تحمل!

فكرهاي درهم و مغشوش بدون هيچ ابتدا و انتهايي مي آيند در ذهنم ... گاه مي روند  و گاه با وقايع زندگي ( بخوانيد ناكامي هاي همه ما در زنده ماني جامعه افتاده ميانه دو درياي عمان و خزر) ممزوج مي شوند و مي مانند براي خودشان جاهايي كه هر روز كه پيش مي رود ... بدون اينكه خود بدانم بيشتر مرا ( ما را) دچار سرخوردگي ... بی تحملی و احساس انتقام مي كند.

فكرهايي بدون هيچ انتظاري مي آيند در ذهنم كه چنان سوالي رخ مي نمايانند و مرا در كنكاش ذهني براي يافتن پاسخشان ... دچار ترديد...بی ميلی به زنده ماني و احساس بي رحمي مي كند.

"اگه یه مشت فرشته هم بیافتن تو یه زندان که زندانباناش دائم تو باندبازی خودشون از زندانیا استفاده می کنن... فرشته ها چاره ای ندارن جز اینکه بشن جانی ... در حالی که همیشه این حس همراشونه که یه قربانی اند... همیشه ... حتی وقتی  از ترس همدیگه و زندانبان شبا نمی تونن چشم به هم بذارن واسه یه لحظه آرامش.  می فهمی ؟ ... فرشته ها چاره ای ندارن جز اینکه برای زنده موندن بشن بابای شیطون."

" نه قبول ندارم ... هنوز فرشته هایی که بابای شیطون نشدن زیادن؟"

" تو خودت چی شدی؟!"

"من؟!... من که از همون اول هیچی حساب شدم...روز به روزم این حساب و کتاب بیشتر به رخم کشونده می شه ... خسته می شم ... نمیدونم..."

فكرهاي درهم و مغشوش بدون هيچ ابتدا و انتهايي مي آيند در ذهنم ... گاه مي روند  و گاه با وقايع زندگي ( بخوانيد ناكامي هاي همه ما در زنده ماني جامعه افتاده ميانه دو درياي عمان و خزر) ممزوج مي شوند و مي مانند براي خودشان جاهايي كه هر روز كه پيش مي رود ... بدون اينكه خود بدانم بيشتر مرا ( ما را) دچار سرخوردگي ... بی تحملی و احساس انتقام مي كند. 

پی نوشت:

نباید حساب می کردم ... اما حساب کردم ...

نه!...باید از ابتدا حساب می کردم.

نا نویسی!