نمی دانم در پاسخ به دیدگاهی نوشته بودم یا جای دیگر نوشته ام ... چه را ؟ حکایت آخر "عبور از خط استوا"ی خبرنگار بی بی سی در روایت آفریقایی اش را!

در این مستند ... گزارشگر در مرز کنیا و سومالی که خاک کنیا محسوب می شود ... با اردوگاهی برای آوارگان مواجه می شود...اردوگاهی که ۲۰ سال از شکل گیری اش گذشته بود و حتی در همان روزها که گزارشگر آنجا بود ...باز هم پذیرای پناهندگانی جدید از سومالی می شد... چرا که دوباره آتش خشم قومی مذهبی در سومالی زبانه کشیده بود...

راستی گفتم اردوگاه؟... نمی دانم چگونه می توان پاره های پارچه هایی نخ نما را که بر بخشی از برخی بته ها افتاده بودند ... تا جان پناهی شوند ... حتی جان پناه گذاشت ... چه رسد به اردوگاه ... و جه رسد به اینکه ۲۰ سال آنجا بمانی....اما فاطمه دختری بیست و چند ساله بود که ۲۰ سال آنجا بود... به راحتی انگلیسی صحبت می کرد ... در حالی که نه رادیو داشت نه تلویزیون ....نه راهی برای ارتباط با جهان ... از وضعیت های متغیر صحبت می کرد ... همه را با تصوراتی که تنها آموخته بود غجین کرده بود و توانسته بود بیش از امثال من و دیگران ... به شناخت برسد ....

به گفته گزارشگر امثال فاطمه در آن اردوگاه کم نبودند .... اردوگاهی که به گفته فاطمه تنها خاطراتش همان بود ... و اجازه خروج بیش از ۱۹ کیلومتر از فضای اردوگاه را نداشت - به واقع حرکت در بیابان -...

گزارشگر به فاطمه گفت من به عنوان یک انگلیسی ... پاسپورتی دارم که می توانم هر جا بخواهم به اعتبارش بروم .... و بعد از صحبت با فاطمه گویی با خود نجوا کرد .... من چه خوشبختم که انگلیسی ام ...

حکایت را برای آن نگفتم که بگویم انگلیسی باش تا زندگی کنی ... نه ... اصلن ... حکایت را برای آن گفتم که بگویم من همان "فاطمه" ام ... نه می توانم به سومالی بازگردم ... نه راه به زندگی حتی در کنیا دارم ... مانده در زیر پاره پارچه ها ... میان خاک و گل ... و با تصور کردن جهانی که در آن زیست می کنم.

پ.ن: نمایی از افسردگی عمومی را می بینم یا آب تنها به لانه من افتاده است؟

پ.ن دوم : از شاعر محترم جناب آقای محمد شکری که لطف بی نهایت به من داشتند که کتابشان را برای ام به صورت پی دی اف فرستادند ممنونم.

حس می کنم ترجمه این روزهای زندگی من این بخش از شعر سروده آقای شکری است

"... من لبخند درخت را

جدی گرفتم

کاش می دانستم

باغ مادربزرگ سیبی برای چیدن من ندارد

کاش مدادهای رنگی ام را

با کسی قسمت نمی کردم..."