تشت را داخل حمام گذاشته ام ... در حمام را باز می کنم ... داخل تشت تاید را روانه می کنم ...عطسه ام می گیرد از ریزگرد تاید که در هوای حمام پخش می شود.

سر را که بچرخانی از درون حمام به سمت بیرون ....تمامی اتاق خواب را می بینی .

سر را می چرخانم...در میانه سیاهی شب ... زندگی نجس من با نوری که از حمام می تابد پیدا و نهان است!

نجاستی که گویی از آن خلاصی ندارم.

تازه از گریه خلاصی یافته ام ... اما با دیدن اتاق باز بغض می نشیند .... چمباتمه می زنم ....دست های ام رها شده روی زانو... و سردرد امانم را می برد .... می خواهم هیچ چیز را بخاطر نیاورم ... اما بخاطر می آورم .

نمی دانم می خواهم خودم را بکشم ... یا زندگی را که کثافت زده از اوست  را نابود کنم.

می ایستم به اتاق نگاه می کنم ....نگاه می کنم ....نگاه می کنم....اتاق پیدا و ناپیدا از پی تابش نور از حمام ... پشت اشک های چشمانم  ....مثل خودم تا به تا می شود ... به خود می پیچد.

از حمام بیرون می آیم ...یک قدم برنداشته ...داخل اتاق خواب هستم ....می دانم کیفم کجاست...از درون کیف بسته لورازپام را بیرون می آورم و دو قرص بدون آب در دهان می گذارم .

ملحفه ها را از روی تخت جمع می کنم ...حتی روبالشی ها را در می آورم ... همه را در بغل گرفته ام .... به سمت حمام می آیم ... می ریزم همه شان را درون تشت ...آب را باز می کنم .... می گریم ....می گریم ....شیر آب را می بندم ... و آنگاه با لگذ کردن ملحفه ها .... با شمارش لگد ها چنان سربازان صفر بی هیچ چاره ... ذهنم را دور می کنم ... و با لگد بر ملحفه .... به یادمی آورم چگونه حقیر می شوم ... له می شوم ....وقتی آنی می کنم که نمی خواهم .

لگد می کنم ...پنجاه و هفت...."آخ آخ آخ ...نکن دارم مامان سینگل می شم." ....لگد می کنم ... هفتاد و یک ...."بسه بسه ...." .... لگد می کنم ....هشتاد و سه ..."تو نمی دونی اما دارم بالا میارم ....میدونی و می گی که ...."....لگد می کنم ....نود و پنج ... دیگر گریه نمی کنم...."اشک چشمم را که جمع شده بود تا بریزد لابد برق خواستن می دانستی ...یا خودت را به آن راه می زدی که اینگونه می بینی."....صد.

ملحفه ها را دوباره می شویم ....دوباره می شویم ...دوباره می شویم ....پای ام دیگر توان این همه لگد کردن زندگی نجس را ندارد ... مغزم دیگر توان این همه تحقیر کردن خود را ندارد....قلبم ؟ .... سالهاست شکسته ...می دانی؟

به اتاق خواب  باز می گردم ...روی تختی بدون ملحفه ...بدون رو بالشی دراز می کشم وبه خوابی عمیق می روم...."آه ...خواب چه پناهگاه خوبی است وقتی بیزار می شوی از خود!"

"من عاشقتم اما نمی تونم ازدواج کنم ...شاید همیشه مجرد بمونم"

لورازپام.

"می تونیم یه جا رو بگیریم با هم .... بدون قیدو بند شناسنامه."

"داری این چار دیواریت رو به رخم می کشی؟"

لورازپام.

"سینگل تو تاکسی؟"

لورازپام.

"از معصومه دیگه خبر دار نشدی؟"

"چه نیازی به خبره ...لابد ...."

لورازپام.

"شش ماه دیگه میام حتمن."

لورازپام.

شبی از شب های امسال نوشته را می بینم ....در بخشی از آن آمده است: خودت رو با قرص بدبخت کردی ... حالا هم یکی میاد می گه بهت قیافت مث تریاکیا شده بهت بر می خوره.

................................

یادتان هست بچه که بودیم .... حتی زیر راه پله خانه ... موقع بازی برایمان حکم قصر را داشت ... به خودمان ابتدا می گفتیم :"این مثلن یه قصره." ....و بعد غرق بازی که می شدیم واقعن زیر راه پله را قصر می دیدیم....چرا خودمان را گول بزنیم نیاز به قصر داشتیم و اصلن از همان ابتدا برای خودمان آنجا را قصر می دیدیم برای بازی هامان که زندگیمان بود!

حکایت همان حکایت است....قصر ....زندگی...زیر راه پله!

پی نوشت: می دانم شادمان شده ای ... بالاخره بعد از سالها دوباره مرا به بازی کشاندی.