نشسته ایم در نمازخانه محلی که کار می کنم برای یواشکی خوردن در ماه رمضان و همیشه در این ماه ناله مان بلند است که نمی توانیم بخوریم و آخرش هم با اضافه وزن از  ماه رمضان خارج می شویم!... داشتم می گفتم نشسته ایم در نمازخانه محل که کار می کنم که یک هو ! نسرین می گوید: "فردا رتبه های بچه کنکوریا رو میدن."

... زهره با تعجب می گوید: فردا رتبه ها رو میدن؟ من فکر می کردم امروز گفتن می خواستم زنگ بزنم به لیلی."... مریم چای اش را از فلاسک می ریزد و با خنده می گوید: " من سه تا خواستگار داشتم که امسال کنکور..." ... حرفش تمام نشده نسرین می گوید: " امسال کنکور دادن؟ اونا دیگه چه خنگایی بودن...همون بهتر که نه گفتی بهشون ...".... مریم هم می پرد وسط حرف های نسرین که دیگران دارند با هر عبارتش کرکر می خندن و می گوید:" میذاری کلام منعقد بود منقلب بود ... یه چی بود که باید بشه ... بشه؟ .... " ...این بار با صدای رساتری که ناشی از خوردن یکی دو قلپ چای تو این روزگار گلو خشک شدن هاست... می گوید: " من سه تا خواستگار داشتم که امسال کنکور بچه هاشونه."....همه از خنده منفجر می شوند ... نسرین هم از خنگی خودش ... و مریم خودش بی خیال عالم و آدم که این دست گل انفجار خنده ناشی از کامل شدن جمله او بوده... یک قلپ دیگر از چای اش می خورد و می گوید: " حالا فردا رتبه ها اعلام می شه؟ ....منو بگو که باید نگران سه تا بچه کنکوری باشم." .... من می گویم : " اگر با یکیشون ازدواج کرده بودی الان دیگه فقط یه بچه کنکوری داشتی." .... می گوید:" نه بابا." .... نه بابا را کش دار می گوید که یعنی از این خبرها نبود و بعدش می گوید:" من اگه مثلن با غضنفر ازدواج می کردم الان نه فقط باید منتظر رتبه قلی بودم بلکه حرص اینکه رتبه بچه های کسآقا و گل آقا هم چی می شه داشت منو می کشت که نکنه یه رتبه بالاتر یا پایینتر از رتبه قلی من از غضنفرم بشن." .... همه با اوه اوه گفتن از این همه اعتماد به نفس مریم در ارتباط با غضنفر و قلی و ضبط و ربط آنها به عنوان متعلقاتش می خندند. اما او هنوز در حال خودش است... گویی رهبر ارکستر شده و باید کار را تمام کند و ما هم گروه هم سرایان. ... می گوید: " حالا تو هم یه چی می گی نسیا ... من گفتم سه تا خواستگار داشتم ...اما به خدا اومدن سراغم تا من بخوام بفهمم من کی ام این چیه اینجا کجاست... یکی دیگه پیدا می شد و فرت می شدن شوهرش ... حالامو نگاه نکنین یه روزگاری همچین بخت گشا بودم."

زهره می گوید:" چه افتخارم می کنه."

مریم می گوید:" نکنم چه کنم... وای سه تا بچه کنکوری دارم هر سه تا ریاضی .... دو تاشون پسر...یکیشون دختر..." ... انگار دارد قصه شاه پریون تعریف می کند برای گروه سنی الف!... یک دفعه مثل اینکه به خودش آمده باشد ... قصه شاه پریان را رها می کند و می گوید:" راستی اگه من با یکی از این سه تا هم ازدواج کرده بودم بدبخت می شدم .... با هر سه تا شون که دیگه واویلا! ... نسرین می گوید: "اون وخ واسه چی؟" ...مریم می گوید:" همین که بچه هاشون رفتن ریاضی معلومه باباها خیلی اهل دیسیپلین بودن ... فک کن ... دمب ساعت زندگیم رو یا توان می گرفتن یا کسر می کردن ..... حرفم می خواستم بزنم منهام می کردن ...می رفتن سراغ مساله بعدی که توان بدن ...بعد کسر بگیرن ...بعد منهاش کنن ...هو ....همین جور الا ماشالله."