از نگذاشتن تا حمایتی که صد سال نباشد بهتر است.

صبح به ترانه های هایده گوش می دادم .... به ترانه "رفتم" رسیدم ... وقتی یک دوبیتی را خواند ...گریستم...شاید شما هم به صدای او به گریه بیافتید ...نه به نگارش من.

از زندگانی ام گله دارد جوانی ام

شرمنده جوانی از این زندگانی ام

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانی ام

هرچند شما که این متن را می خوانید ...از خود می پرسید:" نسی کدام جوانی؟ ...تو که میانسالی"....نه من برای همین لحظاتم گریستم ...که شرمنده عمرم هستم از این زندگانی ام ...

از این زند گانی که به ما تحمیل شده و هر روز بیش از روز پیش .... نه به اختیار که به جبر .

من از شما دختران کشوری به نام ایران می پرسم که دیگر از این کشور دل کنده ام ... از شما دختران و از شما زنان می پرسم چقدر اختیار دارید؟ ...چقدر توانسته اید خودتان باشید؟ ...چقدر مثل مرغی در قفس ...خود را به دیوارهای قفس نکوبانده اید و تنها بال های تان از میانه میله های قفس به روی زمین افتاده است....چه کسی می داند ...چه بر سر شما آمده و می آید ؟ ....چه کسی می داند در پشت نقاب به ظاهر تحصیلات عالیه که تنها در آن آزاد بودید ....چه نهفته است از حرمان و درد... از خواستن و نتوانستن ... از بودن و نشدن .... از کارکردن در خانه و محل کار ... از زندگی بی روحی که صبح های اش باید بچه را به مهد یا مدرسه برسانید و به سرعت به محل کار بروید و باز بیایید به شستن و رفتن ... برای روز دیگر...

شما کی زندگی کردید؟ .... شما کی توانستید خودتان باشید ؟ .... شما کی توانستید که بگویید :" بله این من هستم که تصمیم می گیرم"

گویی همان اول صبح وقتی حجاب بر سر می گذارید .... در حجاب می رود تمام توانستن های تان و جای اش نگذاشتن ها می نشیند!

و در این میان مردها هم مقصرند ...نگویید :"مگر ما چه کرده ایم؟" ...همه شمایی که وقتی ماجرایی امثال خمینی شهر یا استخر زنانه را می شنوید نیشتان تا بناگوش باز می شود ...

و این فرهنگ مردانه ماست.

پی نوشت:

من اهل سیاست نیستم و نبودم ....حرفی هم که می خواهم بزنم نه به پستم ربطی دارد و نه به طور مستقیم به سیاست .

آخر آدم سرش را به کدام دیوار بکوبد وقتی در یک مملکت وزیر فرهنگش بگوید: در دولت دهم حمایت از شعر افزایش یافته است.

مگر این هم صنعتگر و کشاورز است که با حمایت دولت جان بگیرد ... این یعنی فاجعه که وزیری نداند گفتن این حرف یعنی آنکه شعر یا محافل شعری از طرف ما حمایت شده اند ... و نتیجه اش یعنی روشنفکر دولتی که همه دولت ها در همه کشورها از گفتن اینگونه حرف ها پرهیز می کنند ...چرا که سال هاست دوره شاعر درباری گذشته است.

دیگر حرفم هر چند به بازی بزرگان مربوط است اما برای من جای خنده از سر گذشتن کار ما از گریه را بر جای می گذارد وقتی می خوانم ...امروز در مجلس با روسای بانک مرکزی و دیگر بانکها درباره همانچه که می دانید جلسه بوده است و از آن طرف بخوانم ...وزیر اقتصاد و رییس کل بانک مرکزی امروز بامداد به نیویورک رفته اند.

من که هیچ گاه از هیچ کدامشان خوشم نیامده بود و نمی آید ... از اینکه نتوانسته ام تغییری ایجاد کنم در پیشگاه خدای ام شرمنده ام ... و از اینکه بسیاری حرف ها را باور کردند و هنوز نیز باور می کنند دل زده ام .... از همه کسانی که می گویند ماموریم و معذور خسته ام ... از تمام کسانی که می گویند به ما ربطی نداره ... ما زندگیمون رو می کنیم ... غمزده می شوم ... آه که کاش می دانستیم و این دانستن به توانستن می رسید که عمر تک تک ما را گرفته اند ... و ما گروگان های ....بگذریم.

به کلام خدا پناه می جویم:

آیا  این مردم در روی زمین سیر نکردند تا عاقبت کار ستمکاران پیش از خود را که نیرو و اقتدارشان هم بسیار بیش از اینان بود (به دیده عبرت) بنگرند که چگونه شد؟و هیچ موجودی در آسمانها و زمین از قدرت خدا نتواند کاست، که همانا خدا در ازل و ابد عالم قادر مطلق است..

و اگر خدا از کردار زشت خلق مؤاخذه کند در پشت زمین هیچ جنبنده‌ای باقی نگذارد.

 .....................................................................................................

و ستمکاران تصور نکنید از ما بهتران هستند ... ما همه ستمکاریم ... که می گذاریم به نفسی که خداوند به ما داده ستم شود.

همه... و شاید از همین روست که دیگر دوست نمی دارم اصلن ایرانی باشم.

و عذر از اینکه اینگونه نوشتم .

یک گزارش! یا کتاب من از این تاثیرها هم داشته ها..

خواننده محترمی در یک کامنت خصوصی مطالبی درباره کتابم گفته اند که ترجیح دادم بخشی از آن را منتشر کنم.

امیدوارم چون بی نام است و چون بخشی از آن است ... کامنت گذارنده ...نرنجد.

و امید که تاثیر کتاب همواره اینگونه باشد.

كتابت را فروردين خوندم و يك تاثير عجيب روم گذاشت. تاثيري كه باعث شد  با كسي كه خيلي دوستش دارم عليرغم همه مشكلات دانسته و قابل پيش بيني ازدواج كنم.
امشب از كاري كه كردم پشيمان نيستم، عليرغم همه استرسها و شكها و ضعفها ... اما از ترس تكرار زندگي تو اين كار را كردم ... نمي دانم چرا كتابت اينقدر موثر بود .

