اسم تازه من!
از خدا تو را خواستم ...هر چند نمی دانستم نامت چیست... هر چند نمی دانستم چند سال داری... هر چند نمی دانستم چهره ات را چگونه ترسیم کنم.
می گویی:"میانه صفا و مروه ...دیگر می خواستم فریاد بزنم ... دیگر نمی توانستم .. و تو همه جا بودی ...به هنگام طواف کعبه ... در عرفات ... در این سعی همه زندگی میان صفا و مروه !"
از خدا تو را خواستم ...هر چند نمی دانستم نامت چیست... هر چند نمی دانستم چند سال داری... هر چند نمی دانستم چهره ات را چگونه ترسیم کنم... و تو نزدیک بودی ...انقدر نزدیک که نمی توانستم ببینمت.
روی صندلی نشسته ای ... میان زمستان هستیم ... می دانم درد می کشی ... اما به من لبخند می زنی ...میانه سرفه هایی که امانت را بریده اند.
به خودم در آینه نگاه می کنم ... مقنعه که سر می گذارم ...گویی سال ها می گذرد و من دیگری می شوم ...شکسته و پیر.. شکسته و پیر.
حس می کنم تحقیر می شوم در هر دیداری... به سایه های تنهایی پناه می برم ...سالهاست به تنهایی پناه برده ام ...سالهاست.
و از پس سال ها ....همه نامشان می شود:" پسرم ...دخترم " ...و نام من برای آنها می شود :" مامانی .... استاد ...حاج خانوم ... رییس ...نسترن عزیز !" ...نام ها دگرگون می شود ...باور کرده ام ؟ ...نمی دانم ....اما از خود می پرسم فرصتی برای زیستن با تو داشتم که حال این همه .....می گذرم .
و ناباورانه از خدا تو را می خواهم ...هر چند نمی دانم نامت چیست... هر چند نمی دانم چند سال داری... هر چند نمی دانم چهره ات را چگونه ترسیم کنم... و تو نزدیکی...مماس با زندگی ام ...انقدر نزدیک که نمی بینمت.
مقنعه مرا به لنجزار میانسالی می کشاند ... و من می گویم :" پسرم ....دخترم."
و تو اکنون هستی ... و من از لنجزار فاصله می گیرم ... جوان می شوم. جوان می شوم؟!
می گریم... وصدای تو زنگ گریه دارد.
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .