در اتاق آینه های محدب ...مقعر!
آقای رسولی میانه کلام او می گوید:" آقای دکتر .." ظاهرن با او کاری دارد.
روی اش را به آقای رسولی می کند...کار را نگاه می کند....هنوز آقای رسولی درون اتاق است ...پایان یک جلسه کاری است و او دارد درباره خانم قاسمی صحبت می کند...اما چرا من احساس می کنم دارد درباره من صحبت می کند.
" بهش می گم میری خونه که چی کار کنی ... تو اون خونه اجاره ای ...دختر بشین یه خورده بیشتر کار کن ... حداقل یه خونه بتونی بخری ...چهل و چهار سالته ....دیگه به سنی رسیده که باید بگی "خب اگه من ازدواج نکردم ... تو کارم پیشرفت کردم ...خونه دارم. ...اما بلند می شه میره ...."
می خواهم حرفی بزنم ...اما چه بگویم؟
" هر کسی رو نگاه می کنی تو سن ما بالاخره یه مایه دلخوشی داره ... می تونه واسه بگه من اینم....اصلن از این خانوم بگذریم ... خواهر من 11 سال از من بزرگتره .... دیپلمش رو گرفته و ازدواج کرده ...نزدیک سی و هفت ساله که ازدواج کرده ... اگه بری ازش سوال کنی خب تو چه کردی ؟ ...چی داری؟ ...چه اثر مفیدی داشتی؟ ....سرش رو می تونه بالا بگیره و بگه .... سه تا بچه دارم همه مفید برای جامعه ... عروس دارم ...داماد دارم .....اما این حرفا رو به خانم قاسمی هم می گم ..اما انگار نه انگار ...فرداها می خواد چی کار کنه ؟
بهش گفتم خانم شما که تصمیمی تو زندگیت نگرفتی ...تو که نتونستی مسوولیت بپذیری ...تو که بلد نبودی با دیگران چگونه باید برخورد کرد...حالا تو این سن چی کار می شه واست کرد...تو می خوای چی کار کنی؟ ... می شه یه تصمیم گیری رو به تو سپرد ...می شه گفت ...."
و او همینطور ادامه می دهد ...اما من هیچ نمی گویم ... بالاخره آقای دکتر از اتاق جلسه بدون نتیجه بیرون می رود .... آقای رسولی با خودش گویی صحبت می کند ...اما به گونه ای که من بشنوم ...." به خود دکتر هم گفتم ...بهش گفتم امیدوارم بچه هات بالاخره بزرگتر که شدن تو رو متمدن کنن...اونم می خنده."
و من به صحبت های او فکر می کنم ....چهل و چهار سالته دختر ؟ چه مایه دلخوشی داری ؟ ....چه وضعیت تثبیت شده ای داری ؟ ...می تونی تصمیم بگیری؟
و بعد دوست می گوید :"مگر نگفتم خانمان و ثروت به دادت نمی رسد؟" ....می گویم:" چرا ...می دانم ...اما در همین دنیای زمینی گفته ای هر آنکه را بخواهی بی حساب روزی می بخشی .... و گفته ای ....اصلن بگذریم ای دوست....تنها می دانم هیچ گاه تمام زندگی ام اینگونه مایه تمسخر شود ....لابد دکتر سنت گرا روراست تر بود که صاف در چشمانم نگاه کرد و این حرفها را گفت... و آقای رسولی تنها خواست کمی مرا آرام کند.
به راستی در یک جامعه مانده در سنت و به خیالش مدرن شده ....چند نفر به من اینگونه نگاه می کنند؟ .... آیا آنها مرا اشتباه می بینند؟ ...نه آنها این بار واقعیت را می بینند....
اما شاید نباید به آقای دکتر می گفتم : " دختران دهه ای که من در آن به دنیا آمده اند بسیاری شان مجرد مانده اند ...نه به خواست خود .... اما آنها سرپناهی برای خود ساخته اند ...."
چه می گویم ....مرا آتش زد و رفت ....شدم یک انسان در مرزی از تنفر اینگونه شدن و قابل ترحم و تحقیر.
اما تحقیر تنها در این زمان بود؟ ...تخقیر در همه سال هایی رخ داد که نه مانند هم نسلانم ... خانواده ام سدی شدند برای داشتن شریک....- نه گناه را به گردن دیگران نمی اندازم که این واقعیت است و صد البته من اهل جنگ برای کسانی نبودم که نمی دانستم درون هندوانه وجودشان وقتی شکافته شود ...چیست؟–
اما من هماره تحقیر شدم .... و اسیر ترحم .....و این داستان دیگری است ....داستانی دیگر.
پی نوشت: از قیاسش خنده آمد خلق را / کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .