از تو بیزارم ... ز خود هم نیز هم!
که در آن شادی و عشق
سال ها هست که مدفون گشته است
و من حتی نماز میت
بر سر مرده دلم هم خواندم
پی نوشت:
دلم تنگه یه شبه ... شبی که هیچ وقت نبوده ...اما من ۱۷ ساله ام و تو ۲۱ ساله ... تو کوچه ها بدوم ... باد به موهام بپیچه ... و تو به دنبالم.
پی نوشت دوم:
یه پسر ۳۱ ساله واسه عشقی که بهش نرسید ...چند ماه ییش کنار دستم زیر لب شعری رو که سروده بود می خوند:
دوستم نداشته باش
علاقه ات در من درد می کند
.... این روزها حتی شعر هم نمی خواند.
پی نوشت سوم :
با خود تکرار می کنم:
"بر سر مرده دلم" ....با سکون "ه" در کلمه مرده...
پی نوشت چهارم:
تو می نویسی :
"بانوی من
می شود کمد لباس را باز کنم
تو آنجا باشی و بخندی باز؟
می شود؟"
و من می ترسم ... از نوشته های عباس معروفی ... که جوانی به هیچ گذشته ام را در همان جوانی به رخم می کشاند ... با عرضه جوانانی که جوانی داشتند... و حالا تکرار می کنم ...
"بر سر مرده دلم" ....با سکون "ه" در کلمه مرده...
و پسر ۳۱ ساله این روزها حتی حوصله ندارد زیر لب بخواند :
علاقه ات در من درد می کند
...نه گویی دارد می خواند ... " این روزها خودم در خودم درد می کنم"...
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .