در اتاق آینه های محدب ...مقعر!
"یه ساعتی که بیشتر نمی شه ... نه نگو دیگه ...نمی خواد که ناهار درست کنی ...یه چایی می خوریم و یه خورده ..."
"نه نادر."
"خسته نمی شی انقدر می گی نه؟...یه خورده ....." صدای خنده ات از پشت تلفن بلند می شود.
می خواهم گوشی را بگذارم و بگویم :"همیشه همین طور بوده ...همیشه ...حتی آن روزها که از پله هایی گمنام بالا می رفتم...آن شب هایی که تن پیروز بود در ابتدای راه!... و من خسته از راه پله باز می گشتم و چشمانم گشوده می شد بر عمق تنهایی! ... پشیمانی یقه ام را می گرفت؟ ...نه این حس تنهایی بود که می چسبید به تمام روحم مثل آدامسی که هر چه بخواهی بکنی بیشترپخش می شود ...کیف را باز می کردم ...و قرص بدون آب روانه می شد ته گلوی ام ...تا حنجره ام به فریادی بی پاسخ بازنشود!
همیشه همین طور بود...همیشه.
لباساتو پوشیدی ...اسمت چیه؟....مهمه؟...مهمه بدونی که چه اسمی داری؟...می بایست "تو" ها را فراموش کنم...نمی بایست؟
"یکی بود وقتی مجبور می شد پشت بشه می گفت :" ببخشید پشتم به توئه.""... صدای خنده ات قطع نمی شود ...آوا عوض می کند در تمام طول این سالیان ...اما قطع نمی شود!
"اسمش معصومه بود.." می خندی..."برات چه فرقی می کنه چی شد؟...لابد یه مدت یه مشت حاجی دورش رو گرفتن....و حالا هم ...." می خندی.
عاشقانه نیست که عاشقانه بگویم ...حتی اگر تو قسم حضرت عباس بخوری که عاشقی همیشه عاشقی...من که می بینم شانه ام میله بارفیکس یک دست تو شده است!...و نگاهت که می کنم ...شبیه هیچ چیز نیستی ...جز فراموش کردن!
...پس چرا نمیری لعنتی؟...چرا نمیری؟
....پس چرا نوبت به رفتن من نمی رسد خدایا؟ ...چرا نوبت نمی رسد؟
"به خدا...آدم شوهر کنه که چی؟ ...مث من بدبخت شه...آره همسایه بالاییمونه ...پسره هر وقت میاد یه دسته گل همراشه ...آدم شوهر کنه که چی؟ ... ماه به ماهم نه رنگ گل ببینی ...نه آخه خنده داره ...به خدا...."
یک لحظه دستت را به دستم می دهی ...نگاه می کنم به تو ... دستم را از دستت رها می کنم...
"نه نسی مگه دیوونه ام ..." ریز می خندی...."اون گفت ...من که اوکی ندادم...اسم دخترش نمی دونم چیه؟ ...شاید هدی باشه." ...ریز می خندی..."نسی دو ماه دیگه که امتحانا تموم شه ....آره من دیوونم ."
ده سال گذشته اما هنوز دوماهی نرسیده که امتحانات داشنکده تمام شود ... و من ببینم تو دیوانه ای!
"هیچ وقت قدرتو ندونستم ...تو ماه بودی...حالا..."...دستت را نگاه می کنم ...انگشت دوم دست چپت را نگاه می کنم... به خودم باید بگویم:"حالا؟"...می گویم:"حالا"
"چرا بهت بر می خوره ...قابلمه اتفاقن خیلی هم خوبه واسه سر خونگیت..." می خندی.."قابلمه نداری که..." می خندی....می خندی ...می خندی ....صدای خنده ات قطع نمی شود ...آوا عوض می کند در تمام طول این سالیان ...اما قطع نمی شود.
قرص را بدون آب روانه گلوی ام می کنم تا حنجره ام به فریادی بی پاسخ باز نشود."
"آره خب بعضیا اینجوری ان ...یه پست واسشون انقدر مهمه...واسه از دست دادن پست رفت سراغ قرص !"
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .