فاطمه یک اتومبیل ماکسیما دارد .... در یک شرکت خارجی کار می کند ....خانه اش در جردن است و ۲۴ سال است که ازدواج کرده است.
گفتم ازدواج کرده است اما دلیل نمی شود که نگویم او تنها... گفتم تنها؟... ببخشید با بوی فرندی که تازگی یافته ... زندگی نکند؟ دلیل می شود؟
گفتم :"بوی فرندش را تازه یافته؟"....بله دقیقا .... شاید اگر حساب کنم بشود یک ماه و سه روز و پنج ساعت و چهل و نه دقیقه . نه همان پنچ ساعت و پنجاه دقیقه را حساب کنید.
پس مهدی کجاست که با فاطمه سال گذشته رفت قم برای سالگرد فوت مادر فاطمه؟.همان روز که دو پسر فاطمه هم .همراه مادر و مهدی رفتند قم . به خدا نمی دانم .
راستی به شما گفته بودم تحصیلات فاطمه چیست؟.... نگفتم ؟.... ببخشید ..... فاطمه کلاس اول تجربی را که خواند درس را برای همیشه کنار گذاشت . چرا؟....اینکه دیگر پرسیدن ندارد .... چون همان زمانی که با خانواده شبهای جمعه دعای کمیل می رفت و بعدازظهرها برای رزمندگان اسلام در مسجد محل لباس و آذوقه بسته بندی می کرد مادر حسین او را برای پسر رزمنده اش گرفت.
گرفت که دیگر می دانید یعنی چه؟... یعنی ازدواج ... یعنی سنت پسندیده پیامبر... یعنی یک هفته بعد از ازدواج به حکم تکلیف ...حسین دوباره باید می رفت به جبهه که رفت.
لابد فکر می کنید پسران فاطمه ....حکمن باید ۲۳ ساله و آن یکی هم مثلن۲۰ ساله باشد... نه ..... پسر بزرگش ۱۸ سال دارد و آن یک ۱۳ ساله است.
چرا؟... خب لابد حسین فکر می کرد تا دانشگاه و جنگ تمام نشده نباید به فکر بچه بود.. فاطمه چه می کرد این ایام ؟... فاطمه تمامی این ایام را مشغول آن بود که چگونه رویش را از نامحرم بگیرد ... چگونه "ص" را درست تلفظ کند ... چگونه در دعاهای کمیل اشک بریزد ....چگونه در دعاهای ندبه .... به حق صدام و صدامیان نفرین کند .... چگونه نماز شب بخواند که ثوابش به همه شهدا برسد ....چگونه از خدا بخواهد که او هم شهید بمیرد... و اوههههههههههههههه..... هزار چگونه دیگر.
جنگ تمام شد.. بچه فاطمه به دنیا آمد .. حالا دوران سازندگی بود ... باید با حسین می رفت به غربت .... که فاطمه رفت .- هشت سال غربت -
فاطمه در غربت چه کرد؟ اشتباه فکر کرده اید ....او یا در خانه به بچه اش می رسید ....یا هنگامی که حسین می آمد ... به شوهر داری که آن را طبق گفته حلیت المتقین مهمترین وظیفه خود که نه .... جهاد زن می دانست..
دعاهای کمیل برپا شده در سفارت هیچ وقت ترک نشد.... وسواس برای خرید غذای حلال هیچ گاه ترک نشد.... نماز اول وقت هیچ گاه ترک نشد و ایضا لعنت به کفار هیچ گاه ترک نشد.
سال ۷۷ بود که حسین و فاطمه و دو پسر فاطمه به وطن برگشتند.... حالا دوران سازندگی هم گذشته بود. باید چه می کردند؟....
فاطمه دنبال دعای کمیل گشت .... همه به او خندیدند .. به جای دعای کمیل ... یک آرایشگاه خوب به او معرفی شد که می توانست هر هفته یک بار به آنجا برود و خودش را حسابی برای حسین خوشگل کند که اهم واجبات برای یک زن همین است.
شاید یک سال به همین شیوه گذشت..کدام شیوه ؟ .....بابا همین شیوه خوشگل کردن خود برای شوهر .... بچه داری.... رسیدگی به امورات زندگی ....
فاطمه .... همان موقع که به آرایشگاه می رفت .... می دید چرا همه چیز شکل های دیگری پیدا کرده .... وقتی از تهران رفته بود .... ماشین مدل بالا هنوز پیکان بود و حالا ولوله ای بود از ماشین های مدل بالا که ویراژ می دادند ... و اوه چه دخترانی .... و وای چه پسرهایی...باید می گفت خدا به دور ... و می گفت . اما چند روز ... یا چند ماه .... می توانست بگوید؟
فاطمه داشت چاق می شد ... این را حسین به او گفت ... فاطمه به زری گفت .... و زری به سیما ... و سیما علاج واقعه را یافت .... شنا. خب شنا که ضرری نداشت ... داشت؟
وای خدای من یادم رفت بگویم .... محله مولوی کجا .... و گاندی کجا. در خیابان گاندی ... همه مثل جذامی ها به فاطمه نگاه می کردند .... فاطمه در خانه سری به تمام لوازم آرایشی که داشت ...زد ... به تدریج یاد گرفت خودش را شبیه رکسانا درست کند .... و بعد با سهیلا ... هر دو یک روز تصمیم گرفتند که به همسرانشان بگویند که باید چادر را برداریم ... و برداشتند..
با چادر همه به آنها خیلی بد نگاه می کردند . باور کنید خیلی بد....
فکر کنم سال ۷۹ بود .... که فاطمه باز هم داشت چاق تر می شد .... نه .... چرا اشتباه گفتم .... نگاه علی روی فاطمه متوقف می شد.....فقط همین .... و فاطمه از صبح تا شب ..... وسوسه به جانش می ریخت که چرا جوانی نکرده است .... هیچی از دنیا ندیده است .... و به حسین می گفت " دلم آی می خواد که ازدواج نکرده بودم . وای که چقدر حسودیم می شه به دخترهای هم سن خودم که مجردند."
حسین هیچ نمی گفت... چرا بایدبگوید؟... بگذار فاطمه ... آرزوهایش را بگوید .... تا به حسین که می خواست فیلم ممنوع ببیند گیر ندهد.
فهیمه گفت :"فاطی جون ... چرا انقدر غصه می خوری ... بابا جون بیا بریم کلاس رقص... ما شوهر داریم ... سرطان که نداریم .... میریم زندگی کنیم ." و فاطی کلاس رقص رفت ... وقتی دستهایش را همانگونه که مربی می گفت حرکت می داد .... چه احساس لذت بخشی به او دست می داد ....انگار در هیچ جایی این حس دوباره تکرار نمی شد .... اما خیلی زود این حس تکراری شد ... شاید سال ۸۰ بود.
دیگر نه شنا ... نه کلاس رقص ... نه آرایشگاه ... نه دوره های زنانه با سیگار کشیدن مخفیانه و یک شب .... بله یک شب .... یکی دو پیک شبانه جواب نمی داد که نمی داد...
اصلا چرا باید سیگار می کشید ؟ .... اصلا چرا باید به آن دوره های زنانه می رفت ؟.... که چی ؟... پوست صورتش را سیگار خراب کند ... و گوشهایش از شر و ورهای زنان متاهل پرشود؟.... اه گند بزنه .... "فاطی یه فکری به حال خودت بکن" .... این رو کی گفت؟.... نمیدونم .
فاطمه به حسین گفت :" من یه ماشین می خوام.... پراید؟.... آدم زن یه آدم کله گنده باشه و پراید؟ .... نه ... اصلن" ... پس چی؟...." ۲۰۶ آلبالویی"... و حسین خرید..
فاطمه حالا می تونست ... به همه جای شهر سرک بکشه ... موهاش رو همونجور که می خواد درست کنه ... دیگر می دانست چگونه لباس بپوشد....نامحرم کیه ... این حرفا مال دیوونه هاست .... و فاطمه شد فاطی .
اواخر هفتاد بود فکر کنم ... باور کنید ذهنم درست یاری نمی کند که به خاطر بیاورم ... با فریدون دوست شد ... دو یا سه ماه نگذشته بود که حس کرد باز هم جوانی اش دارد از دست می رود ... با بهزاد هم دوست شد ... سال هشتاد و یک ... دور فریدون را خط کشید ... با بهزاد ادامه داد .... اما هنوز داشت حیف می شد .... برای همین با رسول هم دوست شد و با حسن.
همه به حسین می گفتند :"تو دیوانه ای".... انقدر گفتند ....که حسین لحظه ای کله اش را از درون جلساتی که تمامی نداشت ... از دوره های استخر با مردان همه کله گنده مثل خودش ... از نقشه کشیدن برای زیر آب دیگران را زدن ...بیرون آورد ... دور و بر نگاهی کرد ....چقدر می توانست سرش را زیر برف بگیرد...حسین احساس کرد ... این کابوس همچنان مال دیگران است که کلی در دوره های شان به آنها می خندیدند اما این بار مال زندگی او بود .
و جدایی.... در سال هشتاد و دو .
.............................................................................................................
یک مطلب یادم رفت که بگویم ... فاطمه در غربت به خاطر خرید هم که شده گاهی مجبور بود بیرون برود ... فاطمه در غربت مجبور بود صبح تا شب به صوت و تصویر غربی ها گوش دهد ....برای همین زبانی که در آن کشور بود را به خوبی آموخت .... همین هم شد که اکنون در شرکتی وابسته به همان کشور کار می کند .... این خیلی شانس است مگه نه ؟
پی نوشت: چندی پیش دوست فرهیخته ای کتابی درباره زنان متولد دهه چهل به من معرفی کرده بود و من در پستی هزار گله کردم که آنها را چه به من فراترشیده... و قول دادم درباره یکی از این زنان که زندگی اش را به عینه دیدم ... به زبان طنز مطلبی پست کنم.
درواقع نوشته ایشان مرا به یاد پستی انداخته بود که سال ۸۶ منتشر کرده بودم .... خالی از لطف نیست برای دوباره خواندنش.
از فاطمه مدتهاست خبر ندارم او در چهل و سه سالگی چه می کند؟ .... وقتی دیگر بهزاد ها و حسن ها و ... دیگران کم و بیش رفته اند ... وقتی توی آینه دیگر فاطمه شر و شور دهه سی را نمی بیند؟
این را گفتم به خاطرم آمد سالها پیش کسی برای ام تعریف می کرد از یکی از همسران شهید از دست داده ... ماجرا مربوط به یکی از همین زنان متولد دهه جهل می شود. ... و طرف با چه افتخاری از اینکه با همسر شهید رابطه داشته سخن می گفت.... از او پرسیدم ... حالا چه می کند .... گفت نمی دونم ... لابد زیر دست حاجی ها از بین رفته ...هر کسی قصه اش یه روز تموم می شه.
و آیا قصه فاطمه یا همسر آن شهید یا من تمام شده یا برای دیگران تمام شده؟