دیروز همان گونه که در یکی از کامنت ها گفتم پست های قدیمی را می خواندم و این میانه  با خواندن دو سه پست نوشته شخصیت فرضی حاج خانوم دختر ... خنده ام گرفت .
در ذیل بخشی از نوشته این شخصیت فرضی ... که درباره من و خب محیط اطرافم در دوره ای خاص است! را باز نشر می کنم.

"تازه این همش که نیس ...لق لقو ...هر کاری کرد شوور گیر بیاره ... نشد که ...خونه مجازی درست کرد ...نشد ...کتابش کرد ...نشد ... گفت داره چاب سیمش میاد ....نشد....مخش پاره سنگ برداشته ...رفته عینک خریده ... که شبیه روشنفکرا شه بلکه یکی در راه رضای خدا بیاد بگیردش ....مردش شه ...سایه سرش شه ... اونم چه عینکی؟! ... شیشه الکی ... بش می گم :"حالا یعنی شوور از توش در میاد؟" ... می گه :"اینو گرفتم شیشش رفلکسیه واسه کار با کامپیوتر" ...ای الهی اون کامپیوتر بخوره تو سرت!.. ای عامل استکبار ...ای عامل اسطمنا!

آها ...تازشم ...انقذه گفت آن مرد آمد ...آن مرد با اسب آمد ... تو کتابش هم نوشت  ... که الهی دست اون مرد رو از طلا بگیرن که با موتور و لباس مشکی  اومد ....یه گاز داد ...دو تا چوبم چرخوند...نسی از ترس .. ولو شد کف خیابون ... حالی کردم من..."