روضه حضرت زهرا (س)
وقتی عقلم دیگر نکشید .... این مصیبت ها را ... به ذهنم مرخصی دادم.
اما با قلب چه کنم ؟ .... با روضه دوره کودکی که شنیده بودم .
روضه خوان می خواند از زهرا (س) که پدر به گاه مرگ چیزی به او گفت که خشنود شد.... پدر چه گفته بود؟.... و روضه خوان مجلس را برای گریه مهیا می ساخت .... "زهرای ام ... تو نخستین کسی هستی که به من ملحق می شوی." .... و چند ماهی هم نگذشت که ملحق شد ...." اوه از پهلوی شکسته زهرا .... آه از پهلوی شکسته زهرا " .... و من حیران ....زنان را می دیدم که می گریند ... می گریند ... می گریند .
چهارشنبه بود ... همین چهارشنبه ای که گذشت.... و من به یاد روضه حضرت زهرا (س) افتادم ... وقتی به پهلوی دختر پدر زدند .... و گریستم ... و گریستم ... و گریستم.
قلبم از آن روز ... کینه گرفت به هر آنچه که بر او و این تاریخ و جغرافیا گذشته بود....هر چند سالها این کینه را داشت .... و با خود شعری از دوران جوانی ام را زمزمه کرد:
به خود پیچم به امید کمانه .... به خود پیچم به امید کمانه .... به امید کمانه... کمانه.
به ذهنم مرخصی داده ام ...کی از مرخصی باز گردد نمی دانم.
به قدری جنگ های زرگری در این عمر دیده ام که دیگر می دانم کدام جنگ واقعی است ... کدام بازی بزرگان.
.... و از منی که عقلش دیگر تاب مصیبت ها را ندارد ... و جایی برای بازگو ...سوال که می تواند کرد که چه بنویسد؟
"زندگیت رو بچسب بی خیال ...خودت که می گی جنگ زرگری ... دلت به حال خودت بسوزه دیوونه"
زندگیم؟
کدام زندگیم؟
مگر فرصتی داشتم یا داشتیم که زندگی کنیم که حالا دو دستی بچسبیمش؟
به یاد پدر دختر می افتم و آن ضرب المثل معروف ایرانی که یک بار ....سال ها پیش گفت :" خلایق هر چه لایق" .... و ما در میانه ای که نه زیستن است و نه مرگ ... زندگی مان را می چسبیم و به ریش دیگران می خندیم و نمی دانیم که خود را به سخره گرفته ایم. می دانیم؟
به ذهنم مرخصی داده ام ...کی از مرخصی باز گردد نمی دانم.... اما با قلب چه کنم؟
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .