بگذار طوافت کنم!

مدت ها بود که هر چه می سرودم ..آنی نبود که می خواستم....سال ۶۹ بود.

این خط را فعلن فراموش کنید ... بگذارید به چند سال قبلترش باز گردم...در کوچه ما پاسداری زندگی می کرد که به عشق حفظ وطن و آرمان های اش ... ماه ها جنگید .... و عاقبت در شهریور سال ۶۰ در بازی دراز کشته شد...مرد جوان ۲۳ ساله.

سال ها بعد دختری که هیچ گاه او را ندیده بودم ...شاید به خاطر آنکه در انتهای کوچه ما زندگی می کرد ... و ما تصور می کردیم او از سال ۶۰ به آمریکا رفته است و مانده بودیم که دختری قرآن خوان که از دیگران این وصفش را شنیده بودم ُ چرا به آمریکا رفته است....در سال ۶۷ با صدای حرفهای پچ پچ گونه بزرگترها متوجه شدم که کشته شده است....سال ۶۷ بود...و شما بهتر ا زمن حالا می دانید آمریکا چه بوده و سال ۶۷ چه؟

داشتم می گفتم مدتها بود که هر چه می سرودم ...آنی نبود که می خواستم ... و سال ...سال ۶۹ بود.

دوره سازندگی را مزه مزه می کردیم ... که یک شب خوابی عجبیب دیدم ... در کوچه قدیمی بودم ... همه چیز در حال وزیدن بود ... از من در کوچه ... تا اشیایی که می دیدم ... صدای دختر و پسری را شنیدم که می گفتند : چرا از ما شعر نمی گویی؟ ... و بی آنکه ببینمشان ...حس می کردم که هستند .... و صدایی در کوچه پیچید:

" کی شکوفه کردی

                       از انفجار عشق

                                          در فصل های پیاپی پاییزی؟"

از خواب پریدم  و سرودم : 

"عشق حرف اول را زد

عشق حرف آخر را زد

                              هر چند دهان نگشود"

این را تو گفتی و من

پرسیدم:

"کی شکوفه کردی

                       از انفجار عشق

                                          در فصل های پیاپی پاییزی؟"

و این تک پرسشم شد

وقتی "عرفان"

                 در لباس دلقکان سیرک درآمده است!

              +++

اینجا "هیچستان" است.

نان ازدها شد

                 سوزاند هر آنچه بود.

اینجا ساقیان به آینه هاشان پیوسته اند

و ما  تک جام زمانه را

                           چه ناشیانه

                           در این میانه

                           می گردانیم

                          جام حسرت

           +++

اینجا "برگ"ی گفت : "نه!"

                                     غافل بود.

تنفرش که زردی مطلق بود

                               مرگ او بود

                                                 نه مرگ ریشه

         +++

اینجا معشوق گله کرد:

"دل جای هوس شده است."

                                  غافل بود

                                  عشق تکنولوزی زندگی می خواهد

                                  و ما همه امی

                                 مشعوف از زنده مانی

              +++

اینجا علوم دقیقه حاکم است

اما همه فلسفه می بافند!

                           و جمع جبری زنده مانی

                           به انسان می آموزاند:

"عشق را در پرانتز گیرد،

                              و هستی را قابلیت فاکتور بودن بداند."

و عاقبت واکنش زنده مانی ما

نتیجه می دهد!

آری نتیجه می دهد!

                       "در ترازوی آمدن – رفتن

                       هیچ وزنی نداریم."

         +++

اینجا کویر است

                  و سراب

                  دهن کجی آسمان به ما

                 جنگل را کویر ساختیم

و تو

گیاه کویری

ایستاده بر خاک و آسمان در ریشه

                     بگذار طوافت کنم.

در اتاق آینه های محدب ...مقعر ! یا مامانم اینا و بی کسی!

"خسته این"

"دی شب درست نخوابیدم."

نگاه جمع معنای اش این است که چرا؟

" دی شب ساعت ده و نیم  رسیدم خونه ... چش ام افتاد به گوشی تلفن ...دیدم مامان زنگ زده...فوری زنگ زدم ..."

یکی از میان جمع می خندد و نمی گذارد حرف های ام تمام شود...می گوید:"مامانم اینا!...بابا کویته دیگه ...تریپ دلشوره انداختن مامان اینائو ..."

لبخند می زنم.

"آره دیگه خونه نزدیک مامان ....ناهار و شام رو می زنی تو رگ تو خونه مامان ....میری سراغ زندگی خودت ...به خدا کویته."

لبخند می زنم.

" یه بار ساعت ۵ زنگ زده بودن یه بار ساعت ۶ ...."

با لبخند می گوید:" گفتم که ....بعدشم لابد زنگ زدی و حال کردی از احوال پرسی و خوابت نبرد."

به تایید لبخند می زنم و تمام.

باقی ماجرا را در ذهنم مرور می کنم..."همیشه منم که زنگ می زنم تا حالی بپرسم ...مادر اگر زنگ بزند قطعن کاری پیش آمده است و رد خور هم ندارد ...حتی اگر اولش را با حال و احوال پرسی شروع کند....برای همین دلشوره افتادم ...فوری زنگ زدم ... مامان گفت :خوب شد زنگ زدی بعدازظهر بهت زنگ زدم ... دو بار ....جواب ندادی ..." برای مادر توضیح می دهم که کار واجبی پیش آمده بود باید به کمک یک نفر می رفتم....و بعد کارهای ام را انجام می دهم که بخوابم ...اما هر چه می کنم خوابم نمی برد ...می گویم: "شاید ما سال تا سال حال کسی را نپرسیم ...اما وقتی زنگ می زنیم به او و پاسخ نمی دهد .... دوباره زنگ می زنیم و پاسخ نمی دهد ...دلشوره می گیریم....نگران می شویم ...می دانیم او تلفن همراه دارد ...به تلفن همراهش زنگ می زینم...راستی کجای فضای زندگی مادر را اشغال کرده ام ؟ ...آیا خودم را آویزان کرده ام حتی برای یک ناهار ؟ ....پس چرا هیچ کسی به موبایل من زنگ نزد ؟ هیچ کسی...و باور می کنم که به تمامی تنها هستم...به تمامی."

در اتاق آینه های محدب ...مقعر!

دارد درباره خانم قاسمی صحبت می کند که من هیچ اطلاعی از او ندارم و فقط گاه به گداری او را دیده ام .

آقای رسولی میانه کلام او  می گوید:" آقای دکتر .." ظاهرن با او کاری دارد.

روی اش را به آقای رسولی می کند...کار را نگاه می کند....هنوز آقای رسولی درون اتاق است ...پایان یک جلسه کاری است و او دارد درباره خانم قاسمی صحبت می کند...اما چرا من احساس می کنم دارد درباره من صحبت می کند.

" بهش می گم میری خونه که چی کار کنی ... تو اون خونه اجاره ای ...دختر بشین یه خورده بیشتر کار کن ... حداقل یه خونه بتونی بخری ...چهل و چهار سالته ....دیگه به سنی رسیده که باید بگی "خب اگه من ازدواج نکردم ... تو کارم پیشرفت کردم ...خونه دارم. ...اما بلند می شه میره ...."

می خواهم حرفی بزنم ...اما چه بگویم؟

" هر کسی رو نگاه می کنی تو سن ما بالاخره یه مایه دلخوشی داره ... می تونه واسه بگه من اینم....اصلن از این خانوم بگذریم ... خواهر من 11 سال از من بزرگتره .... دیپلمش رو گرفته و ازدواج کرده ...نزدیک سی و هفت ساله که ازدواج کرده ... اگه بری ازش سوال کنی خب تو چه کردی ؟ ...چی داری؟ ...چه اثر مفیدی داشتی؟ ....سرش رو می تونه بالا بگیره و بگه .... سه تا بچه دارم همه  مفید برای جامعه ... عروس دارم ...داماد دارم .....اما این حرفا رو به خانم قاسمی هم می گم ..اما انگار نه انگار ...فرداها می خواد چی کار کنه ؟

بهش گفتم خانم شما که تصمیمی تو زندگیت نگرفتی ...تو که نتونستی مسوولیت بپذیری ...تو که بلد نبودی با دیگران چگونه باید برخورد کرد...حالا تو این سن چی کار می شه واست کرد...تو می خوای چی کار کنی؟ ... می شه یه تصمیم گیری رو به تو سپرد ...می شه گفت ...."

و او همینطور ادامه می دهد ...اما من هیچ نمی گویم ... بالاخره آقای دکتر از اتاق جلسه بدون نتیجه بیرون می رود .... آقای رسولی با خودش گویی صحبت می کند ...اما به گونه ای که من بشنوم ...." به خود دکتر هم گفتم ...بهش گفتم امیدوارم بچه هات بالاخره بزرگتر که شدن تو رو متمدن کنن...اونم می خنده."

و من به صحبت های او فکر می کنم ....چهل و چهار سالته دختر ؟ چه مایه دلخوشی داری ؟ ....چه وضعیت تثبیت شده ای داری ؟ ...می تونی تصمیم بگیری؟

و بعد دوست می گوید :"مگر نگفتم خانمان و ثروت به دادت نمی رسد؟" ....می گویم:" چرا ...می دانم ...اما در همین دنیای زمینی گفته ای هر آنکه را بخواهی بی حساب روزی می بخشی .... و گفته ای ....اصلن بگذریم ای دوست....تنها می دانم هیچ گاه تمام زندگی ام اینگونه مایه تمسخر شود ....لابد دکتر سنت گرا روراست تر بود که صاف در چشمانم نگاه کرد و این حرفها را گفت... و آقای رسولی تنها خواست کمی مرا آرام کند.

به راستی در یک جامعه مانده در سنت و به خیالش مدرن شده ....چند نفر به من اینگونه نگاه می کنند؟ .... آیا آنها مرا اشتباه می بینند؟ ...نه آنها این بار واقعیت را می بینند....

اما شاید نباید به آقای دکتر می گفتم : " دختران دهه ای که من در آن به دنیا آمده اند بسیاری شان مجرد مانده اند ...نه به خواست خود .... اما آنها سرپناهی برای خود ساخته اند ...."

چه می گویم ....مرا آتش زد و رفت ....شدم یک انسان در مرزی از تنفر اینگونه شدن و قابل ترحم و تحقیر.

اما تحقیر تنها در این زمان بود؟ ...تخقیر در همه سال هایی رخ داد که نه مانند هم نسلانم ... خانواده ام سدی شدند برای داشتن شریک....- نه گناه را به گردن دیگران نمی اندازم که این واقعیت است و صد البته من اهل جنگ برای کسانی نبودم که نمی دانستم درون هندوانه وجودشان وقتی شکافته شود ...چیست؟–

اما من هماره تحقیر شدم .... و اسیر ترحم .....و این داستان دیگری است ....داستانی دیگر.

 پی نوشت: از قیاسش خنده آمد خلق را / کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

در اتاق آینه های محدب ...مقعر!

"من اگه همین امروز از پستی که دارم عزل شم ...ککم هم نمی گزه ....اما شنیدم همین جا یکی بود که وقتی پستش رو ازش گرفتن شروع کرد به خوردن قرص اعصاب ."

"یه ساعتی که بیشتر نمی شه ... نه نگو دیگه ...نمی خواد که ناهار درست کنی ...یه چایی می خوریم و یه خورده ..."

"نه نادر."

"خسته نمی شی انقدر می گی نه؟...یه خورده ....." صدای خنده ات از پشت تلفن بلند می شود.

می خواهم گوشی را بگذارم و بگویم :"همیشه همین طور بوده ...همیشه ...حتی آن روزها که از پله هایی گمنام بالا می رفتم...آن شب هایی که تن پیروز بود در ابتدای راه!... و من خسته از راه پله باز می گشتم و چشمانم گشوده می شد بر عمق تنهایی! ... پشیمانی یقه ام را می گرفت؟ ...نه این  حس تنهایی بود که می چسبید به تمام روحم مثل آدامسی که هر چه بخواهی بکنی بیشترپخش می شود ...کیف را باز می کردم ...و قرص بدون آب روانه می شد ته گلوی ام ...تا حنجره ام به فریادی بی پاسخ بازنشود!

همیشه همین طور بود...همیشه.

لباساتو پوشیدی ...اسمت چیه؟....مهمه؟...مهمه بدونی که چه اسمی داری؟...می بایست "تو" ها را فراموش کنم...نمی بایست؟

"یکی بود وقتی مجبور می شد پشت بشه می گفت :" ببخشید پشتم به توئه.""... صدای خنده ات قطع نمی شود ...آوا عوض می کند در تمام طول این سالیان ...اما قطع نمی شود!

"اسمش معصومه بود.." می خندی..."برات چه فرقی می کنه چی شد؟...لابد  یه مدت یه مشت حاجی دورش رو گرفتن....و حالا هم ...." می خندی.

عاشقانه نیست که عاشقانه بگویم ...حتی اگر تو قسم حضرت عباس بخوری که عاشقی همیشه عاشقی...من که می بینم شانه ام میله بارفیکس یک دست تو شده است!...و  نگاهت که می کنم ...شبیه هیچ چیز نیستی ...جز فراموش کردن!

...پس چرا نمیری لعنتی؟...چرا نمیری؟

....پس چرا نوبت به رفتن من نمی رسد خدایا؟ ...چرا نوبت نمی رسد؟

"به خدا...آدم شوهر کنه که چی؟ ...مث من بدبخت شه...آره همسایه بالاییمونه ...پسره هر وقت میاد یه دسته گل همراشه ...آدم شوهر کنه که چی؟ ... ماه به ماهم نه رنگ گل ببینی ...نه آخه خنده داره ...به خدا...."

یک لحظه دستت را به دستم می دهی ...نگاه می کنم به تو ... دستم را از دستت رها می کنم...

"نه نسی مگه دیوونه ام ..." ریز می خندی...."اون گفت ...من که اوکی ندادم...اسم دخترش نمی دونم چیه؟ ...شاید هدی باشه." ...ریز می خندی..."نسی دو ماه دیگه که امتحانا تموم شه ....آره من دیوونم ."

ده سال گذشته اما هنوز دوماهی نرسیده که امتحانات داشنکده تمام شود ... و من ببینم تو دیوانه ای!

"هیچ وقت قدرتو ندونستم ...تو ماه بودی...حالا..."...دستت را نگاه می کنم ...انگشت دوم دست چپت را نگاه می کنم... به خودم باید بگویم:"حالا؟"...می گویم:"حالا"

"چرا بهت بر می خوره ...قابلمه اتفاقن خیلی هم خوبه واسه سر خونگیت..." می خندی.."قابلمه نداری که..." می خندی....می خندی ...می خندی ....صدای خنده ات قطع نمی شود ...آوا عوض می کند در تمام طول این سالیان ...اما قطع نمی شود.

قرص را بدون آب روانه گلوی ام می کنم تا حنجره ام به فریادی بی پاسخ باز نشود."

"آره خب بعضیا اینجوری ان ...یه پست واسشون انقدر مهمه...واسه از دست دادن پست رفت سراغ قرص !"

"وقتی ضمه را در کیبرد پیدا نمی کنی" یا تیتر لوس "چند عاشقانه!"

 آنچه می خوانید قطعاتی است که دوره جوانی با تصوری از عشق گفته بوده ام! ( و حالا انقدر تحقیر می شوم که گاه یادم می رود فعل درست چنین جمله ای چگونه باید باشد.)

در اول عشق انتهای من بود

پایان سکوت و های های من بود

من مردم از عشق کی ولی دانستی

این مردن من ، ابتدای من بود!

 

دروغی تو ولی زیبا مرو عشق

به بادم داده ای تنها مرو عشق

چه سخت است که بدانم تو نبودی

ولی گویم که از اینجا مرو عشق

 

به نزدیکی ولی دوری تو ای عشق

نه خورشیدی نه دیجوری تو ای عشق

تویی مرز محبت ها و نفرت

گه اینجوری گه آنجوری تو ای عشق

 

عجب از عشق هم خیری ندیدم

دروغی بود در پشتش چه دیدم؟

ز گلها و بهار عاشقی، من

خزانی دیدم و خاری بچیدم!

 

کجای ام من؟ کجایی تو؟ کجاییم؟

ندانم من، ندانی تو، ندانیم

زفصلی که محبت را بسازد

جدای ام من، جدایی تو، جداییم.

 

دریای غمان به موج زد ساحل من

جز حسرت زندگی، چه شد حاصل من

بگریختم از حسرت  و غم ها در عشق

گفتند که "مامنی است" شد قاتل من

 

کجایی تو، به تنهایی کجایی؟

نه اینجایی، نه آنجایی، کجایی؟

چه محتاجم بیایی تو بگویی:

"نیاسایم، به تنهایی، کجایی؟"

 

تمام عشق او در گفتنی بود

تمام عشق من در (dor) سفتنی بود

همین هم شد دلیلش آخر کار

به عشقم ماندم و او رفتنی بود 

شکم سیری!

سالها پیش در میان جمع مردانه ای که من هم آنجا حضور داشتم ... بحثی میان آقایان در گرفت با این مفروض که  همه آنها قبول  داشتند  قوانین  قضایی به نوعی زن ستیز است ... اما با این همه وقتی مسوولیت های خود را در یک کفه می گذاشتند و مسوولیت های زنان را در کفه دیگر ...نمی توانسند از این وسوسه که بگویند:" زنان در جامعه ما از مردان خوشبخت تر هستند." خلاصی یابند ... و وقتی یکیشان این وسوسه را به زبان جاری ساخت ... دیگران نیز او را تایید کردند و دلایلی را آوردند "در یک زندگی نرمال" که می شد به آنها حق داد ...هر چند زنان جامعه ما هم پای مردان کار می کنند و چرخه زندگی به کمک آنها می چرخد ...این مطلب را هم آنها قبول داشتند...و اضافه بر آن می گفتند: " اگرچه قوانین ضد زن است اما در زندگی های خانوادگی ... به قدری شرایط فکری بالا رفته است که هیچ کدام از آن قوانین در زندگی ها- نرمال- ساری و جاری نیست و دختران در خانواده ها همانقدر حق دارند که پسران ."

همه گفته های آنها در بستری بیان می شد که همه آنها متعلق به بخش متوسط جامعه بودند.

آنها بدون اینکه بخواهند برای خوشامد کسی حرف بزنند ... و یا بخواهند مرا خوشنود سازند حرف های شان را می زدند.

حرفهای شان که تمام شد .... گفتم : "می توانم یک سوال بپرسم ... لازم نیست فوری جواب بدهید ...قدری فکر کنید و صادقانه بگویید" ....شرط مرا برای پاسخ به سوالی که نمی دانستند چیست پذیرفتند... گفتم: :" اگر همین الان حکم شود که زنان همه مشکلاتی که شما دارید ...به خصوص مسوولیت اصلی یک زندگی را بپذیرند...و آنها هم بپذیرند...با وجود عرف های جامعه و نه حتی قوانین قضایی ضد زن که از آن گفتید ....حاضرید ... از فردا تبدیل به همان جنسی شوید که خوشبختش می خوانید؟ " .... و به شوخی و جدی اضافه کردم :" و مجبور شوید از صبح که بلند می شوید هویت خود را به زیر پا بگذارید با حجاب ؟"....این شوخی باعث شد که بخندند .... اما فکرها را کردند .... و گفتند : " فکر که می کنیم ...نه حاضر نیستیم زن باشیم در این جامعه ...حتی اگر در زندگی شخصی مان ... اطرافیانن نزدیکمان قوانین قضایی را به سخره بگیرند."

از آن روز و آن صحبت ها و آن گفته های صادقانه سال هاست که می گذرد...و اگر قوانین قضایی را کنار بگذاریم ... و هنجار شکن هم بشویم ... تا کی می توانیم چنین باشیم ؟.... و به این ترتیب عرف ها مدام دنبال ما هستند... به ویژه دنبال جنس نسوان.

می خواهم اینجا مثالی بزنم و در این مثال دو نفر که تقریبن باید هم سن و سال باشند را از دوجنس مخالف نشانه می گیرم.

نخستینش را "نسترن" می گذاریم با 44 سال ....مجرد ... و این نسترن که اینجا مثال است و من نیستم ... دنبال شریک.

دومین را "سه نقطه" می گذاریم – با پوزش از آقای سه نقطه که می دانم آنقدر مناعت طبع دارند که وجودشان را در این مثال ببخشایند- حدودن 47 یا 48 ساله ... مجرد .... و دنبال شریک.

نسترن مثال ما به هر سو که نگاه می کند ... همه همسالانش ازدواج کرده اند و حالا صاحب یکی دو فرزند هم هستند ... اگر به سراغ جوان تر ها برود ...تا چه حد جوان تر برود ؟ .... دوستی برای اش تعریف می کرد که میانه چنین رابطه ای با یک جوان ... او گفت :"تو که زندگیت رو کردی... یه چند صباحی هستیم با هم ... بعدش هم خب مسلمه من باید برم سراغ زندگیم!"

و حالا آقای سه نقطه .... همه همسالانش ازدواج کرده اند و حالا صاحب یکی دو فرزند هم هستند ... اما او می تواند برود سراغ جوان ترها ... تا چه حد جوان تر برود ؟ ...خب عرف به او حق انتخاب وسیع داده  است ....نه کسی شکایت می کند که چرا به دختری جوان تر  نظر دارد و نه دختر جوان به او می گوید" تو که زندگیت رو کردی ....یه چند صباحی هستیم با هم ...بعدش هم خب مسلمه من باید برم سراغ زندگیم!"

اتفاقن همه به او تبریک می گویند که بالاخره می خواهی سر و سامان بگیری و از "بی کسی" بیرون بیایی.

به قدری حق انتخاب برای او وسیع است که به گفته خودش ... با کسی به قصد ازدواج چت می کند ... نه او را دیده ... و نه جز کلماتی که در فضای مجازی در مسنجر رد و بدل می شود ...شناخت بیشتری از او دارد....اما دختر به او می گوید :سیگار می کشد. - درباره سن ایشان حدس حقیر برای این مثال بود ... و درباره آنچه از چت گفتم ... نوشته ایشان در یکی از کامنت ها-

به همین راحتی بدون کنکاش بیشتر... سه نقطه روی دختر خط می کشد و می رود سراغ دیگران ...چرا؟ ...چون او حق انتخابی بسیار وسیع دارد...و همین هم می شود که به قول خودشان می توانند به سرعت ازدواج کنند و از بی کسی به در آیند.

عدم درک متقابل دو جنس از یکدیگر تنها به زنان مریخی و مردان ونوسی ترجمه شده در دهه هفتاد باز نمی گردد....که کتاب را بخوانی و همه چیز به طرفه العینی حل شود ....عدم درک جنس زن از جنس مرد و به عکسش باز می گردد به اینکه به هر حال ما گاه شرایط طرف مقابل را فراموش می کنیم ...اگر تنها هست ... به او توصیه ای می کنیم که بیشتر به درد هم جنس هم سنمان به گاه تنهایی می خورد...با توجه به شرایط سنی ... یا با توجه به شرایط خانوادگی ...یا هزار جور شرایط دیگر – این "هزار جور شرایط دیگر" می بایست نوشته می شد تا در یابیم ما زنان هم گاه در شرایطی هستیم به هنگام جوانی که توصیه های ما به درد یکدیگر می خورد نه به درد جنس مخالف-

اینها را گفتم که معنای شکم سیری کامل مشخص شود.... ما گاه به قدری امتیاز جنسیتمان را داریم که فراموش می کنیم ...جنسیت مخالف از برخی از آنها محروم است ... و این همان شکم سیری است .... و این همان "ماری آنتوانت" کوچک در وجود هر یک از ما چه زن و چه مرد است.

پی نوشت: می دانم که برخی از شما بزرگواران به خصوص از جنس خودم ... خواهید گفت :"این حرفها د مده شده و دیگر کسی به این حرفها فکر نمی کند ...تصورات تو به درد آنت جان شیفته می خورد!"

خب یک لحظه خودشان را جای نسترن مثال ما بگذارند ... فقط یک لحظه...آیا جایی برای عرف شکنی هست؟... که خود دوستانی که چنین خواهند نوشت به محاکمه اش خواهند نشست ... و پیش از آنها خودش چنین کاری خواهد کرد.

پی نوشت دوم :آنچه در این نوشته آمد ... ربطی به مشکلات این چند وقت من  ...ندارد... و از شما مهربانان که دعای ام کردید بی نهایت سپاسگزارم

تنها یک توضیح را لازم می دانم و آن اینکه در قطعه پست پیشین آورده بودم ... "نه برای آنکه کسی به من  فکر نمی کند ... برای آنکه اجازه ندارم به کسی فکر کنم!."

چه هنگامی ...فردی مجوز فکر کردن به دیگری را ندارد ؟ ... یا خود را بسیار دست پایین می بیند ... یا کسی که می خواهد به او فکر کند از گروه همسالان که نه ...حتی از گروه ده سال پایین تر از سن خودش است که ازدواج کرده است...این برای امثال "نسترن" مثال ما پیش می آید... و اگر عرف شکنی کند ...چه می شود؟

البته اینها برای نسترن مثال این مطلب بود ... و گرنه حقیر را که می شناسید.

متاسفم که نوشته الکن من باعث برداشت ناصحیح شد. .. از همه توصیه ها نیز سپاسگزارم.

پی نوشت نمی دانم چندم:

وقتی کسی به من حرفی می زند تا صحت یا سقم آن را نیابم ... ول کن نیستم... چرا که بعدش می خواهم نظر خودم را بگویم تا همانطور که می دانید دیگران فکر نکنند بنده لال هستم!

قضیه ای که می خواهم بگویم به پست هیچ ربطی ندارد و باز می گردد به "دزدان دریایی"!... مجبور شدم با یک کارشناس سیاسی مسائل آلمان که هم در آلمان زندگی کرده باشد و هم زبان آنها را بداند و قضا قورتکی کارشناس نشده باشد مثل صد تا صدتا کارشناسان محترم و محترمه در خبرگزاری ها و روزنامه و ضرغام تی وی - رادیوها...صحبت کنم.

ایشان گفتند: بله حزب "دزدان دریایی" وجود دارد اما به معنای آن نیست که گروهی از مردم پیرو حزبی شده باشند که آرمان هایی شبیه دزدان دریایی داشته باشد.

خاستگاه اصلی این حزب سوئد است...جالا چرا سوئد خواهم گفت... این ایده را سه کارمند عادی در آلمان که تنها خصوصیتشان دسترسی به فضای مجازی بود... گرفتند و حزب خود را راه انداختند.. تفکرات و ایده های خاصی ندارند ... به همان هنجارهایی که جامعه آلمان دارد معتقدند و تنها اینکه بسیار به گردش آزاد اطلاعات ... و استفاده از فضاهای نوین حاصل از مجاز بها می دهند.

نام این حزب برگرفته از پیشه قوم "وایکینگ"هاست که در کشورهای شمال اروپا به ویژه سوئد و آلمان زندگی می کردند.. و به قول پایه گذاران حزب ..."خب چی کار کنیم ... دزد دریایی بودند دیگه." و تنها اشاره ای به پیشه پیشینیانشان برای جذاب شدن حزبی به این کوچکی پیش مردم بوده است ... و این نام که اشاره ای غیر مستقیم به وایکینگ ها بوده .... به قدری جذاب می شود که بدون اینکه اهداف انتخاباتی اش تفاوت چندانی با دیگر حزب ها داشته باشد... نه درصد آرا را تنها در برلین کسب می کند.

قیمت من چقدر است؟

می گویند هر کسی قیمتی دارد ... و معنای اش را همگی می دانیم که همه کم و زیاد قیمتی دارند که می توان با دادن آن پول ... آن فرد را خرید.

وقتی بحث رایانه ها شروع شد ...به شدت با آن مخالفت کردم در ذهن و دل خودم و هیچ گونه نمی توانستم آن را حلاجی کنم.

مگر می شود ... پولی که در هر کشوری روی هم گذاشته می شود که کشوری آبادتر داشته باشند ... خرد خرد کرد ...میلیون ها تکه کرد و به جای آفرینش زیر ساخت هایی که خود می تواند ...چندین برابر سرمایه و کار برای نسل کنونی و بعد ایجاد کند .... آن را در عمل نابود کرد .

برای مخالفت با این خیانت در سرمایه ملی ... برای یارانه ثبت نام نکردم و هیچ گاه یارانه نگرفتم.

اگر چه در جوامعی مثل این جامعه که نمی خواهم به آن تعلق داشته باشم ... سرمایه ملی خرد هم که نشود ... در سوء مدیریت ها نابود می شود....اما به هر حال یک از هزارش کاری می شود ...یا تا همین هشت سال پیش می شد ..- از دوره هشت ساله جنگ بگذریم- و یا گمان می شد که کاری می شود ...با این همه بسیاری از کارها هم که انجام شد اثرات ناخوشایندی داشت ...اگرچه همان روزها هم دلسوزان گفته بودند که این کارها را نکنید ...یکی اش همین سدهای بیشمار .

بگذریم...من یارانه ثبت نام نکردم و خوشنود بودم که اگر قیمت حامل های انرژی چندین برابر شود ...تاب می آورم ...اما چنین کاری را نمی کنم.

بگذریم از دوستان بزرگواری که ثبت نام کردند و چون می دانستند که این پول چه گرفته شود چه گرفته نشود ...آسمان این جامعه همین است و بدفرجامی ها همین.

دوستی می گفت: می دانی چقدر ضرر کرده ای از خرس یه مو هم کندن غنیمته ...گفتم :خرس منظورت خودمونه دیگه ؟ ..از خودمون می کنن به خودمون می دن.

در پس این گفتارهایی که ذهن و  دلم باور داشت تورم چندین برابر شد و من با سرافرازی تاب آوردم تا اینکه از اواخر سال گذشته بحث دور دوم یارانه ها شروع شد ... و در یک سایت خواندم اگر فاز دوم هدفمندی اجرا شود به هر فردی 135 هزار تومان می رسد ...چشمانم گرد شد ....ذهن و دلم به یک سمت شوت شد و رفت .... و با خود گفتم :"دخترک دیوانه ...یه کاری کن ...یارانه ات رو بگیر ...حالا که همه می گیرن."

خب نتوانستم اقدامی کنم ...یعنی اصولن اقدامی نکردم ....اما فردای آن روز که میزان دریافتی فاز دوم هدفمندی یارانه ها را خوانده بودم ...قدری تب و تابم فرو نشسته بود ... با خود گفتم : "به راستی قیمت امثال من چقدر است؟ ...135 هزار تومان؟ ..."

پی نوشت: اگر چه به ظاهر هدفمندی یارانه ها دارد به روزگاری می پیوندد که دیگر نه از تاکش نشان بماند از تاک نشانش .اما با این مثال ساده تنها خواستم بگویم ظاهرن دنیا فریبنده است در نقش انسان ... و آنگاه که روز آزمایش هر یک از ما فرا رسد "دل" را چند می فروشیم ؟ .... "ذهن" را چند ؟ ....و در کل "نیات"مان را چند؟

از اینکه بالای منبر رفتم عذر می خواهم ...اما برخی از ما ...حتی وقتی تصور می کنیم عاشقیم  به یک باره خود را می یابیم که در کنار دیگری هستیم با یک مقدار وسایل زندگی ....یک خانه ....یک ماشین .... و قدری سفر ...و شاید یک تایتل ....خودمان را هم توجیه می کنیم ...توجیهی که هیچ ربطی به آنچه خود را به آن فروخته ایم ندارد ...می گوییم: " خب می خواستم کسی باشه که بشه تو در و فامیل در بیارمیش!"

این کار همیشه تاریخ رخ داده در این جامعه ...اما روزگاری بود که بیشتر دخترها را به این وصف می شناختند ...اما چند سالی است که میان برخی از پسرها به شدت مد شده است و خود را می فروشند...و بهای عشق چند است؟

به قول معروف "عشق کیلو چند؟ ... (....)ه رو فقط می زنم زمین." ...کر کر خنده جمع سبیل در سبیل.