این روزها ...مثل یک اتفاق دلهره آوری که در حال شکل گیری است...می خواهی از آن بگریزی ...اما راهی نداری ...و تمام لحظه های ات ... تا وقوع آن اتفاق می شود.....دلهره ... ، چهارچوب یک داستان  آمده است  پس ذهنم و زده است پس کله ام !

شاید این داستان را هیچ گاه ننویسیم ...اما به گونه ای شخصیت اصلی آن با ذهن تمام و کمال مالیخولیایی اش...دارد با ذهن من ..مماس می شود ... که  گاه وضعیت او می شود وضعیت من!

و به همین سادگی ... من می آیم اینجا ... طنز می نویسم یا بهتر بگویم باز نشر می کنم... شاید برای آنکه کسی نداند ... در چه لحظاتی قرار دارم..

در این چند هفته بارها تلاش کرده ام ... شروع کنم به نوشتن....اما می ترسم ...

باور کنید آنچه نوشتم تبلیغی برای داستانی که در ذهنم هست نیست...چرا که این داستان اصولن قرار نیست به صفحه – چه مجازی و چه غیر مجازی – منتقل شو.د.

دو – سه شب پیش برنامه پرگار در باره هدایت بود ... خبر نداشتم... مجری که چند جمله از متنی را خواند ...  حس کردم نوشته ای از درون ذهن من با شخصیت فعلی اش که نشسته و دارد حکمرانی می کند را می خواند..

و اما بعد ...

نمی دانم آیا ارزشی دارد  سالگشت ها  یا نه ...مثلن اینکه امروز سالگشت مرگ فروغ بود... اما میدانم که با یادآوری این نکته ...مدام فلش می خورد که ما آنچنان از جهان گنگ نوزادی و خردسالی ... به دوران آگاهی از خود و پیرامون ...فدم می گذاریم که برای مان تولد...شادی بخش است ... و گویی این ما نبوده ایم که در روزی از تاریخ به دنیا آـمده ایم ... و چند سالی در وهم مطلق انسانی بوده ایم ... همه گذشته می شود ...جزیی از ما ... و مرگ چون ما را از این گذشته و حال مجزا می کند ... به نوعی دوستش نداریم.

بیشتر و پیشتر منظورم از آنچه در پاراگراف بالا گفتم ... حکایت حکمرانی هنجار (تاریخ – جغرافیا) بر ما است که به جای ما می نشیند و می شود ما ...و اصلن حسش هم نمی کنیم...

شاید این مقوله باید گسترده نویسی شود تا خود را بهتر بنمایاند.

و در پایان از فروغ نیز ...بیشتر و پیشتر از این باره گفتم ... که وقتی کتاب را می خواندم ... گاه برای ام تداعی می شد که به حتم فروغ پیش از نوشتن دفتر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " به حتم متون آسمانی ...مثل انجیل ها و تورات ها  و حتی کتاب را در  سیر تکاملی سرایشش خوانده باشد.

و آنگاه زمین سرد شد