با خودم حساب می کنم چند ماه است به مسافرت نرفته ام ...نه...اشتباه می گویم... با خودم حساب می کنم چند سال است مسافرت نرفته ام ..این حساب و کتاب را دو روز است که با خود انجام می دهم.

"خب برو مسافرت"

این جمله ای بود که سال گذشته با خودم گفته بودم.آیا آن زمان هم رسیده بودم به حساب و کتابی که در این دو روز انجام داده بودم یا پاسخی بود به جمله ای که یک دوست به من چند سال قبلترش گفته بود:"تو کجا رو دیدی؟" ....نه ... هر چند معنای ظاهری جمله سوالی دوست به سفر اشاره داشت ... اما باطنش به زندگی بر می گشت...."من کجای زندگی را دیده بودم؟"... کودکی اش را که آمیخته شد به انقلاب ...نوجوانی اش را که در شب های بمباران و در تبلیغات و کلاس های  عقیدتی ... مملو شد از احساس گناه... جوانی اش که ....

بگذرم ... حاصل همه عمر به این شیوه تنهایی ممتد و کشداری شد در میان اجتماع! ... و عاقبت یک آن شکست... و حال پس از یک سال با خودم حساب می کنم چند ماه است به مسافرت نرفته ام ... نه ... اشتباه می گویم ... با خودم حساب می کنم چند سال است مسافرت نرفته ام .

"خودت تنها می خوای بری مسافرت؟"

"خب آره"

"نه اینجوری که سخته ... اصلن نمی شه."

می دانم چرا نمی شود.... از همان روزی که به اجبار روی سرم روسری گذاشتند و شدم هویتی که من نبودم ... و شدم زنده مانی در اجبار..و شدم نامستقل!

ظاهرش بعد از سی سال ساده است ... اما برای من هنوز حل نشده است ... هنوز حل نشده است ... هر وقت می خواهم از خانه بیرون بروم ... حتی به خواست خود ... باید کسی بشوم به خواست آنهایی که برای ام زندگی ام را تعریف می کنند ... و لابد در کاخ هایشان ... از اینکه مرا از جهنم نگاه داشته اند ...خرسندند.. و من در عین استقلال یک "نامستقل" باقی می مانم.

"خب آره اکثر ما دچار تظاهر می شیم"

"من از اجبار حرف می زنم تو از تظاهر آقای محترم ... تو اصلن من رو می فهمی."

"فکرشو بکن حکومت بیفته دست زنا ... مردها مانتو بپوشن و مقنعه " و ادامه کلام خنده ای کشدار.

"نه مگه می شه...تصورش هم ناممکنه. این صدام بم یک مرد است.

با خودم حساب می کنم چند ماه است به مسافرت نرفته ام ...نه...اشتباه می گویم... با خودم حساب می کنم چند سال است مسافرت نرفته ام ..این حساب و کتاب را دو روز است که با خود انجام می دهم.

یک "پیردختر نامستقل" بدون آویزان شدن به اجبار به "تور" می خواهد به تنهایی به سفر برود. حتی اگر شبها در اتوبوس های مسافربری به جای هتل بخوابد.

و این زندگی ماست ... سحر جان خرسند باش ...منی که یک سال از مادرت کوچکتر هستم ... مجردم و دردسر های ازدواج را ندارم ... دیگر لازم نیست تو برای ام بگویی که واسه چی می خوای متاهل شی (که این را نمی دانم از کجای حرف های ام گرفته ای)

جنس حرف من هم از تنهایی همه انسان هاست و هم از ستمی که به خاطر زن بودن به من و ما (حتی تو سحر) صورت می گیرد

از من که گذشته است ... سالهاست گذشته است ... اما اینجا دخترانی می آیند که همگی در سنت خواستگار و ازدواج روزهای شکوفایی شان پر پر می شود.

کسانی می آیند که از صد تا مرد دور و برشان دانش و آموخته و تخصص بیشتری دارند ... و می توانند بهترین همسر بشوند ...بهترین مادر بشوند ... بهترین مدیر بشوند ...اما.

پی نوشت:

به خاطر دارم روزگاری به کوه رفته بودم با کسی که آن روزها چهره معروفی بود برای خودش... ما یک دوربین عکاسی همراه خودمان داشتیم...پدری جلو آمد و خواست با دخترش آن چهره عکس یادگاری بگیرد... چهره هم قبول کرد ...اما خبری از دوربین عکاسی نشد ...آخرش متوجه شدیم باید با دوربین عکاسی خودمان عکس یادگاری را می گرفتیم ... و آن دخترک شد یادگاری برای آن چهره.

من چهره نیستم ... من هیچ کسی نیستم ... اما یکی دو نفر تازگی ها کامنت می گذارند ... پاسخشان را هم می دهم ... اما باز به طور خصوصی می آیند و می گویند چرا پاسخ کامنتشان را نمی دهم ... فکر کنم فهمیده اند هنوز آن دوربین آنالوگ قدیمی را دارم...و البته در روزگارجدید می خواهند یادگاری از من در وبلاگشان داشته باشند... این همه یادگاری ...چرا ازمن؟

یکی هم آمد ...از همان ابتدا متوجه شدم که لابد مشغول نوشتن فیلم نامه ای است (به خود نمی گویم مرا فیلم کرده است)... با اشک و آه هم آمد ...پاسخش را هم بارها دادم ...و خودم را به کوچه علی چپ زدم ...اما وقتی دیدم دست بردار نیست و کاملن غیر واقع صحبت می کند و در حالی که نوع نوشتنش به زحمت ۲۲ ساله است خود را نزدیک به یک دهه بزرگتر نشان می دهد و فکر می کند من همه حرفهای اش را باور دارم ... دیگر پاسخ ندادم ...حداقل "آی دی"ت رو عوض می کردی که من می دانم کیست.

ببخشید که پی نوشت تندی بود.