امشب عروسی دختر صاحبخانه من بود که از همین ساعت زندگیشان را در واحد کناری من آغاز کردند.

مادر می گوید:" طرحش که قشنگه ... چینی دوازده نفره باید برداری ... همه چیش خوبه ... بر دار."

مرد فروشنده چیزی می گوید ...سالها است که از یاد برده بودم چه گفته است.

توی بازار دختری اوایل بیست سالگی کنار مادرش قدم می سپارد  ... مردی باربر... چینی اش را از بازار اصلی تهران به خیابان می رساند ..... و مادر به قد و بالای دخترش نگاه می کند.

چند ماه پیش است ... مادر ...کارگر آورده است تا انباری را تمیز کند....

به مادر زنگ زده ام ..."چقدر کارتن چینی ها خاک گرفته بود ...چینی ها را دوباره از کارتن درآوردند ...تمیز کردند و جای اش گذاشتند."

می خندم ..."مادر ..."

"راستی یادته که 24 تا بشقاب پلو خوری داری 24 تا هم بشقاب خورش خوری؟"

"نه یادم نیست."

با خودم فکر می کنم چطور چینی دوازده نفره ... بشقابهای اش 24 تاست ...

چند سال گذشته .... فروشنده در ذهنم زبان می گشاید: " اگه بخواین بشقاب پلوخوری و خورش خوری رو هر کدوم 12 تا بیشتر بردارین."

مادر ذوق می کند.

من هم ذوق می کنم .... با خودم می گویم:"خیلی خوبه ...چقدر مهمون دوست دارم ...اگه مهمون زیاد بیاد ... همه چی بازم یکپارچه است...یکپارچه."

چند ماه پیش است ... مادر ...کارگر آورده است تا انباری را تمیز کند....

به مادر زنگ زده ام ..."چقدر کارتن چینی ها خاک گرفته بود ...چینی ها را دوباره از کارتن درآوردند ...تمیز کردند و جای اش گذاشتند."

ترانه های شاد صدای شان بلند می شود ...آمده اند دست عروس و داماد را به هم بدهند و بروند.

امیدوارم خوشبخت شوند در یکپارچگی شان ... هر چند  من در یکپارچگی تکه تکه شده ام در انباری مجتمعی سه طبقه و بعد از کوبانده شدن خاطرات در  مجتمعی 5 طبقه خاک می خورم.

پی نوشت:
آن شب که مادر به من مطلب را گفت ...سخت دلم برای دختری در بازار که شادان بود ... و به انتظار مهمان ...نه مهمان های خواستگاری که داشت و تصور می کرد همسرش می شود... بشقاب های بیشتری را گرفته بود ... سوخت .... برای دختری که سالها گذشته ...اما بر او هیچ نگذشته ... و به خانه اش حتی آنقدر مهمان نمی آید که ....