مرگ
سوسن شش سال پیش مرد... من یه ماه قبلش باهاش تلفنی حرف زده بودم ... یعنی اون موقع زنده بودم؟... یا زمان ها رو قاطی کردم و ... من و سوسن جای دیگه ای غیر از دنیای زنده ها با هم حرف زدیم ... خندیدیم...لابد.
گلی می گه: انقدر از این حرفای آخوند قدیمیا و فیلم فارسیا خوشم میاد که طرف موقع مرگش که می رسه ...حاضره همه زندگیشو بده ...اما تو دنیا بمونه ...اصلن با عزراییل معامله کنه ... اما عزراییل می گه دیگه نه ... بسه ... یه فیلمی بود روشنفکری بود ... مستند بود ...مال خیلی قدیما ...شاید چهل سال پیش ... می گفتن عزراییل که بیاد بالا سرت کارت تمومه ... مرد جا انداخت خوابید ...عزراییل اومد بالا سرش ... مرد، عزراییل رو که دید ... بلند شد ...سرش رو در جهت کاملن مخالف گذاشت... نگاه کرد ...عزراییل بالا سرش بود ... نیم ساعت فیلم بود...همه داستان همین بود ... یک مرد ... یک عزراییل ... و فرار مرد از مرگ ... به اندازه متکایی که این طرف و اون طرف یه تشک پنبه ای می شد... فیلم روشنفکریش هم همون حرف آحوند قدیمیا و فیلم فارسیا بود.
می گم: "اگه می شد با عزراییل معامله کرد... من هر چی داشتم می دادم تا زودتر منو ببره...تا بمیرم."
گلی تازه چیزی فهمیده .... یخ کرده ... هیچی نمی گه... رو می کنه به ستاره... که داره با تعجب منو نگاه می کنه و از غذا خوردن وا مونده ... به ستاره می گه : " اینو ولش کن داغه حالیش نیست." ... دو تایی می خندن... گلی وسط خنده می گه : " یه روزگاری زندگی می کرد... انقدر ما رو می خندوند..." ... می گم :" راجع به کی حرف می زنین؟"... گلی و ستاره هر دو بلندتر می خندن.
خاک که ریختن روم ... داغم هم کم شد ...خیلی کم ... فقط خودم یاد خودم می افتم و گریه می کنم ..." شاید اصلن هیچ وقت به دنیا نیومدم که مرده باشم... به دنیا اومدم؟" ... "اه اه اه ... گند بزنه بهت." ...."لابد تو دنیا بودم... اما کی مرده بودم؟"
انقدر دو چرخ یدک چرخ عقب دوچرخه می مونه تا من یاد بگیرم کج و مج نشم ... و دوچرخه سواری کنم... یه سال بعد ...آزی دوچرخه می خره ... با دو چرخ یدک چرخ عقب دوچرخه ... کمکش می کنم ... همیشه دنبالشم تا اونم دوچرخه سواری یاد بگیره ... یاد که می گیره ... به همه می گه :"مسعود بهم دوچرخه سواری یاد داد.".. خب لابد من نبودم ... ولی فکر می کردم هستم ...آزی که نمی تونست کسی رو که نیست تو دنیا رو ببینه ... می تونست... نه فرشته نبودم ...مرده بودم ... اما کی؟
یادم نیست که من رو گذاشتن تو دستگاه وقتی به دنیا اومدم ... اما لابد بعدش ... خیلی زود مردم...چون تو خونه قدیمی ... جای مامان رو از بیمارستان که آوردن یادمه ... یه تشک تو اتاقی که رو به حیاط باز می شد ... با پیچکی که به دیوار حیاط بود و دور پنجره رو گرفته بود... من لب هره پنجره می شستم ... و اتاق رو نگاه می کردم ... اما خودم هم اونجا بودم کنار مامان... قنداق شده ... جوری که کله ام رو هم نمی تونستم تکون بدم!.. شاید موقعی بوده که داشتم می رفتم ... شاید.
شاید هیشکی یادش نباشه ... اما خودم خوب یادمه ... کلاس کنکور که می رفتم ... یه استاد داشتم خیلی خوشتیپ ... ازدواج نکرده ... گفت: "هر کی بالاترین نمره رو از کلاسش بگیره براش کلاس خصوصی میذاره" ... من هیچ وقت تو کلاس حرف نمی زدم ... شاید برای همین نمی دونست درس من ممکنه خوب باشه... اما دو سه تا دختر بودن که همه اونا رو می دیدن ... من نمره ام از همه بهتر شد ... اما کلاسی واسه من تشکیل نشد... اصلن مگه نمره یه مرده دیده می شه؟ ... "من چه انتظارا دارم؟"
همه چی از مردن من می گه ... نمی دونم چه اصراری دارم که بگم بالاخره یه موقعی تو این دنیا بودم ... نمیدونم چه اصراریه؟... نگاه می کردم ... زری ... شمسی ... لیدا ...سهیلا.... سمانه ... مرجان .... همه دیده می شدند... الان مادر شدند ... مادر شدند؟ ... مادر زن شدند ... حتی مادر شوهر شدند... و من خیال می کردم دیده می شم ...
علی زن گرفت ... یعدها گفت: دختر خوبی بود برای ازدواج.
حسین زن گرفت...بعدها گفت: دختر خوبی بود برای ازدواج.
کامران زن گرفت...بعدها گفت: دختر خوبی بود برای ازدواج.
.............
.............
............
همشون انگار می اومدن مجلس ختمم... وگرنه این جمله رو نمی گفتن ... وقتی که وقتش بود ... مث سهیلا ...مث لیدا ...مث فریبا .... منو میدیدن ... لابد دیده نمی شدم ... یا وقت رفتنم بود مث سرطانی ها ... و اونا می فهمیدن... و من خبر نداشتم که قراره بمیرم... " یعنی زنده بودم؟"
گلی می گه: انقدر از این حرفای آخوند قدیمیا و فیلم فارسیا خوشم میاد که طرف موقع مرگش که می رسه ...حاضره همه زندگیشو بده ...اما تو دنیا بمونه ...اصلن با عزراییل معامله کنه ... اما عزراییل می گه دیگه نه ... بسه ... یه فیلمی بود روشنفکری بود ... مستند بود ...مال خیلی قدیما ...شاید چهل سال پیش ... می گفتن عزراییل که بیاد بالا سرت کارت تمومه ... مرد جا انداخت خوابید ...عزراییل اومد بالا سرش ... مرد، عزراییل رو که دید ... بلند شد ...سرش رو در جهت کاملن مخالف گذاشت... نگاه کرد ...عزراییل بالا سرش بود ... نیم ساعت فیلم بود...همه داستان همین بود ... یک مرد ... یک عزراییل ... و فرار مرد از مرگ ... به اندازه متکایی که این طرف و اون طرف یه تشک پنبه ای می شد... فیلم روشنفکریش هم همون حرف آحوند قدیمیا و فیلم فارسیا بود.
می گم: "اگه می شد با عزراییل معامله کرد... من هر چی داشتم می دادم تا زودتر منو ببره...تا بمیرم."
گلی تازه انگار چیزی فهمیده ... یخ کرده ... هیچی نمی گه... رو می کنه به ستاره... که داره با تعجب منو نگاه می کنه و از غذا خوردن وا مونده ... به ستاره می گه : " اینو ولش کن داغه حالیش نیست." ... دو تایی می خندن... گلی وسط خنده می گه : " یه روزگاری زندگی می کرد... انقدر ما رو می خندوند..." ... می گم :" راجع به کی حرف می زنین؟"... گلی و ستاره هر دو بلندتر می خندن.
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .