بی حوصلگی
روز به روز بیشتر به جمله ای که ملیحه گفت ایمان می آورم ..." ما بخشی از زندگی بودیم ...مثل باقی دنیا ... که می باید چرخه زیستمان کامل می شد ...تا در هر مرحله کنش و واکنش درست انجام می دادیم ...اما چرخه زیستمان کامل نشد ... و برای همین که نتوانستیم پروسه ها را طی کنیم ... حالا بلد نیستیم چه کنیم ... دیگران ممکن است بخندند ...اما نمی دانیم حالا باید چه کنیم ... پز که نمی خواهیم به هم بدهیم ... می خواهیم پز دهیم امثال من و تو به هم؟ ... حالا در میانسالی پس از طی چرخه زیست ناکامل...کاری نداریم ... کاری هم بلد نیستیم ... یه متر جا می خوایم زیر خاک....تموم."
نیگاش می کنم ... به تایید...نیگام می کنه ..." این خط این نشون ... یقیه که دنبال زندگی ان ...می میرن ... من و تو باید شاهد مرگ تک تکشون باشیم ...بعد از صد و بیست سال که هزار و دویست دفعه از خدا خواستیم که این سختی رو برامون تموم کنه ...درست همون روزی که یه انگیزه برامون می فرسته واسه موندن ...همون موقع با اومدن عزراییل وقت رفتنه ... و ما نمی خوایم بریم زیر خاک ... "
می خندم... ملیحه می گه "قاعدش اینه"
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .