و انسان...
"سفر کجا میری؟"
"شیراز"
"شیراز؟ ... خیلی خوبه ...اما تنهایی که سفر ...سفر نیست."
می خوام بیارم بالا ... از این همه کسالت نوروزی .... از زیر چشم نگاهم می کنه..." عاشق تهرونم وقتی عید می شه ." ....هیچی نمی گم..."میای بیرون ... خلوت ... درختا همه برگاشون براق ... " ... با کیف حرف های اش به انتها می رسد .... به درختایی که زودتر از همیشه جوانه زدند و مرا می ترسانند....- از زردشدنشان وسط مرداد -... نگاهی می اندازم ... هیچی نمی گم ...
همون وقت که صدای ادل از ام پی تری پلیر دیگر به گوشم نمی رسد ...همان وقت که مورچه وار مسیر همیشگی ام را می روم ...فکر می کنم یا فکر می کنم که فکر می کنم!... خیلی وقت خوبیه واسه رفتن ...تازه دیر هم شده ...
"آزمونای اون موقع های دانشگاه آزاد رو یادته ...انقدر راحت بود ... که همه رو یه دقیقه ای جواب می دادی ...باز باید می نشستی رو صندلی ...کلافه ... تا ورق بعدی سوالها بیاد و تو یه دقیقه ای جواب بدی ... باز کلافه بشینی ..."...
تو می خندی ...می گم :"نه باور کن زندگی کردن رو بلد نیستم ."
..." و انسان را در رنج آفریدیم..."
وقتی کاسه دستشویی نقطه نقطه رنگی می شه از خون تازه ... به خودم تو آینه نگاه می کنم ... دوباره به کاسه دستشویی نگاه می کنم ... به یار ...به اون برترین یار ... می گم : "وقت خوبیه ...ممنون." ... و به یاد خواب پریشبم - نزدیکای سحر - می افتم ...از خواب پریده بودم در حالی که می گفتم :"سبحان ربی العظیم و به حمده."..
"میدونی تو محل ما یه مردی بود شاید چهل ...چهل و پنج ساله ....ازدواج نکرده بود ... تنها زندگی می کرد ... آدم مرتب و معقولی به نظر می رسید ...اما من ازش خوشم نمی اومد ...یه جورایی احساس می کردم خله ...نه بابا !... بزرگ نبودم ...بچه بودم ... وقتی می دیدمش از خودم می پرسیدم :"حالا که چی؟""
تو می خندی ...می گم :"نه باور کن زندگی کردن رو بلد نیستم ."
پ.ن ۱: "زندگی کردن رو خوب بلدم ... اما اون موقع که جونش بود ...پولش نبود ... الان که پولش هست ..جونش نیست...افتادم سرازیری ..."
"اوه اوه ...حالا تو هم ! ... زندگی کردن رو بلدم ...بلدم ... چیو بلدی ؟ ... اون موقع که می گی جون داشتی ... پول نداشتی ... وسط دهه ۶۰ بود .... گیرم پولم داشتی ...جونم داشتی...زیر آسمون جنگ می خواستی چه غلطی بکنی؟... خااااررررج؟!... اونم تو؟... فک کردم الان معقول می خوای بگی ...عاشق می شدم ... با عشقم زندگی می کردم ... الانم از عشقم متنفر بودم!"
پ.ن ۲: نگاه می کنم به پل عابر پیاده ...اما جلوی روی ام عکس هایی پرسنلی از مردم است ..نمی دانم این عکس ها از کجا می آیند ...اما سوژه های عکس ها جوان هستند ...از پله های پل بالا رفته ام ...مسیر پل را هم طی کرده ام ... به سمت پله های پایین که می رسم ... از خود می پرسم :"چه فرقی می کنه کی تموم شه ... اونا که ۲۰ سال پیش مردن ... ۳۰ سال پیش مردن ... با کسای دیگه که هم سنشون بودن و هنوزم زنده ان ....وضعشون بهتر نیست؟ ...شایدم بدتر ؟...ولی چه فرقی می کنه چقدر اینجا باشی ...از پله ها پایین میام ... ذهنم به پله ها نیست که کار هر روزه ام است - این پایین آمدن هر روزی - ...خیالم به سرازیری عمر است.
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .