او  بسیار با کتاب مانوس است ... خوشحالم که اراده دوست بر این قرار گرفته است که از چنین کسی گاه مغفولات را بیاموزم .

در موبایلش به جای ترانه یا موسیقی ....کلام خداست با صوت عربی که جان پرور است ....نه آن صوتی که ما در این جامعه گوش می دهیم و به یاد بهشت زهرا می افتیم و حلوا و گریه... و آنچنان کرده ایم که حتی  با صدای روح پرور عبدالباسط باز به یاد حجله و تسلیت گویی را به خاطر می آوریم و بوی مسجد به هنگام ختم در مشاممان می پیچد.

اولین بار چنین صوت جان پروری را در بازاری کناره مسجد الحرام شنیدم ... نمی خواستم از آنجا دور شوم ... گویی نفس تازه می شد ...گویی زندگی بود....گویی آسمان بود!

به طور اتفاقی متوجه شدم که با مویایلش کلام دوست را گوش می دهد....از او پرسیدم :" شما هم به موسیقی علاقه دارید؟" .... در حال خودش نبود... وقتی متوجه من شد ... گوشی ها را از گوشش درآورد ...و هیچ نگفت ... اما نگاهش سرمستی موسیقی را نداشت.

می دانستم صبح حالش بد شده بوده است ....آنچنان که اطرافیانش یک لحظه گمان سکته را کرده بودند برای اش.

به خود که می آید از پس نگاهی که در آن اثری از موسیقی نیست....می گوید: " صبح داشتم حساب کتاب می کردم ... حساب کتاب زمینی ... خب چقدر برای این کار بگذارم ...چقدر برای آن کار ...چه کنم که بتوانم بیشتر داشته باشم ... یا چه کنم که برای فرزندانم پس اندازی در خور فراهم کنم...نمی دانم چه شد که حالم بد شد ...از حساب کتاب نبود ...اما حالم بد شد." بعد لبخند می زند ...می داند که منتظر باقی داستان هستم.

"الان کلام دوست را گوش می دادم – عین آیات را به عربی فصیح بدون ادا و اصول می گوید و بعد برای ام ترجمه می کند -  دوست گفت :" جمع می کنید که چه؟ .... مگر نمی دانید که باید از زمین بروید ....."

واژه " تکاثر" در ذهنم باقی مانده است.

بعد لبخند می زند ...." می بینید خانم رها ....همه ما انسان ها فراموشکاریم .... به خود غره می شوم که با کتاب مانوسم ....می دانم زمین جایی است که باید از آن رفت ...اما فراموش می کنم ... و دوست  یادآور می شود که باز خطا کردی "....لبخند می زند ... و با لبخندی به لب فکر می کند.

می خواهم بگویم: " حساب دخل و خرج را داشتن که خوب است یا فکر کردن برای اینکه چگونه زندگی مادی بهتری داشته باشیم."

اما می دانم چه خواهد گفت: " بله این کار بسیار خوب است ... من از صبح تا شام کار می کنم که زندگی مناسبی را برای همسر و فرزندانم فراهم کنم ...همسرم هم کار می کند ...و زندگی مان می چرهد ... آنچه بد است ...حساب کتاب کردن برای حرص بیشترداشتن ....این نوع حرص ...نشاندن "بیشتر داشتن " یعنی فراموش کردن اینکه اوست که بزرگتر است ...اوست که قدرت فائق است و همه چیز در ید اوست ... این حرص ها تبدیل به عادت که شود ...نشاندن "بیشتر داشتن مادیات " به جای دوست است ... و روزی می بینی همه چی داری ...اما در وادی گمراهی حیرانی ..."

لازم نیست که بپرسم پس آنها که همه چی دارند ...گمراه هم نیستند چه ؟ ....پاسخش را خود می دانم ... دوست به هر کسی که اراده کند می بخشد ... اما این توجیهی بر این نیست که در جامعه ای بنا شده بر ظلم هر حاج آقا یا حاج خانومی که همه چیز دارد و نمازش هم ترک نمی شود ....آنچه دارد به فضل دوست باشد .... و بر سر در خانه اش بزند : " هذا من فضل ربی".... و داخل خانه اش هم یک "و ان یکاد " بزند و کار تمام .

دفت می کنم به خط دوم پاراگراف آخر:نوشته ام "هر" ... یعنی کسانی هستند که در همین جامعه نیز ...بی نیازی را تجربه می کنند اگر دوست بخواهد.

این مقوله ناقص می شود اگر نگویم ....همه ما ...لحظاتی داشته ایم که از او خواسته ایم و در کمال ناباوری حتی خودمان ... به آنچه با ادب طلب از او  خواسته ایم ....حاجت روا شده ایم .

فکر می کنم همه ما به شوخی هم که شده بارها ضرب المثل :کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم رو به کار برده ایم.

هر چند در این ضرب المثل نوعی کفر نعمت نهفته است ...اما نشان می دهد که گاه زندگی خارق عادت های خود عمل می کند و این نیست مگر لطف دوست.

اما آیا همیشه همین گونه است ؟ ....پس چرا این همه می خوانیمش و پاسخی نمی یابیم .

بخشی از این مقوله باشد برای پست بعد.