مرثیه ای که دیر شد!

امروز سایت ها پر بود از مراسم بزرگداشت برای طالقانی ... و اوه چه کسانی درباره او سخن گفته بودند ... تنها همین که بگوییم یکی از آنها محمود بود ... به نظرم کافی است.

همین شد که امشب به روزگار هفده سالگی ام بازگشتم... شب وفات طالقانی عزیز بود... دوست می داشتم شعری برای اش بگویم...در دستم دیوان شمس بود ... و من دوست می داشتم برای طالقانی شعری بگویم .. و نمی دانستم از کجا شروع کنم....و در دستم دیوان شمس بود.

گویی کسی از من خواست که دیوان را باز کنم ... غزلی آمد با قافیه "آمد"! ... خواندن غزل را که تمام کردم ... شعر طالقانی جان گرفت ... یک ترکیب بند ... تلفیقی از شعر من با بیت هایی از آن غزل که آن لحظه برای ام ...اوج دهنده احساسم بود.

فقط دو توضیح پیش از انتشار ترکیب بند ...."خاموش" یکی از تخلص های مولانا است... و هم چنین بر اساس کتاب مبین در روز هشتم ...کوه ها (جبل ها) به حرکت در می آیند.

 

این قصه که گویم ز دلم زار برآمد

غصه شده است کار من و کار برآمد

ای یار شنو درد مرا یار برآمد

در تسلیتم بیتی از انکار برآمد:

"آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

امسال در این خرقه زنگار برآمد"

او خانه ی من بود، چرا خانه دگر شد

من بین غریبان ، چه غریبانه دگر شد

غم های دلم دید که جانانه دگر شد

آورد طریقی و ببین آیه دگر شد:

"آن یار همان است اگر جامه دگر شد

آن جامه بدر کرد و دگر بار برآمد"

هر کس که نفهمید چه او بود خجل شد

در مرثیه و صحبت از او قال وجدل شد

در مرثیه اش بیتی از ایهام ،غزل شد:

"آن باده همان است، اگر شیشه بدل شد

بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد"

چون مالک و اشتر به ره دین صفا مرد

ظلمتکده اینجا شد و آن نور خدا مرد

یادش بسراید همه جا گرچه نوا مرد

ما قلب زمانیم اگر قصه ما مرد

"ای قوم گمان برده که آن مشعله ها مرد

آن مشعله زین روزن اسرار برآمد"

گویی که یکی از حرم آل عبا شد

پیمانه شکست و سوی پیمان وفا شد

در رفتن او مرثیه من نه رسا شد

در گوش دلم گفته "خاموش" نوا شد:

"گر شمس فرو شد به غروب او نه فنا شد

از برج دگر آن مه انوار برآمد"

پی نوشت: عجیب آنکه هنوز هم پس از این همه سال باید بگویم"من بین غریبان چه غریبانه دگر شد."  

از خدا متواضعانه می خواهم خوشبخت شوند یا زندگی که در انباری ماند!

امشب عروسی دختر صاحبخانه من بود که از همین ساعت زندگیشان را در واحد کناری من آغاز کردند.

مادر می گوید:" طرحش که قشنگه ... چینی دوازده نفره باید برداری ... همه چیش خوبه ... بر دار."

مرد فروشنده چیزی می گوید ...سالها است که از یاد برده بودم چه گفته است.

توی بازار دختری اوایل بیست سالگی کنار مادرش قدم می سپارد  ... مردی باربر... چینی اش را از بازار اصلی تهران به خیابان می رساند ..... و مادر به قد و بالای دخترش نگاه می کند.

چند ماه پیش است ... مادر ...کارگر آورده است تا انباری را تمیز کند....

به مادر زنگ زده ام ..."چقدر کارتن چینی ها خاک گرفته بود ...چینی ها را دوباره از کارتن درآوردند ...تمیز کردند و جای اش گذاشتند."

می خندم ..."مادر ..."

"راستی یادته که 24 تا بشقاب پلو خوری داری 24 تا هم بشقاب خورش خوری؟"

"نه یادم نیست."

با خودم فکر می کنم چطور چینی دوازده نفره ... بشقابهای اش 24 تاست ...

چند سال گذشته .... فروشنده در ذهنم زبان می گشاید: " اگه بخواین بشقاب پلوخوری و خورش خوری رو هر کدوم 12 تا بیشتر بردارین."

مادر ذوق می کند.

من هم ذوق می کنم .... با خودم می گویم:"خیلی خوبه ...چقدر مهمون دوست دارم ...اگه مهمون زیاد بیاد ... همه چی بازم یکپارچه است...یکپارچه."

چند ماه پیش است ... مادر ...کارگر آورده است تا انباری را تمیز کند....

به مادر زنگ زده ام ..."چقدر کارتن چینی ها خاک گرفته بود ...چینی ها را دوباره از کارتن درآوردند ...تمیز کردند و جای اش گذاشتند."

ترانه های شاد صدای شان بلند می شود ...آمده اند دست عروس و داماد را به هم بدهند و بروند.

امیدوارم خوشبخت شوند در یکپارچگی شان ... هر چند  من در یکپارچگی تکه تکه شده ام در انباری مجتمعی سه طبقه و بعد از کوبانده شدن خاطرات در  مجتمعی 5 طبقه خاک می خورم.

پی نوشت:
آن شب که مادر به من مطلب را گفت ...سخت دلم برای دختری در بازار که شادان بود ... و به انتظار مهمان ...نه مهمان های خواستگاری که داشت و تصور می کرد همسرش می شود... بشقاب های بیشتری را گرفته بود ... سوخت .... برای دختری که سالها گذشته ...اما بر او هیچ نگذشته ... و به خانه اش حتی آنقدر مهمان نمی آید که ....

سکوت زهرا!

بچه که بودم مثل همه بچه ها ترانه های بزرگترها را می خواندم ...آنچه را می شنیدم ... می خواندم و گاه شنیده های من آنی نبود که خواننده می خواند.

خیلی بچه بودم که ترانه "تک درختی" پوران را رادیو می گذاشت و من گوش می کردم تا یاد بگیرم ... و بعضی از قسمت های اش را یاد گرفتم و با خود می خواندم ... و آن هم با یک سوال.

چرا "تک درخت" باید وقتی خشک و بی بار شد ... وقتی بی یار شد ... هم خانه محنت و همسایه مریم شود؟!

سالها بعد ترانه را درست شنیدم که می خواند:

خشک و بی بارم پس سحرم کو

آن شادابی آن برگ و برم کو

دور از یاران بی توشه و برگم

هم خانه محنت همسایه مریم (مرگم)

در ترانه گیتی که تلویزیون ملی پخش می کرد و گیتی اجرای اش را یا روی زمین در حالی که دامن بلندش روی زمین گرداگردش بود یا در نهایت با یک گردش به روی زمین می نشست با همان دامن بلند گرداگرد ...کامل می کرد ... به ترانه او هم گوش می کردم و یاد گرفتم ...

گل مریم سر راه تو پر پر کردم ...

به یادم آید آن شب در سکوت زهرا (صحرا)

از خودم می پرسیدم ... بیچاره مریم که باید پرپر شود ... اما نه بیچاره زهرا که باید در شبی که گیتی و عشقش با هم بودند ... سکوت می کرد ... سکوت... سکوت.

و مادر همیشه به خاطرم می آورد که "صحرا" و نه "زهرا" .... و من دوباره می خواندم "زهرا" به جای "صحرا" ... و سکوت زهرا در شبی که مهتابی بود !

سالها گذشت ...نوجوان بودم ... نوار کاستی از کارهای برنامه "شش و هشت " که اولین اجراهای خواننده های به نامی چون داریوش بود به دستم رسید.

در آن نوار کاست به گمانم ..."کیوان" بود که می خواند:

وای وای وای وای دل مریم ... وای وای وای وای دل مریم

امشب مث شبای پیش ... می خوام بیام کنار تو ......

وقتی به دیوار می خورم .... بخندی و رسوام کنی ....

نه وضع مریم آنقدرها هم بد نبود ...بعد از آن پرپر شدن های کودکانه ... بعد از آن که کسی می خواست همخانه محنت و همسایه مریم شود ... بالاخره یک عاشق مست گیرش آمده بود که همه هنرش همین مستی اش بود ... شاید اگر مست نبود باز هم مریم باید پرپر می شد و محنت همسایه اش ... و زهرا در سکوت شب مهتابی می ماند.

امروز صبح به لطف دوستی ترانه های سیما مافیا (مافیها ) به دستم رسید و گوش سپردم و بغض گلویم را گرفت  ...به یاد نوجوانی خودم که نه مریم بودم و نه زهرا ... افتادم ....ترانه های زیبای آن روزها برای ام دیگر معنایی نداشت ... آن ترانه ها از آنچه می توانست عشق باشد و رو در رو سخن می گفت ... و حالا "نسترن" بی آنکه "مریم" باشد و "زهرا" ..."مرگم"شده است و "صحرا".

این را شب به من آموزاند ... وقتی هیچ چیز در انتظارت نیست مثل مرده ای در قبر و وقتی هیچ منظر گاهی نداری مثل صحرا تا ابد.

و عجیب آنکه زندگی ادامه دارد ...حتی اگر برای امثال من زنده مانی باشد.

فاطمه فاطمه نیست. روایتی واقعی.

فاطمه یک اتومبیل ماکسیما دارد .... در یک شرکت خارجی کار می کند ....خانه اش در جردن است و ۲۴ سال است که ازدواج کرده است.

گفتم ازدواج کرده است اما دلیل نمی شود که نگویم او تنها... گفتم تنها؟... ببخشید با بوی فرندی که تازگی یافته ... زندگی نکند؟ دلیل می شود؟

گفتم :"بوی فرندش را تازه یافته؟"....بله دقیقا .... شاید اگر حساب کنم بشود یک ماه و سه روز و پنج ساعت و چهل و نه دقیقه . نه همان پنچ ساعت و پنجاه دقیقه را حساب کنید.

پس مهدی کجاست که با فاطمه سال گذشته رفت قم برای سالگرد فوت مادر فاطمه؟.همان روز که دو پسر فاطمه هم .همراه مادر و مهدی رفتند قم .  به خدا نمی دانم .

راستی به شما گفته بودم تحصیلات فاطمه چیست؟.... نگفتم ؟.... ببخشید ..... فاطمه کلاس اول تجربی را که خواند درس را برای همیشه کنار گذاشت . چرا؟....اینکه دیگر پرسیدن ندارد .... چون همان زمانی که با خانواده شبهای جمعه دعای کمیل می رفت  و بعدازظهرها برای رزمندگان اسلام در مسجد محل لباس و آذوقه بسته بندی می کرد مادر حسین او را برای پسر رزمنده اش گرفت.

گرفت که دیگر می دانید یعنی چه؟... یعنی ازدواج ... یعنی سنت پسندیده پیامبر... یعنی یک هفته بعد  از ازدواج به حکم تکلیف ...حسین دوباره باید می رفت به جبهه که رفت.

لابد فکر می کنید پسران فاطمه ....حکمن باید ۲۳ ساله  و آن یکی هم مثلن۲۰ ساله باشد... نه ..... پسر بزرگش ۱۸ سال دارد و آن یک ۱۳ ساله است.

چرا؟... خب لابد حسین فکر می کرد تا دانشگاه و جنگ تمام نشده نباید به فکر بچه بود.. فاطمه چه می کرد این ایام ؟... فاطمه تمامی این ایام را مشغول آن بود که چگونه رویش را از نامحرم بگیرد ... چگونه "ص" را درست تلفظ کند ... چگونه در دعاهای کمیل اشک بریزد ....چگونه در دعاهای ندبه .... به حق صدام و صدامیان نفرین کند .... چگونه نماز شب بخواند  که ثوابش به همه شهدا برسد ....چگونه از خدا بخواهد که او هم شهید بمیرد... و اوههههههههههههههه..... هزار چگونه دیگر.

جنگ تمام شد.. بچه  فاطمه به دنیا آمد .. حالا دوران سازندگی بود ... باید با حسین می رفت به غربت .... که فاطمه رفت .- هشت سال غربت -

فاطمه در غربت چه کرد؟ اشتباه فکر کرده اید ....او یا در خانه به بچه اش می رسید ....یا هنگامی که حسین می آمد ... به شوهر داری  که آن را طبق گفته حلیت المتقین مهمترین وظیفه خود که نه .... جهاد زن می دانست..

 دعاهای کمیل برپا شده در سفارت هیچ وقت ترک نشد.... وسواس برای خرید غذای حلال هیچ گاه ترک نشد.... نماز اول وقت هیچ گاه ترک نشد  و ایضا لعنت به کفار  هیچ گاه ترک نشد.

سال ۷۷ بود که حسین و فاطمه  و دو پسر فاطمه به وطن برگشتند.... حالا دوران سازندگی هم گذشته بود. باید چه می کردند؟....

فاطمه دنبال دعای کمیل گشت .... همه به او خندیدند .. به جای دعای کمیل ... یک آرایشگاه خوب به او معرفی شد که می توانست هر هفته یک بار به آنجا برود و خودش را حسابی برای حسین خوشگل کند  که اهم واجبات برای یک زن همین است.

شاید یک سال به همین شیوه گذشت..کدام شیوه ؟ .....بابا همین شیوه خوشگل کردن خود برای شوهر .... بچه داری.... رسیدگی به امورات زندگی ....

فاطمه .... همان موقع که به آرایشگاه می رفت .... می دید  چرا همه چیز شکل های دیگری پیدا کرده .... وقتی از تهران رفته بود .... ماشین مدل بالا هنوز پیکان بود و حالا ولوله ای بود از ماشین های مدل بالا که ویراژ می دادند ... و اوه چه دخترانی .... و وای چه پسرهایی...باید می گفت خدا به دور ... و می گفت . اما چند روز ... یا چند ماه .... می توانست بگوید؟

فاطمه داشت چاق می شد ... این را حسین به او گفت ... فاطمه به زری گفت .... و زری به سیما ... و سیما علاج واقعه را یافت .... شنا. خب شنا که ضرری نداشت ... داشت؟

 وای خدای من یادم رفت بگویم .... محله مولوی کجا .... و گاندی کجا. در خیابان گاندی ... همه مثل جذامی ها به فاطمه نگاه می کردند .... فاطمه در خانه سری به تمام لوازم آرایشی که داشت ...زد ... به تدریج یاد گرفت خودش را شبیه رکسانا درست کند .... و بعد با سهیلا ... هر دو یک روز تصمیم گرفتند که به همسرانشان بگویند که باید چادر را برداریم ...  و برداشتند..

با چادر همه به آنها خیلی بد نگاه می کردند .  باور کنید خیلی بد....

فکر کنم سال ۷۹ بود .... که فاطمه باز هم داشت چاق تر می شد .... نه .... چرا اشتباه گفتم .... نگاه علی روی فاطمه متوقف می شد.....فقط همین .... و فاطمه از صبح تا شب ..... وسوسه به جانش می ریخت که چرا جوانی نکرده است .... هیچی از دنیا ندیده است .... و به حسین می گفت " دلم آی می خواد که ازدواج نکرده بودم . وای که چقدر حسودیم می شه به  دخترهای هم سن خودم که مجردند."

حسین هیچ نمی گفت... چرا بایدبگوید؟... بگذار فاطمه ... آرزوهایش را بگوید .... تا به حسین که می خواست فیلم ممنوع ببیند گیر ندهد.

فهیمه گفت :"فاطی جون ... چرا انقدر غصه می خوری ... بابا جون  بیا بریم کلاس رقص... ما شوهر داریم ... سرطان که نداریم .... میریم زندگی کنیم ."  و فاطی کلاس رقص رفت ... وقتی دستهایش را همانگونه که مربی می گفت حرکت می داد .... چه احساس لذت بخشی به او دست می داد ....انگار در هیچ جایی این حس دوباره تکرار نمی شد .... اما خیلی زود این حس تکراری شد ... شاید سال ۸۰ بود.

دیگر نه شنا ... نه کلاس رقص ... نه آرایشگاه ... نه دوره های زنانه با سیگار کشیدن مخفیانه  و یک شب .... بله یک شب .... یکی دو پیک شبانه جواب نمی داد که نمی داد...

اصلا چرا باید سیگار می کشید ؟ .... اصلا چرا باید به آن دوره های زنانه می رفت ؟.... که چی ؟... پوست صورتش را سیگار خراب کند ... و گوشهایش از شر و ورهای زنان متاهل پرشود؟.... اه گند بزنه .... "فاطی یه فکری به حال خودت بکن" .... این رو کی گفت؟.... نمیدونم .

فاطمه به حسین گفت :" من یه ماشین می خوام.... پراید؟.... آدم زن یه آدم کله گنده باشه و پراید؟ .... نه ... اصلن" ... پس چی؟...." ۲۰۶ آلبالویی"... و حسین خرید..

فاطمه حالا می تونست ... به همه جای شهر سرک بکشه ... موهاش رو همونجور که می خواد درست کنه ... دیگر می دانست چگونه لباس بپوشد....نامحرم کیه ... این حرفا مال دیوونه هاست .... و فاطمه شد فاطی .

اواخر هفتاد بود فکر کنم ... باور کنید ذهنم درست یاری نمی کند که به خاطر بیاورم ... با فریدون دوست شد ... دو یا سه ماه نگذشته بود که حس کرد باز هم جوانی اش دارد از دست می رود ... با بهزاد هم دوست شد ... سال هشتاد و یک ... دور فریدون را خط کشید ... با بهزاد ادامه داد .... اما هنوز داشت حیف می شد .... برای همین  با رسول هم دوست شد  و با حسن.

همه به حسین می گفتند :"تو دیوانه ای".... انقدر گفتند ....که حسین لحظه ای کله اش را از درون جلساتی که تمامی نداشت ... از دوره های استخر با مردان همه کله گنده مثل خودش ... از نقشه کشیدن برای زیر آب دیگران را زدن ...بیرون آورد ... دور و بر نگاهی کرد ....چقدر می توانست سرش را زیر برف بگیرد...حسین احساس کرد ... این کابوس همچنان مال دیگران است که کلی در دوره های شان به آنها  می خندیدند اما این بار مال زندگی او  بود .

 و جدایی.... در سال هشتاد و دو .

.............................................................................................................

یک مطلب یادم رفت که بگویم ... فاطمه در غربت به خاطر خرید هم که شده گاهی مجبور بود بیرون برود ... فاطمه در غربت مجبور بود صبح تا شب به صوت و تصویر غربی ها گوش دهد ....برای همین زبانی که در آن کشور بود را به خوبی آموخت .... همین هم شد که اکنون در شرکتی وابسته به همان کشور کار می کند .... این خیلی شانس است مگه نه ؟

پی نوشت: چندی پیش دوست فرهیخته ای کتابی درباره زنان متولد دهه چهل به من معرفی کرده بود و من در پستی هزار گله کردم که آنها را چه به من فراترشیده... و قول دادم درباره یکی از این زنان که زندگی اش را به عینه دیدم ... به زبان طنز مطلبی پست کنم.

درواقع نوشته ایشان مرا به یاد پستی انداخته بود که سال ۸۶ منتشر کرده بودم .... خالی از لطف نیست برای دوباره خواندنش.

از فاطمه مدتهاست خبر ندارم او در چهل و سه سالگی چه می کند؟ .... وقتی دیگر بهزاد ها و حسن ها و ... دیگران کم و بیش رفته اند ... وقتی توی آینه دیگر فاطمه شر و شور دهه سی را نمی بیند؟

این را گفتم به خاطرم آمد سالها پیش کسی برای ام تعریف می کرد از یکی از همسران شهید از دست داده ... ماجرا مربوط به یکی از همین زنان متولد دهه جهل می شود. ... و طرف با چه افتخاری از اینکه با همسر شهید رابطه داشته سخن می گفت.... از او پرسیدم ... حالا چه می کند .... گفت نمی دونم ... لابد زیر دست حاجی ها از بین رفته ...هر کسی قصه اش یه روز تموم می شه.

و آیا قصه فاطمه یا همسر آن شهید یا من تمام شده یا برای دیگران تمام شده؟

خواب آخر!

خواب دیدم گریه های ام کم شده

زیر بارانم ولی نم نم شده

عشق هم رفته به تنهایی خود

عادتی کردم همین غم کم شده

خواب (2)

خواب دیدم عشق بر من می وزد

بر دل تنهای این زن می وزد

من شبم اما به صبحی بس عزیز

بسته ام دل که به این تن می وزد

پی نوشت:

درباره "مادر زهره" داستانی ننوشتیم ... جز گلایه تنها از مادرش...چرا اینگونه فکر نکنیم که "مادر زهره" می توانستیم ما باشیم.

من مادر زهره زمانی که او دانشگاهی است و شما مادر زهره زمانی که او نوجوان است...چه احساسی داشتیم ... چه همخوانی با او داشتیم... و چه استرس هایی را می بایست از سر بگذرانیم.... و هزار حالت دیگر.

خواب (1)

خواب دیدم او که دل یک رنگ نیست

آمده دیگر دلش از سنگ نیست

آمده اما چه دیر است این زمان

این زمان که دل برای اش تنگ نیست

بود

به تنهایی هیچ گاه خو نمی توان گرفت

به فقر.

به تحقیر که تو را می جود

و تف می کند میان عمر. 

به پیری.

و من باور ندارم "بود" شده ام  

                                    با  این همه

و "هست" هیچ گاه ن"بود".

سیاه مشق

 اینها همه بهانه است

دلم برای ات تنگ نیست

اینها همه بهانه است

دلم از قصه های ات منگ نیست

اینها همه بهانه است

باران که روی شیشه سر می خورد

خیسی روی گونه های ام سر می خورد

نه اینها همه بهانه است

خانه های چند طبقه تمام یادگارها را

                                          در خویش مدفون کرده اند

و قبرستان کابوس ها

                          تو را.

پی نوشت:

من دوست دارم درباره "مادر زهره" که سوژه اش را در پست قبل دادم ... از دیدگاه اینکه او چه کند با دختر از دم بخت گذشته اش بنویسم. با همه دلهره های یک مادر تحصیلکرده ... و با همه آنچه که دیگران ممکن است بگویند.

یا "مادر زهره" را همچنان تحصیلکرده بگذرام در یک خانواده سنتی ... که می خواهد دختر جوانش را در زندگی مدرن یاری دهد.

می شود؟

خیلی از این بحث ها خوشم میاد  دم وبلاگم هم سبز می شه

فردی در کامنتی خصوصی برای ام نوشته است:

"سلام خوبی؟ عید بر شما مبارک وعباداتتان مقبول درگاه حق تعالی

میگم ایا فکر نمی کنید با ازدواج موقت بشودبخشی از خلا عاطفی وروحی تان راارضا نمایید این منافاتی بامنویات واحکام شرعی ما ندارد واگر بشود به یک نفر اعتماد داشته باشی و...به نظرم می تواند تاثیر مثبتی در روحیات شما داشته باشد

اگر کامنت مرا جسارتی تلقی می نمایید عذر خواهی می نمایم"

نه عزیز من چرا جسارت تلقی کنم؟

اما می دانم نبودهای عاطفی و نبودهای روحی را اقناع تنها زمانی می توان کرد که در آرامش باشی.

بسیاری از کسانی که شما نامش را گذاشته اید ازدواج موقت و من ترجیح میدهم به آن بگویم پارتنر... نمی کنند و یا نمی گیرند...مشکلی است که بخش های زیادی از آن را در وبلاگ اولیه ام توضیح داده بودم البته به زبان طنز و گاه جدی.

اما چرا امثال من که خانه (محل امن و آرام) داریم و برایمان ازدواج دائم میسور نیست ... این اقدام را نمی کنیم.

نخست پاسخ باز می گردد به اینکه من باید پذیرای طرف مقابل باشم و ریسک های آن را (آوردن کسی به خانه) را بپذیرم...نه او. بنابراین فاتحه آرامش در چنین حالتی خوانده می شود.

دوم اینکه نمی خواهم با فردی کوچکتر از خودم که قسم حضرت عباس می خورد مرا دوست دارد اما ته ذهنش آن است که طرح کادی بگذراند(لابد طرح کاد را خاطرتان هست ... طرحی بود برای اینکه نوجوانان مدرسه ای حرفه ای شوند در کاری که می خواهند انجام دهند) ...و خب من انسانم با همه احساس ها و عواطف ...چرا باید خودم را گول بزنم.

سوم پاسخ آن است که بسیاری دیگر از افراد متاهل هستند که این گروه از همه بدترند ...آنها هم خانه ندارند ...هم در دسترس نیستند ... و هم تصور می کنند همین که هر از چند گاهی بدون توجه به خواست های ات بیایند هر کاری که خواستند بکنند ثواب هم برده اند ... که من نام این کار را می گذارم ت.ج.اوز.

به هر حال اگر پارتنری باشد که از خودش خانه زندگی داشته باشد ... چرا که نه... این قضیه نیاز هر انسانی است.

باز هم تکرار می کنم هر انسانی.

از اینکه کامنت شما را پابلیش کردم مرا ببخشایید چون نه نامی از شما گذاردم نه نشانی ...بنابراین نویسنده کامنت در این وضعیت هر کسی می تواند باشد.

خوشحالم که ننوشتید مسائل احساسی .... چرا که تنها برای امثال من مسائل عاطفی و روحی مهم است که آن هم اقناع می شود یا نمی شود نه آن کلمه ای که شما بکار برده بودید.

پی نوشت: موافقید با هم داستان نویسی را به آزمون بگذاریم...

مثلن داستانی درباره "مادر زهره" .... زهره می تواند نوجوان ... جوان ... میانسال ....متاهل و یا مجرد باشد ... احساس های مادر زهره را که خود در اواخر میانسالی یا آغاز آن است را می توانیم نسبت به زندگی و فرزندش در قالب یک داستان داشته باشیم. 

از آن یگانه عیدی چه خواستید؟

و خداوند می فرماید ُ آرزوهای دور و دراز انسان را از ماهیت خویش (زندگی در راه مستقیم) باز می دارد... او را دچار نامیدی ...یاس ... و باز ماندن از راه می کند.

اما ما چیزهای نشدنی نخواستیم... خواستیم شاد باشیم ... و شادی یعنی از همه پلیدی ها دور بودن ... شادی تمام وجود ...پر شدن از روح قدسی...

و ما چیزهای نشدنی نخواستیم ... هر چند دل هایمان شکسته بود و در کمال یاس بودیم ...اما نشدنی برای او که کافی بگوید وجود شو تا موجود شود ...کاری ندارد ... هم او که می گوید هیچ کسی مرا به چشم ندیده است ...اما من تمام چشم ها را می بینم... و چشم های ما را دید که اشک از دل شکسته حکایت داشت.

و چشم های ما را دید که غم ... از دروغ بندان به خدا بر آن نشسته بود.

و هیچ کسی او را به چشم ندیده است ...اما او هماره بدون وقفه تمام چشم ها را می بیند.

از آن یگانه عیدی چه خواستیم؟

و گفت بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.

سفر!

با خودم حساب می کنم چند ماه است به مسافرت نرفته ام ...نه...اشتباه می گویم... با خودم حساب می کنم چند سال است مسافرت نرفته ام ..این حساب و کتاب را دو روز است که با خود انجام می دهم.

"خب برو مسافرت"

این جمله ای بود که سال گذشته با خودم گفته بودم.آیا آن زمان هم رسیده بودم به حساب و کتابی که در این دو روز انجام داده بودم یا پاسخی بود به جمله ای که یک دوست به من چند سال قبلترش گفته بود:"تو کجا رو دیدی؟" ....نه ... هر چند معنای ظاهری جمله سوالی دوست به سفر اشاره داشت ... اما باطنش به زندگی بر می گشت...."من کجای زندگی را دیده بودم؟"... کودکی اش را که آمیخته شد به انقلاب ...نوجوانی اش را که در شب های بمباران و در تبلیغات و کلاس های  عقیدتی ... مملو شد از احساس گناه... جوانی اش که ....

بگذرم ... حاصل همه عمر به این شیوه تنهایی ممتد و کشداری شد در میان اجتماع! ... و عاقبت یک آن شکست... و حال پس از یک سال با خودم حساب می کنم چند ماه است به مسافرت نرفته ام ... نه ... اشتباه می گویم ... با خودم حساب می کنم چند سال است مسافرت نرفته ام .

"خودت تنها می خوای بری مسافرت؟"

"خب آره"

"نه اینجوری که سخته ... اصلن نمی شه."

می دانم چرا نمی شود.... از همان روزی که به اجبار روی سرم روسری گذاشتند و شدم هویتی که من نبودم ... و شدم زنده مانی در اجبار..و شدم نامستقل!

ظاهرش بعد از سی سال ساده است ... اما برای من هنوز حل نشده است ... هنوز حل نشده است ... هر وقت می خواهم از خانه بیرون بروم ... حتی به خواست خود ... باید کسی بشوم به خواست آنهایی که برای ام زندگی ام را تعریف می کنند ... و لابد در کاخ هایشان ... از اینکه مرا از جهنم نگاه داشته اند ...خرسندند.. و من در عین استقلال یک "نامستقل" باقی می مانم.

"خب آره اکثر ما دچار تظاهر می شیم"

"من از اجبار حرف می زنم تو از تظاهر آقای محترم ... تو اصلن من رو می فهمی."

"فکرشو بکن حکومت بیفته دست زنا ... مردها مانتو بپوشن و مقنعه " و ادامه کلام خنده ای کشدار.

"نه مگه می شه...تصورش هم ناممکنه. این صدام بم یک مرد است.

با خودم حساب می کنم چند ماه است به مسافرت نرفته ام ...نه...اشتباه می گویم... با خودم حساب می کنم چند سال است مسافرت نرفته ام ..این حساب و کتاب را دو روز است که با خود انجام می دهم.

یک "پیردختر نامستقل" بدون آویزان شدن به اجبار به "تور" می خواهد به تنهایی به سفر برود. حتی اگر شبها در اتوبوس های مسافربری به جای هتل بخوابد.

و این زندگی ماست ... سحر جان خرسند باش ...منی که یک سال از مادرت کوچکتر هستم ... مجردم و دردسر های ازدواج را ندارم ... دیگر لازم نیست تو برای ام بگویی که واسه چی می خوای متاهل شی (که این را نمی دانم از کجای حرف های ام گرفته ای)

جنس حرف من هم از تنهایی همه انسان هاست و هم از ستمی که به خاطر زن بودن به من و ما (حتی تو سحر) صورت می گیرد

از من که گذشته است ... سالهاست گذشته است ... اما اینجا دخترانی می آیند که همگی در سنت خواستگار و ازدواج روزهای شکوفایی شان پر پر می شود.

کسانی می آیند که از صد تا مرد دور و برشان دانش و آموخته و تخصص بیشتری دارند ... و می توانند بهترین همسر بشوند ...بهترین مادر بشوند ... بهترین مدیر بشوند ...اما.

پی نوشت:

به خاطر دارم روزگاری به کوه رفته بودم با کسی که آن روزها چهره معروفی بود برای خودش... ما یک دوربین عکاسی همراه خودمان داشتیم...پدری جلو آمد و خواست با دخترش آن چهره عکس یادگاری بگیرد... چهره هم قبول کرد ...اما خبری از دوربین عکاسی نشد ...آخرش متوجه شدیم باید با دوربین عکاسی خودمان عکس یادگاری را می گرفتیم ... و آن دخترک شد یادگاری برای آن چهره.

من چهره نیستم ... من هیچ کسی نیستم ... اما یکی دو نفر تازگی ها کامنت می گذارند ... پاسخشان را هم می دهم ... اما باز به طور خصوصی می آیند و می گویند چرا پاسخ کامنتشان را نمی دهم ... فکر کنم فهمیده اند هنوز آن دوربین آنالوگ قدیمی را دارم...و البته در روزگارجدید می خواهند یادگاری از من در وبلاگشان داشته باشند... این همه یادگاری ...چرا ازمن؟

یکی هم آمد ...از همان ابتدا متوجه شدم که لابد مشغول نوشتن فیلم نامه ای است (به خود نمی گویم مرا فیلم کرده است)... با اشک و آه هم آمد ...پاسخش را هم بارها دادم ...و خودم را به کوچه علی چپ زدم ...اما وقتی دیدم دست بردار نیست و کاملن غیر واقع صحبت می کند و در حالی که نوع نوشتنش به زحمت ۲۲ ساله است خود را نزدیک به یک دهه بزرگتر نشان می دهد و فکر می کند من همه حرفهای اش را باور دارم ... دیگر پاسخ ندادم ...حداقل "آی دی"ت رو عوض می کردی که من می دانم کیست.

ببخشید که پی نوشت تندی بود.

فرض محال

می خواهم برایتان چند سناریو بنویسم اما محال ...خرده نگیرید  فرض محال که محال نیست.هست؟

تصور کنید شبیه آنچه در کشور دوست و برادر تا همین پارسال منظورم همین لیبی است اتفاق افتاد  که فکر کنم دو سال پیش بود  رهبرش که می گوید نه رییس جمهور است نه نخست وزیر است ...خلاصه اشک آدم را در می آورد از این همه خضوع ... رفت سازمان ملل و حرف های اش را زد ...نمایندگان داشتند از خنده منفجر می شدند ... و این خنده انقدر ادامه داشت که وقتی صحبت های محمود شروع شد ...به خاطر احترام به محمود که یک وقت تصور نشود به او می خندند از صحن خارج شدند!- شما فکر بد نکن-

وگرنه محمود ما راهکارهای بسیار خوبی برای حل مسائل دارد ... مثل همین صحبت های امشبش که با آرامش پدرانه وقتی کودکش را نصحیت می کند ... گفت مردم و حاکمان با هم گفت و گو کنند ... مسائل حل می شود...اصلن خشونت لازم نیست.

برگردیم بدون نقطه سر خط... تصور کنید آنچه در لیبی رخ داده در کشور گل و بلبل رخ بدهد.

مثلن تهرانی ها گول حرف های جنگ نرمکی ها را بخورند که مدام این عوام گول می خورند و خواصشان هم به خاطر بصیرت در سوراخ موش بروند ... و به این ترتیب ... تهرانی ها مثلن در میدان آزادی بگویند :"فاتح شدیم ...خود را به ثبت رساندیم!" ... آن وقت چه می شود ... به حمد الله کشور ما وابسته به طایفه مداری نیست و یا اگر هست به قدری طایفه مداری در دوره رضاشاه سرکوب شد که دیگر رنگ و جلایی ندارد...خب چه اتفاق مبارکی ... نوید"مردم سالاری" ..."قانون مداری"... "بیرون آمدن از انزوا" ...و نسل سومی ها کاری می کنند شبیه پدران یا پدر بزرگانشان و یک روولوشن رو به ثمر می رسانند.

به به ...آورین ...آورین.

