انقلاب که شد ...حتی یکی دو ماه مانده به انقلاب ... خیلی از دختران جوان که دانشجو بودند یا دبیرستانی ... دوست داشتند روشنفکر محسوب شوند ...مثل خیلی از پسرهای هم سن و سالشان ... اما بیشترشان در یک نکته اشتراک داشتند و آن روشنفکری اسلامی بود ...بنابراین روسری به سر کردند ...نه از آن روسری هایی که تا ابرو پایین آمده ...کمتر آن زمان – تا چند ماه بعد از انقلاب – آن مدلی بود ...اکثرشان روسری هایی رنگی که قبلن داشتند با  بلوزهای گشاد تا بالای زانو می پوشیدند و شلوارهای جیب دار ...بلوزها هم اکثرا جیب داشت...اینها کسانی بودند که می خواستند تیپشان روشنفکری باشد ... آن عده هم که می خواستند روشنفکری غیر اسلامی باشند ...باز لباسشان همین بود با حذف روسری و اکثرشان به جای موهایی که تا چند ماه قبل از انقلاب مدام مدل های مختلف درش می آورند ...اکنون موهای دم اسبی داشتند و یا ساده تر بافته شده در پشت. اما همین گروه جوانان هم وقتی می خواستند با خانواده به خرید بروند ...دامن می پوشیدند با جوراب های زنانه ...و نیم دیگر جامعه یا مادران سنتی بودند ... یا زنانی که به همان فرم سابق می گشتند ... و یا دخترانی که ساده پوش تر شده بودند اما برایشان بیرون رفتن با شلوار نوعی به چالش کشیدن هویت زنانه شان بود ...برای همین جوراب زنانه جزو لاینفک بود.

چند وقتی گذشت ...سال 58 وقتی به مدرسه رفتم ...تمام معلمین من ....همان شکل و وضع سابق را داشتند ...همه بی حجاب ... فقط خانم صادقی بود که شنیده بودم از قبل از انقلاب هم حجاب داشته است.

سال 59 هنوز جنگ شروع نشده بود ...اما فکر می کنم خرداد ماه بود ...که گفتند می خواهند ابلاغ کنند زنان کارمند باید با حجاب به مدرسه بیایند و روپوش داشته باشند ...همان شب که این خبر پیچید... حتی عموی من که نظامی سختگیر بود و می گفت می توان با زور مردم را به راه درست کشاند ... هم صدا با همسرش می گفت :"مگر می شود؟ ...امکان ندارد." ... اما شد ...

سال 59 وقتی به مدرسه رفتم ... دبیرها اکثرن روسری حریری همرنگ با مانتویشان سر میکردند ...که موهای جلوی سر مشخص بود ... و صد البته شلواری در کار نبود ... لابد جوراب شلواری می پوشیدند ...ما که تا زانو را می دیدیم و جوراب زنانه را .... گاه برخی از آنها به مدرسه که می رسیدند و در کلاس آرام می گرفتند ...حجاب را بر می داشتند ... اما از همان نیمه دوم سال 59 با شروع جنگ حرکت تندتری از سوی برخی از زنان شروع شده بود که چادر کشدار و مقنعه چانه دار نمادش بود ... و از سوی دیگر گروه دیگر همچنان به لباس های مدل نیمه مردانه شان با حجاب چسبیده بودند ... و این میان گروهی هم بودند که شلوار را با مانتوهای بددوخت و روسری هایی تا ابرو آمده انتخاب کرده بودند...اما در کوچه و خیابان هنوز زنان آزاد بودند و ابلاغیه برای ادارات بود.در خیابان کمتر بی حجاب می دیدی ...اما اگر هم بودند ...کسی به آنها کاری نداشت ..زنان خودشان داشتند در آن تب هیجانی مدل لباس های شان را انتخاب می کردند ...هر چند بسیاری شان بعد از آن دوره هیجان حتی نخواستند عکسشان را در آن دوره کسی ببیند.

سال 60  بود که حجاب برای همه جامعه نسوان در سطح جامعه لازم شد ...اما به همان شکلی که گفتم جوراب هنوز جزو لاینفک بود ... و بعد ابلاغ آمد که باید زنها در ادارات شلوار بپوشند ...این یکی خیلی برای زنان سخت بود ..حتی همان طیف روشنفکر می گفتند اگر زنی حامله باشد چه ...به بچه صدمه می رسد ...بازار شلوارهایی که تنها دو پاچه بودند با کشی بالای هر  پا داغ شد!

در همان سالها زنانی که با ادرات دولتی کار نمی کردند ..اکثرا بلوز دامن می پوشیدند با روسری....و خب لاجرم جوراب زنانه .

به تدریج هیجان ها فروکش می کرد ...سال های 61 و 62 شد ...خیلی از دخترهایی که روشنفکری خفه شان می کرد ...ازدواج کردند ...برخیشان حال عشق به جانبازان می کشتشان ...  و برای همین سخت تر چادر را به بغل گرفتند ... و برخیشان حال عشق به یک زندگی آرام بدون دغدعه های انقلاب ...آنها افرادی بودند که وقتی به خیابان می رفتی ...می دیدیشان با مانتو و روسری هایی با گره شل و دست همسری که به آرنج دستشان قلاب شده .... و مردهای این گروه زنان ....عجیب تلاش داشتند که سبیل داشته باشند ...نه مدل چپ ها ...مدلی که نشان از یک زندگی عادی داشت ...همیشه اصلاح کرده ... و خب این زنان جوان هم که از دوره روشنفکربازی گذر کرده بودند...با آن مانتو و روسری شل بسته شده جوراب به پا داشتند ... و اصلن همه می گفتند مگر می شود ...اما شد ...دهه شصت به نیمه خود نرسیده بود ...که می رفتی صف سینما ... حمله می کردند ....اصلن می رفتی خیابان سوال و جواب می کردند ... به تدریج شلوارها پوشیده شد ...اما روسری ها فقط به هنگام حمله ها جلو می آمد ... و بعد دست های زنان و مردان جوان از هم جدا شد.

پ.ن: حکایت بدی نوشتم ...چفت و بست لازم را نداشت ... بگذارید به حساب اینکه امکان درست نویسی را نداشتم ... و بخش دیگرش را بگذارید که می خواستم صج از امثال ذبیح ها بنویسم ... و بعدازظهر تصمیم داشتم از زلزله بنویسم ... اما زلزله توان نوشتن درباره امثال ذبیح ها را گرفت ... و شب وقتی به لطف دوست ....خبرهایی که رسید نشان از تلفات سنگین نداشت ... آرام تر شدم و این شد که بخشی از مرور دهه شصت را نوشتم .

پ.ن: یادم رفت بگویم پوشیدن شلوار جین در ادارات جرم بود ...اما من از وقتی که به خاطر دارم چه در مدرسه ...جه دانشگاه ..چه محل کار ..جین پوشیدم  و مقنعه که از سال 64 در ادارات برای دانش آنموزان اجباری شد ... اکثر دانش آموزان با زدن کلیپس به روسری ....و گره ای کوچک پایین روسری ....روسری را به شکل نیمه مقنعه در می آوردند که کسی ایراد نگیرد ...

پ.ن آخر : شاید بارها نوشته باشم ...اما نه در این وبلاگ ...اواخر دهه شصت ...داستانی از همین جوگیری یا هیجانات گذرای این جامعه را خواندم ...در مجله آدینه ....داستان ...مربوط به دختری بود که در اوایل انقلاب و جنگ ازدواج کرده بود و به رسم روشنفکری مدل آن زمان ...با لباس عروسی ساده ای بدون فنر در زیر دامن ازدواج کرده بود ....و حال شب ها خواب فنر دامن را می دید!...آخرش تحمل نکرد و رفت فنر خرید و وقتی کسی در خانه نبود زیر دامن می پوشید!

می بینید زندگی ما را ؟...حکایتی داریم ما.