تنهایی..
فریاد می زند :"مرا تنها نگذارید ...مرا تنها نگذارید..." ... اما صدای اش را کسی نمی شنود... تنها می ماند .
فریاد می زنم :"مرا تنها نگذارید...مرا تنها نگذارید..."...نمی دانم در کدامین روز از چندمین سال است که هنوز ناباورانه فریاد می زنم ... اما تنها مانده ام ...
نمی دانستم تنهایی چنین سنگین است که نامش را سنگ لحد می نهند ... نمی دانستم تنهایی چنین صعب است که نامش را فشار قبر(سلول تنهایی) می گذارند....نمی دانم چندمین روز است که هنوز ناباوارانه فریاد می زنم ...اما تنها مانده ام ...
می گویند : مرده ... تنها در گور خفته ... به پیشواز شب می رود ...شبی که سوال است و پاسخ .
آنها که می گریند بر این گفته ها ... نمی دانند من هر روز در تنهایی به شب می رسم ... و نه شب ... که همه عمرم ... درون وجودم به سوال و جواب از من می رسد ... و راه فراری نیست ... مثل قبر است ...نمی توانی بگریزی...مثال کفن اندود شده ای ...نمی توانی جایی بروی.
پ.ن: داستانی دارم که در دوره نوجوانی نوشته ام ... راجع به انسانی مرده است -نه داستان مثل قصه لیلا که یک سال پیش کمی دنبالش کردیم کمیک نیست...بلکه باور کردن مرگ است- ...این چند روز به یکباره به یاد آن داستان افتادم ... زمانی که آن داستان را می نوشتم ...نوجوانی بودم که در خانواده زندگی می کرد ... هر روز به مدرسه می رفت و با هم کلاسی های اش می توانست به گفت و گو بنشیند ... آن نوجوان تنها ۱۵ - ۱۶ سال از عمرش گذشته بود ...عقبه ای نداشت ...بلکه هر چه بود آینده بود ... و آینده یعنی امید ... یعنی بعدن می توانم ...حتی یعنی روزی انتقام آنچه امروز به من روا می شود را خواهم گرفت... و این همه خصلت ها که گفتم در داستان انسان مرده نیز نمود یافته بود ... او فریاد نمی زد تنهای ام نگذارید ...بلکه همان ابتدا ... با دیگرانی که در قبرستان بودند آشنا شد ... و هر که از آینده ای که می تواند مرده داشته باشد برای اش گفت ... او تنها نبود ...او راه فرار از تنهایی را می دانست چرا که چون آن نوجوان نویسنده اش ...در تنهایی نبود و آینده را داشت...اما من امروزپرم از خاطره های عقیم... و ... بگذریم ...
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .