برسد ....

به گفته گزارشگر امثال فاطمه در آن اردوگاه کم نبودند .... اردوگاهی که به گفته فاطمه تنها خاطراتش همان بود ... و اجازه خروج بیش از ۱۹ کیلومتر از فضای اردوگاه را نداشت - به واقع حرکت در بیابان -...

گزارشگر به فاطمه گفت من به عنوان یک انگلیسی ... پاسپورتی دارم که می توانم هر جا بخواهم به اعتبارش بروم .... و بعد از صحبت با فاطمه گویی با خود نجوا کرد .... من چه خوشبختم که انگلیسی ام ...

حکایت را برای آن نگفتم که بگویم انگلیسی باش تا زندگی کنی ... نه ... اصلن ... حکایت را برای آن گفتم که بگویم من همان "فاطمه" ام ... نه می توانم به سومالی بازگردم ... نه راه به زندگی حتی در کنیا دارم ... مانده در زیر پاره پارچه ها ... میان خاک و گل ... و با تصور کردن جهانی که در آن زیست می کنم.

پ.ن: نمایی از افسردگی عمومی را می بینم یا آب تنها به لانه من افتاده است؟

پ.ن دوم : از شاعر محترم جناب آقای محمد شکری که لطف بی نهایت به من داشتند که کتابشان را برای ام به صورت پی دی اف فرستادند ممنونم.

حس می کنم ترجمه این روزهای زندگی من این بخش از شعر سروده آقای شکری است

"... من لبخند درخت را

جدی گرفتم

کاش می دانستم

باغ مادربزرگ سیبی برای چیدن من ندارد

کاش مدادهای رنگی ام را

با کسی قسمت نمی کردم..."

نبودن

"به تنهایی هیچ گاه خو نمی توان گرفت

به فقر.

به تحقیر که تو را می جود

و تف می کند میان عمر. 

به پیری."

اینها را که در گیومه گذاشته ام روزی از سال های سال ۹۰ برایتان در همین وبلاگ گفتم ... و این روزها ... وقتی در فقر ، تنهایی که نمی توان به آن خو گرفت ... و حقارتی که نه مسوولش هستم و نه خواهانش مدام خودم را می بینم ... آیا واقعن خودم را می بینم؟ ... یا فرار می کنم از دیدن خود؟ ... بر خلاف گفته های کتاب ناخودآگاه می اندیشم  :" باید در رثای آنها که خود را می کشند شعرها سرود."!... و بلافاصله میان اشک و درماندگی خود ... از کفر گویی ذهنی پریشان می شوم.

و دوست می گوید : به کجا گریزان می شوید ... که تمام آسمان ها و زمین در قدرت من است... و دوست می گوید: از چه ناامید می شوی ... و دوست می گوید : زندگی زمینی تنها آزمونگاهی است برای پذیرش یا ناپذیرش .... و من میان گفته های دوست ... می دانم که آری زندگی زمینی آزمونگاه است ... آری ناامید نباید باشم ... آری تمام آسمان ها و زمین در قدرت.... همه را می دانم ... اما با خستگی راه چه کنم بی همراه؟.... با راهی که هر روز که پیشتر می روم رهزنانش بیشتر می شود در قامت دوست ... و من ....

این روزها... گریه بهترین دواست که بی اختیار من جاری می شود ... و تنهایی چون چاهی دهان گشوده که مرا از ترس به هلاکت می کشاند... و من به اجبار باید به این چاه راه دارم و بس ... که همه راهزنان ... تحقیرکنندگان ... در قامت دوست بودند و من.

پ.ن: خیلی دوست داشتم تو یه خونه زندگی می کردم ... تو نقش فرزند ... یا مادر ... یا خواهر ... یا ...

پ.ن دوم: روزگار من چنین بود ... روزگار شمایان ... نسل زاده دهه هراس های همگانی ... چه خواهد بود؟....نسلی در انتظار ... و از گذار جوانی رد شونده در این انتظار کشنده... و تنها....تنها....تنها.

یک سوال

حس می کنم  بزرگوارانی که همیشه لطف دارند و مطالب وبلاگ را می خوانند... در این چند ماهه نوعی رنجیدگی دارند ... رنجیدگی که نه ... دنبال حسی یا مطلبی هستند که نسترن باید بگوید و جای اش خالی است ... می آیند ... نگاه می کنند ... اما آنچه بشود درباره اش گفت و گو کرد را نمی یابند... هنوز از نسترن مایوس نشده اند ... اما آنچه می خواهند را این چند وقت نمی یابند.

نسترن اگر بخواهد از خود بگوید باز باید مثل صدای چرخ خیاطی های دستی ... ساز تکراری تنهایی را کوک کند و گاه  از وحشت هایی که دارد بگوید... - وحشت هایی همه از جنس زمینی که غالب می شود بر آنچه شایسته پرهیز است ... البته می باید از آن بنویسم ... چرا که به طور ادواری هر از چند گاه این وحشت ها به سراغم می آیند.-

پ.ن: دیروز با یکی از دوستانم درباره ترانه صحبت می کردیم ... و او نقب زد به خاطرات ابتدای دوره نوجوانی اش و دل سپردن به شنیدن ترانه های داریوش از میان ایرانی ها تا گروه پینک فلوید از میان غربی ها و  گویی به آن روزگاران بازگشت ... شروع به دکلمه ترانه ها کرد از د وال بگیرید تا کوچه !... و البته بسیار از داریوش خواند با شوق ...

وقتی حرف های مان تمام شد... در میانه سکوت ... یکباره نسترنی را به خاطر آوردم که نه به خاطر درج در جایی ... نه به خاطر خواندن برای کسی ... نه به خاطر ... شعری سه بیتی گفته بود ...شاید ۱۸ سال داشت که این شعر را گفت ... و وقتی شعر با تمام کلماتش در ذهنش زنده شد... خودی را یافت که در شعری سه بیتی بسیاری از فنون شعرای قدیم را به کار بسته بود تا شعر از لحاظ صنایع کامل باشد...

بد ندیدم اینجا نیز درجش کنم :

در این زمان ما ُ هر سو روی شام است

آتش زبان ما ُ مهجور از این بام است

روی لبان ما ُ  صد نغمه ای از او

"یعقوب" جان ماُ او "یوسف" دام است

وحی غمان ما ُ نازل به آوازش

شاهد میان ما ُ ای "نازنین" نام است

از جمله صنایع این شعر یافتن اسم فردی است که در وصفش شعر گفته شده با به هم چسباندن حروف اول هر مصراع..

یکی دیگر از صنایع ... ایجاد قافیه مضاعف در ابیات با قافیه سازی در هر نیم مصراع!

پ.ن دوم: این مطالب قلمی شد تا بگویم ... می خواهم بنویسم .... مثل مرحوم قادری که می خواست زنده بماند ... اما دوست دارم ایده های خود را از نسترنی که می خواهید بیان کنید ... در واقع نسترنی که در نوشته پیدا می شود ... و زمانی که کل کل بین من و او ... و گاه من و شما رخ می دهد.

با سپاس: نسترنی که به شدت زخم خورده

به بهانه یک کامنت!

بحث  اول

نوشته خانم آناهیتا:

نسترن جان، می دانم که گاه هم این اجبارها هست اما این مسأله محافظه کاری در شروع رابطه و نکته بینی در طول آن ، به نظرم چندان منطقی نیست هرچند که آدمهای زیادی اینگونه می شوند .

                                                            *******

آناهیتا جان در این دو خط دو نکنته را که من گفته بودم اشاره کرده اید محافظه کاری و نکته بینی.

این دو نکته را من برای سن و سال خودم گفتم ... تقریبن کسی که در سن و سال من است به تبع آن به تدریج محافظه کارتر از یک جوان می شود همانگونه که جوان محافظه کارتر از یک نوجوان و یک نوجوان محافظه کارتر از یک کودک سه ساله است!

به طور مثال شاید شما در 20 سالگی با دوستانتان (دختر یا پسر فرقی ندارد) مسابقه یا قراری می گذاشتید و انجام هم می دادید حال که به آن نگاه می کنید خودتان یا خود و همان دوستانتان با هم می گویید:"عجب سر نترسی داشتیما."... یا " عجب دیوانه هایی بودیما!"

البته محافظه کاری تنها به دلیل بالا رفتن سن رخ نمی دهد بلکه در عبور از جوانی به مرحله بعدی ... یا وابستگی هایی پیش می آید که ما را وادار به محافظه کاری می کند ... به طور مثال ازدواج می کنیم و در نقش همسر یا پدر یا مادر ایفای نقش می کنیم که این نقش ها با خود محافظه کاری را یدک می کشد...ما نمی توانیم مادر باشیم و بی پروا برای خودمان قرار بگذاریم ساعت 12 دوست قدیمیمان را در خیابان ببینم بدون حضور فرد دیگری! ... باید ابتدا با همسرمان هماهنگ کنیم که او وقت دارد که بچه را آن ساعت نگاه دارد ... و یا موافق است ... به تبع آن می بینید گاه اصلن از خیر کل ماجرا می گذریم.

یا ممکن است در جوانی کل درآمد یک ماهه مان را خرج یک شلوار بکنیم ... ماه بعدش کل درآمدمان را برای یک مانتو هزینه کنیم و اتفاقن بسیار خوشگل و خوشتیپ هم باشیم ....خب ما درآمد ماهانه مان را که از محل کار می گیریم خرج این لباسها و یا اصلن چیزهایی می کنیم که به هیچ وجه به دردمان نمی خورند ... اما بدون اینکه خود بدانیم داریم از محل درآمد خانه ارتزاق می کنیم و خب به فکر آب و برق و بهای سقفی که بر سرمان هست نیستیم... می توانیم بنابراین خیلی کارها را بکنیم .... و یا مثل خیلی های دیگر نکنیم!

به هر حال در این مرحله عبور از جوانی به ما بعد آن ... چه بخواهیم چه نخواهیم ... مجبور می شویم تنها شویم ... یا همراه با شریک زیر سقف دیگری قرار بگیریم ... آن وقت است که سرمان درون حساب و کتاب می رود ... بگذریم از مردها و زنانی که تا 100 سالگی هم سرشان به حساب و کتاب نمی رود...اما در وضعیت نسبی ... این مرحله محافظه کاری در دخل و خرج را می طلبد. – به خصوص اگر تنها باشید-

لابد می گویید این مثال های چرند چیست که می زنم .... سعی کردم مثال های فیزیکی و قابل لمس را بگویم ... اما صحبت شما و من درباره محافظه کاری احساسی است .

در این ارتباط هم همین گونه می شود...نمی دانم روزگاری را به خاطر می آورید ...که اغلب برای همه ما پیش آمده با یک نگاه مست می شدیم ... با یک کلام سرگیچه خوشی می یافتیم ... و یا هیچ یک ... روزها و ماه ها را می توانستیم به هم بدوزیم تا بیاید ... کسی که هیچ وقت نیامد!

اما در این میانه وقتی جوان شدیم ... چه کردیم؟ ... خب نیامد آنی که می بایست می آمد ... به تدریج دوستی ها پیش آمد ...دوستی های پر کشش یا ساده – نمی خواهم لفظ دیگری را به کار ببرم و بگویم رابطه- ... اکنون من و شما به رغم تفاوت سنی ... دیگر وقتی کسی می گوید:"ف" .... ما سه دور تا فرحزاد رفته ایم و برگشته ایم در ذهنمان... بنابراین انتخاب های  مان برای همان دوستی نه چیز دیگری ... خیلی عجولانه نیست ... همراه با یک نوع محافظه کاری یا بهتر بگویم محدودتر است.

اما نکته بینی :

ماجرای نکته بینی هم حکایت همان مثال های کودک و نوجوان و جوان و ... است ... نمی خواهم بگویم آنچه جوان در آینه بیند پیر در خشت خام می بیند ... نه ... اما در یک سنینی بسیار ساده از کنار عیب های هم رد می شویم – وقتی دوست هستیم- ... اما یک زمانی هست که ناخودآگاه این نکته بینی به سراغمان می آید ... اگر بخواهیم ادامه دهیم خودمان را – بهتر است بگویم خودم را – به خریت می زنیم – می زنم - ... اما اگر نخواهیم خب...ماجرا مشخص است.

البته هر آنچه گفتم راجع به دوستی است ... حکایت ازدواج که جدا هست ... از قدیم گفته اند : " کسی که با چشم بسته ازدواج کند باید با چشم باز تحمل کند."... و نتیجه می گیرند با کسی که می خواهید ازدواج کنید تا می توانید چشم بر تمام وجوهش – تاکید دارم بر تمام وجوهش- باز کنید .... و پس از ازدواج سعی کنید چشمانتان کمی تا قسمتی ببندید و به حرف قدیمی ها هم گوش ندهید که چشمتان را کامل ببندید.

درباره پاراگراف بالا یک مطلب را اضافه کنم ... هر چند می دانم شما – خانم آناهیتا- با من موافقید ...روی سخنم با کسانی است که از برخی مسائل پرهیز می کندد...ببینید ما وقتی یک نابینا می بینیم ... به راحتی تشخیص می دهیم که او نابینا است ... اما یک مریض روحی را به سختی می توان تشخیص داد ... آن هم در جامعه ای که برآیندش از لحاظ روحی درمانده و وامانده و عصبی و پرخاشگر است .... لابد می گویید:"خیلی گیجی نسترن ... اون دوره ها که خواستگارها دو سه جلسه می رفتن سینما و پارک و کافی شاپ سپری شده ... ما الان بالا و پایین طرف را در می آوریم." ....واقعن در می آورید؟ ... آیا طابوهای ذهنیتان را شکانده اید که بتوانید؟ ... می بینم یکی دارد می گوید:" نسترن ... مساله روحی چه دخلی به اتاق قرماندهی دارد که تو فرتی از یک مساله کاملن روحی ..پریدی وسط یک مساله کاملن جسمی ..." ... خب خواستم بگویم این دو را در کنار هم باید بشناسید برای یک رابطه خوب.

آیا توانسته اید؟... اگر چه صحبت ما اینجا بیشتر راجع به دوستی است تا ازدواج .... و ازدواج ها در این جامعه عمرش رسیده به سه ماه ...چه رسد به دوستی ها که نمی دانم چند وقت ادامه می تواند بیابد...اما هر بار ما کاسته می شویم ... دوباره بلند می شویم ... دوباره کاسته می شویم .... شاید این همان مرحله محافظه کاری و نکته بینی است. – باز تاکید می کنم گاه با به خریت زدن خودم برای ادامه دوستی نکته بینی کم نمی شود اما تا حدی نادیده می انگارم-

 

بحث دوم

نوشته خانم آناهیتا:

آنچه که به تازگی فهمیدم و در گذشته درک نمی کردم این است که مردان در سنین بالای 40 سال، خیلی بهتر زندگی را درک می کنند و با آنها می توان رابطه نرمالتری داشت. البته با مردانی که در گذشته یا یک بار ازدواج کرده اند و یا روابط طولانی مدت با زنان داشته اند)منظورم مردی که تارک دنیا شده بوده و دارای ضعفهای روانی و جسمی است و به همین دلایل تا این سنین ازدواج نکرده، نیست) . من پیش از این فقط با مردانی که ماگزیمم همسن خودم یا یک یا دو سال بیشتر بودند؛ سر و کار داشتم ولی الان تصمیمم برای زندگی عوض شده و فکر می کنم رابطه با ثبات تر و با آرامش تری را می توانم با مردی در سنین شما داشته باشم. این خیلی هم خوب است اگر مرد دلمرده و سرد نباشد و واقعا نیاز و علاقه به زندگی داشته باشد.و فکر می کنم مردان کمتر می توانند تنهایی را تحمل کنند. پس زنان هم می توانند در سنین شما راحت تر رفتار کنند به شرط آنکه جدا وجود یک رابطه را بخواهند و به آن نیاز داشته باشند. البته قطعا آدمها و احساسات و اندیشه های آنها با هم متفاوتند..

                                                               *******

قطعن زنان در سنین من اگر مجرد باشند بنا به دلایلی به طور مثال تا کنون ازدواج نکرده اند یا مطلقه هستند یا بیوه ... بسیار راحت تر می توانند رفتار کنند از جوانی که هزار و یک مشکل دارد ...به طور شوخی هم که شده اولیش مشکل مسکن!... اما از شوخی که بگذریم ... در جامعه ما نگاه ها بر روی یک زن جوان خیلی بیشتر است که چه می کند ... در واقع همه به زندگی اش سرک می کشند و نمی تواند راحت باشد به خصوص اگر مطلقه یا بیوه باشد ... اما حساسیت درباره رفتار دختر- زنی هم سن و سال من بسیار کمتر می شود ... یک نوع آزادی نانوشته جامعه در این سنین به فرد هم سن و سال من ارائه می دهد ... از اینکه کجا برود ...کجا نرود ... به خصوص اگر تنها زندگی کند ... کی بیاید ...کی نیاید ... با کی هست ...با کی نیست...ممکن است در مهمانی های خصوصی راجع به او پچ پچی هم بشود ...اما آخرش حتی زنان پچ پچ گو هم در دلشان و گاه بر زبانشان کلامی می چرخد تو مایه های دمش گرم!

اما یک نکته گم شده برای اغلب کسانی که به زندگی این زنان نگاه می کنند وجود دارد  و آن اینکه اگر دوستی را آغاز کنند و با شکست روبرو شود ... برایشان دوباره از نو شروع کردن سخت می شود... نمی توانند مثل یک جوان فریاد بزنند ... نمی توانند به خودکشی فکر کنند که زندگیشان در تنهایی خود نوعی خودکشی هست...مساله را بدبینانه نگاه نکننم؟ ..چشم... در حالت خوشبینانه اش می شود فردی که مجبور است هر از چندگاهی با کسی دوست باشد ... و خب می دانیم این منطقی نیست... این مشکل از آن زن یا دوستش نیست ... جامعه بیمار است ...جوان و نوجوان و میانسال هم نمی شناسد... بیماری وقتی همه گیر می شود ... دیگر نمی توان تصور کرد که مرد 40 ساله بهتر است از مرد 31 ساله یا 34 ساله .... تقریبن همه یک شکل می شوند با یک دستورالمعمل نانوشته که تا ته وجودشان نفوذ کرده و طبق آن عمل می کنند .

پیش از این هم گفتم مردی که شما گفتید ... تنها در شرایطی که متاهل است خوب است ... حتی اگر بیاید و به شما بگوید هزار جور مشکل در زندگی زناشویی اش دارد باور نکنید ... همان مرد اگر طلاق بگیرد ... و به فرض فرزندانی داشته باشد ... همیشه باید بار وجودی آن فرزندان را یا شما  در دوستی تان تحمل کنید... یا در وجه دیگر آن فرزندان مدام زندگی مرد را به  زندگی گذشته اش وصل می کند ... و شما باید خیلی مسائل را تحمل کنید.

آنچه شما و دوستانتان به نتیجه رسیده اید ... البته در جامعه ما با کم شدن شمار و انگیزه ازدواج و گذار بچه های متولد 57 به بعد به سنیینی که مد نظر شماست ... لاجرم شما را با مردهای مجرد با دوستی های طولانی هم روبرو خواهد ساخت ... نمی دانم اینگونه دوستی چگونه خواهد بود... اما می دانم همه ما چه در سنین شما چه در سنین من ...نیاز به کسی داریم برای اتاق فرماندهی .... که آرامش روحی یابیم .... برای سفر تا طراوت خاطرات را بازیابیم ... برای گفتن و شنیدن ... تا بدانیم صدایی داریم که شنیده می شود و صدایی دوست دارد که با صدای ما همنوا شود ... برای وقتی که می رویم به خرید و نه برای خود بلکه برای او خرید می کنیم ... و اینها همه سادگی هایی است که شاید اینگونه ساده به نظر برسد اما درعمل زندگی با همین بهانه های کوچک قشنگ می شود و من و شما ...بالنده تر.

پی نوشت نخست: این گفته ها باید نوشته می شد هر چند به نظر طولانی است اما بسیار کم از آنچه هست که باید نوشته شود در این باره ...و خب کامنت آناهیتا شد یک بهانه برای نوشتنشُ اما لزومن پاسخ خانم آناهیتا نیست ... بلکه مثل همیشه یک پست است و دوست دارم نظر دیگران را بدانم .

پی نوشت دوم: حالا برعکس ماجرا را هم داریم ... زنانی را می شناسم هم سن و سال خودم که دوستی با مردان چهل به بالا را نمی پسندند و به دوستی به مردان هم سن و سال شما ... مشتاقند و ظاهرن آنها هم مشتاق ...مثل همه دوستی های این روزها دوام این دوستی ها هر چند بیشتر از ازدواج های این روزهاست! ... اما خب کم است... – این نکته حتمن باید گفته شود که این زنان مستقل بوده و از لحاظ مالی می توانند خودشان را بگردانند...نه اینکه به دلایل دیگر تن به این دوستی ها بدهند.-

پی نوشت سوم : نسل دختران و پسران دهه هفتاد و اواخر دهه شصت  بسیار شبیه پسران دهه شصتی شده اند ... حتی اوایل این دهه ... عاشق مهمانی های هفتگی ...دور همی های سرگیچه آور ... و نوع گفتارو کردارشان را که می بینم ....اغلب به یاد پسران 24 یا 23 ساله زمانه خودم می افتم.

پی نوشت چهارم: حالا ما یک مرد بالای چهل سال رو از کجا پیدا کنیم ؟ ... اونایی که دور و بر منن همشون متاهلن ....امیدوارم شما بیابید. 

دیگر نیست