من همین الان حس کردم وسط میدان آزادی ام در شرایطی که گفتم و انقدر شوق و شور دارم که نشنیده ام ... صبحش محمود ... از سوراخش ... پیامی داده که ای ضعیف شمرده شدگان ... ای کسانی که من کف پای شما را می بوسم ....ای کشاورزان ... ای کسانی که تهرانی ها همیشه حق شما را خوردند و نگذاشتند نفت را به سفره هایتان بیاورم ... ای کسانی که کفش نمی توانید برای بچه تان بخرید ...ای کسانی که سال هاست گرسنه اید ... من سال 84 و 88 گفتم که همه شما را غرق ثروت می کنم و غرق خوشی ... این همه به شهرهای تان آمدم ...کدام یک از این تهران نشین ها آمد... فکر کردید اگر حالا که قدرت دارند چیزی به شما می دهند ... مافیاهای شان بزرگتر می شود و بچه های شما که حق رفتن به مدارس شایسته دارند از حقوق خود محروم می شوند ... اصلن مگر همه ایران ... تهران است که آنها خود را نماینده شما می دانند و می گویند :"فاتح شدند" ... باز هم میگویم ...ثروت را اینها خوردند .... و نگذاشتند من به آن به خانواده های شما کارهایی که در خورتان بود انجام دهم ... می دانید من آهنگر زاده ام ...مثل شما زحمت کشیده ام ... مثل اینها تهرانی نیستم ... تهرانی هایی که  در شعارهای به اصطلاح فتحشان هم نگاه کنید ... نشانی از تقسیم ثروت ملی نیست ...چرا که آنها همه چیز را برای خود می خواهند ...یارانه تان را قطع می کنند ... فکر می کنید چه کسی این همه واردات کرد تا شما باغداران و تولید کنندگان شریف در سراسر ایران نابود شوید... کار همین تهرانی ها بود ...

تا همین قدر پیام گوهر بار محمود را از دوستان شنیده و نشنیده ام که به یکباره از همه سو ...خبر می رسد مردم اقصی نقاط کشور آمده اند به گرفتن حق به سوی تهران .... و این بار تهرانی ها سوراخ موش می خرند ... و آنها که در سوراخ موش بودند بیرون می آیند تا همین آش باشد و همین کاسه.

می گویید خب ناتو واسه همین موقع ها ست؟

ای بابا ... من می گم مردم عادی یک غلطی به صورت محال انجام می دهند ...این بلا سرشان می آید ...وای به روزی که ناتو بیاید ... هر چند تهرانی ها دوباره شادان به میدان آزادی بروند و بگویند :" فاتح شدند" ... یکی دیگر از جایی دیگر  پیام می دهد:"عزیزان من دشمن از طریق جنگ نرم پیروز نشد ... رو در روی ملت غیور ایران به دشمنی  ایستاده است ... جوانان ما در جنگ هشت ساله دشمن  را از خاک کشور بیرون کردند ... در شرایط کنونی می بینیم که دشمن از آن فتنه هم راهی نبرد ...و هنگامی که بیداری اسلامی حتی اروپا را گرفته که البته ما چند ماه پیش ...قبل از آغازش پیش بینی کردیم ... دشمن آمده است  درست وسط تهران ... تا با چند اغتشاشگر کاری به خیال خام دشمنانه اش انجام دهد ... اما من اعلام می کنم که جوانان عزیز دشمن کاری نمی تواند بکند ... و شما بار دیگر مشتی محکم به دهان دشمن خواهید زد.

دشمن...هدفش آن است که  بار دیگر طوق بندگی به گردن امت مسلمان بیاندازند.. از دشمن غافل نشوید ... موج بیداری اسلامی  در سراسر جهان دشمن را به روزهای آخرش رسانده و دشمن به خیال خام با چند نفر فریبخورده در تهران معرکه گرفته . دشمن بداند که تا این جوانان غیور هستند نابود است."

فرتی بعد از این صحبت ترانه محمد نوری درباره ایران پخش می شود و بی ربط و با ربط ترانه فرهاد برای شهیدای شهر .

رگ غیرت همه ما باد می کند ...ناتو تو خاک ایران ...ای خاک بر سر ما ...حالا کسی از خودش نمی پرسه که بابا اینا اومدن دو تا شلیک هوایی با هواپیما کردند و رفتند ... چون دشمن رو نمی بینیم ...دوباره به طرفه العینی همه از همه جا میاند و می افتند به جون هم ... و تهرانی  جای کسانی دیگر می روند داخل سوراخ موش.

اورا ...اورا ...آورین ...آورین.

اصلن از این حرفا بگذریم ...این بار شهرستانی ها از نابودی هر آنچه داشتند خسته می شوند ...دیگر حرف هیچ خواص با بصیرتی را قبول ندارند ... می آیند تهران ... و اول کسانی که می بینند ...شهروندان تهرانی است ... با آنچه دولت نهم و دهم در ذهن همه ما فرو کرده و شهرها را مقابل تهران و تهران را مقابل شهرها قرار داده است ... تهرانی ها فرار می کنند ... و آنها که آمده بودند ... محمود دو تا طرح جانانه بهشان می دهد یکی تقسیم کل اراضی تهران و دوم افزایش تعطیلات تا سه روز.

و همه چی به خیر و خوشی تمام می شود.

فقط تهرانی ها رو اگه پیدا کردید به من هم بگید.

پی نوشت:

این مطلب همانگونه که گفتم فرضی محال بود از آنچه در لیبی رخ داده است که اکنون در طرابلس مردم عادی از ترس تک تیراندازهایی که خود را فاتح شهر می دانند جرات ندارند از خانه بیرون بیایند.

هیچ قصد جسارتی به هیچ فرهنگی در این فرض محال نبود... و میدانم مثل من ذاتن دهاتی ... شما هم مثل من به ایران ، آبادی اش ، سرافرازی اش و البته رفاه برای همگان را از خدا مسئلت دارید  و در این راه می کوشید.

در پایان این مطلب قلمی شد در توضیح قدری بلند به کامنت عروس خانم.