حرف های مگو
داشتم می گفتم همه چی از حماقت من شروع شد یا خود را حماقت زدن من!... مث وقتی که شما می توانید تو خیابون با یه ناشناس که حرف نامربوط زد دعوا کنید اما نمی تونید با همسایه دیوار به دیوارتون که یه عمر سلام علیک داشتین و همون حرف نامربوط رو زد دعوا کنین ...یا خودتونو می زنین به نشنیدن ... یا حتی در کمال ناباوری همگان یه جورایی تصدیق کردن!... منم تو همچین وضعیتی گیر کرده بودم ... طرف انقدر بهم نزدیک بود که نمی تونستم نه دعوا کنم ... نه روم می شد که براش توضیح بدم که اشتباه می کنه ... یه عمر سلام علیک ... یه عمر به روی خودم نیاورده بودن ...خلاصه این شد که این بار هم که مساله خیلی خیلی گنده بود ...روم نشد و وادار شدم خودم رو بزنم به حماقت ... و همیشه هم می دونستم که خودم رو زدم به حماقت و این درد بود.
درد بود که اون یه چیزایی بگه که من خوشم بیاد ... مث بقیه که اسمشم میذارن مخ زنی ... و من خوشم نیاد و بتونم به بقیه بگم خودتی اما جلو این یکی مجبور شم خودم رو بزنم به حماقت...
یه روز حتی به خودم گفتم : امروز دیگه بهش می گم یه بازی بود بچگیا می کردیم اسمش ایروپولی بود چی بود ...حالا هر چی ...حس می کنم یه مدت این بازی رو کردیم ....حالا دیگه بریم جدی شیم ....
اما بازم روم نشد ...
بدتر از همه چی این بود که حماقتم مدام جلو چشمم بود...اما روم نمی شد بگم آقا دارم حماقت می کنم ... بگم چی راجع به من فکر کردی... روم نشد و نمی شد و نشده .
بدیش این بود که به دیگران بگم تو خوبی.
بگذریم...تقصیر از منه که حماقت کردم ...اونم یه بار تو عمرم ... بعضیا که مدام حماقت می کنن یا خودشون رو می زنن به حماقت چی می کشن؟"
پ.ن: "اوی نسی تو هم تو زندگی مدام خودت رو می زنی به حماقت ... و گرنه نمی شه ادامه داد به همین نفس کشیدن ظاهری...می شه؟"
پ.ن مربوط : هیچی دردناک تر از این نیست که یه نفر مدام برای خوشایند تو دروغ بگه و تو خودت رو بزنی به حماقت که داری باور می کنی...و با همون باور هم ....
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .