آنچه می خوانید قطعاتی است که دوره جوانی با تصوری از عشق گفته بوده ام! ( و حالا انقدر تحقیر می شوم که گاه یادم می رود فعل درست چنین جمله ای چگونه باید باشد.)

در اول عشق انتهای من بود

پایان سکوت و های های من بود

من مردم از عشق کی ولی دانستی

این مردن من ، ابتدای من بود!

 

دروغی تو ولی زیبا مرو عشق

به بادم داده ای تنها مرو عشق

چه سخت است که بدانم تو نبودی

ولی گویم که از اینجا مرو عشق

 

به نزدیکی ولی دوری تو ای عشق

نه خورشیدی نه دیجوری تو ای عشق

تویی مرز محبت ها و نفرت

گه اینجوری گه آنجوری تو ای عشق

 

عجب از عشق هم خیری ندیدم

دروغی بود در پشتش چه دیدم؟

ز گلها و بهار عاشقی، من

خزانی دیدم و خاری بچیدم!

 

کجای ام من؟ کجایی تو؟ کجاییم؟

ندانم من، ندانی تو، ندانیم

زفصلی که محبت را بسازد

جدای ام من، جدایی تو، جداییم.

 

دریای غمان به موج زد ساحل من

جز حسرت زندگی، چه شد حاصل من

بگریختم از حسرت  و غم ها در عشق

گفتند که "مامنی است" شد قاتل من

 

کجایی تو، به تنهایی کجایی؟

نه اینجایی، نه آنجایی، کجایی؟

چه محتاجم بیایی تو بگویی:

"نیاسایم، به تنهایی، کجایی؟"

 

تمام عشق او در گفتنی بود

تمام عشق من در (dor) سفتنی بود

همین هم شد دلیلش آخر کار

به عشقم ماندم و او رفتنی بود