نمی دانم کجا یا از کجاها و چه تریبون هایی شنیده بودم ... برخی از مردم زندگی می کنند ... می میرند ... در طول زندگیشان در همان نکبتی که هستند می مانند ... نه انقلابی می شود که از نکبت برون آیند و یا دست کم آگاهی یابند که در چه مردابی اسیر بوده اند ... و نه جنگی را می بینند که بتوانند ببینند به روز امتحان الهی چند مرده حلاجند .... و نه .... و نه ....

و خلاصه اطراف من به قدری از این " ... و نه..." ها پرشور و سرحال گفته می شدند ... که کامل به خاطر دارم ... روزی از روزهای زمستان سال ۵۹ بود ... وقتی از مدرسه به خانه باز می گشتم ... میان سوز سرما و  چند حجله ای که به تازگی به محل اضافه شده بود .. سر به آسمان گرفتم و شکر دوست را گفتم ... که در زمانی و در جایی به دنیا آمده ام که انقلابی را دیده ام ... جنگی مدافعانه برای حفاظت از آرمان های همان انقلاب را دیده ام - به خصوص واژه انقلاب را می آورم ... چرا که باور داشتیم اگر کسی برای وطن بجنگد کافر است و تنها نبرد برای حفظ انقلاب معنا دارد-... توانسته ام از ۱۰ سالگی به یمن همین انقلاب و پیشوازش از ابتدای سال ۵۷ بسیار بخوانم ... از مائوییست ها تا کمونیست ها ... و بدانم زندگی وقتی مفهوم دارد که در راه آرمانی تنها ۴ ماه عمر مفید کنی و با شهادت به وصال یار برسی!

شاید به من هر هر بخندید ... اما آن وقت ها اکثر جامعه از رخوت در آمده و هیجان زده مثل من فکر می کردند ... حال می توانستند کمونیست یا منافق یا هر نوع دیگری باشند ...اما الگوی فکریشان این بود که عجب سعادتی داشته اند که در این روزگار و در این سرزمین به دنیا آمده اند... هر چند از یک سال قبل ترش برخی از آن هیجان زده ها ... به خانه رفته بودند ... و برخی دیگر جایشان آمده بودند ...

پ.ن اول : شاید بگویید یعنی انقدر گیج بودی؟ ... یکی از دلایلی که مرا وسط هیجان زده ها نگاه می داشت... آن هم در ۱۲ سالگی ... چیزهایی نبود که برخی از پسران هم سن مرا همان سال راهی جبهه کرد ...با شناسنامه های تعویضی ... آنها به عمر مفید ۴ ماه یک مبارز ایمان داشتند ...اما در عین حال تصورشان از مرگ ...درست تصور نسل چهارم بود ... که هنگام بازی ...ابتدا سیو می کنند و بعد می کشند ... آنها فکر می کردند ...قرار است حی و حاضر باشند وقتی برایشان حجله می زنند ... یا وقتی برایشان دیگران سفید می پوشند ...اما در دل خون می گریند ... و تنها همین دو - سه هفته بعد از کشته شدنشان را می دیدند و مثل یک عاشق که فقط برای اش وصل مهم است و به باقی اش فکر نمی کند ... به باقی این بازی فکر نمی کردند که نکند پایشان گیر کند به لبه سنگر و یک عمر فلج شوند یا نکند شوخی شوخی اسیر شوند و یا میان جبهه و میدان شهر ...یک هو میان جایی به اسم زندان پیدا شوند و یا بعد از این بازی ها ...با تنی خسته و آزموده همه رنج هایی که چند نسل باید بگذرد تا ببیند را دیده ... برای همیشه مهاجرت کنند از خانه و خانواده ... و همه چی برای همیشه گم شود ... هم مایی که گیج گیج می زدیم ...هم آنهایی که گیج زدن ما را می نگریستند  ... و هر دو گروه گم کنیم همه زندگی را.

بله داشتم می گفتم شاید بگویید یعنی انقدر گیج بودی؟ ... نه اصلن انقدر گیج نبودم ... من مثل تشنه ای به آب رسیده ... از همه مکاتب و مسائل می خواندم ... نمی توانم کتمان کنم ... در این میان اسلامی غیر بورژوا برای ام جذاب بود... و همچنین آموز ه های تاریخ معاصر ایرن و تاریخ معاصر جهان ...و برای کسی که تازه از کودکی به دوران بلوغ گام می گذاشت ...دیگر بازی های بچگی هم جذابیتی نداشت و این میان کاتالیزورهایی که یافته بود بسیار جذاب بودند - حتی ترسیم مرگ به قدری زیبا بود که آن هم بخشی از زندگی بود که گفتم بعدش قرار بود سیو شده سر خانه زندگیمان باشیم!- و این میان سر و کله معلمی که شغلش از همان سال در مدارس راهنمایی ایجاد شده بود ...اما زن - دختری بود که بیش از آنکه آن طرفی باشد این طرفی بود ...پیدا شد...می دانم می پرسید یعنی چه؟

سال اول راهنمایی ... دبیری داشتم که همسر چشم پزشک محله مان بود ... بسیار شیک پوش ... بسیار آلامد ... بسیار مهربان ... اما یک ایراد بزرگ داشت و آن اینکه در سال ۵۸ شبیه وصله ای ناجور بود در مدرسه ... و رشته درسی که یاد می دادند چه بود؟... ایشان نه دبیر که مشاور بودند... به نوعی کارشان با آن چهره خندان و زیبا ...و مادرانه ...مشاوره دادن به دخترانی بود که در سن بلوغ بودند و واقعن نیاز به مشاوره های روحی جسمی و جن.سی داشتند ...اما سال ۵۹ آن رشته حذف شد ... جای اش امورتربیتی نشست با معلم هایی جدید راه یافته به وزارتخانه به قول همان معلم های قدیمی "فرهنگ"... که همه شان چادرهای کشدار به سر داشتند ... و اغلب مقنعه های چانه دار نیز ...

اما منصوره با آنکه چادر کشدار مثل خیلی دیگر از دخترهای انقلابی - حزب الله ای داشت ... خیلی خصوصیات دیگر آنها را نداشت و چنین کسی شده بود دبیر امور تربیتی من ...

یکی از کارهای اش این بود که کتابخانه را بسپرد به دست کسی که عاشق خواندن بود و عاشق ناب خواندن ... خودم را می گویم ... حالا که فکر می کنم می بینم یکی از عاقلانه ترین کارهای اش بود! ... او بوسیله من توانست تا جایی که می شود از پاکسازی کتابخانه از کتاب های داستان نویسان .... نمایشنامه نویسان و بالاخره همه آن روشنفکرانی که ادبیات معاصر ما را ساختند و جهانی هم کردند ...حفظ نماید ...

یادم هست با چه دقتی می نشستیم با هم در کتابخانه و به اسم این دیگه چیه ؟ ... هم مرا کنجکاو به خواندن کتاب مربوطه می کرد و هم باعث می شد مثل جان از کتاب مربوطه نگهداری کنم .

هم از او که نیم بیشتر تلاشش نبریدن بچه ها از حافظه تاریخی یک ملت بود ممنونم ... هم از امید که باعث شد خاطره منصوره در ذهن من زنده شود.

پ.ن دوم : شاید برای شما شعارهای انقلابی ...عمر مفید یک مبارز ...شهادت ... به قدری تهوع آور باشد که حتی نخواهید درباره اش بخوانید یا بشنوید...مثل من که چهار سال است اصلن تلویزیون و رادیوی ضرغامی را ندارم ... اما آن روزگاران سال های  ۵۷ -۵۸ - ۵۹ ...اینها معنای زندگی بود!...شاید برای خیلی ها هم نبود ...همان هایی که بلافاصله به آنها می گفتند طاغوتی ... و جرمشان این بود که دوست می داشتند ... هفته ای یک بار ابجو بخورند!... و در ایران لعنتی کم یا خیلی گران پیدا می شد و مجبور شدند همان سالها بروند...شایدهم به ما اینگونه گفته می شد ...

داشتم چه می گفتم ...از طاغوتی ها نمی گفتم ...از ترجمه معنای زندگی یک انسان کامل می گفتم در دو سه سال میانی نیمه دوم دهه پنجاه!...

اواخر دهه شصت خیلی وقت بود که دیگر دوست را بابت چیزهایی که حماقت - هیجان یک انسان در طول تاریخ کشورش رخوتی شده  کم شده و بابت آنها دیگر دوست را  شکر نمی گفتم ....اما برای ام انسان هایی که عمر مفیدشان ۴ ماه بود  و پیش از انقلاب زیسته بودند جالب بودند و احترامی خاص برایشان قائل بودم ... به گونه ای که داستانی نوشتم ... شخصیت اصلی اش که یک انسان کامل بود نامش شد "ذبیح الله= کشته خدا" که لباس شیک می پوشید ... با مردم می گشت ... اما از درون... زندگی اش تنها مبارزه برای زندگی بهتر همگان بود!.... داستان برای ام انقدر زنده بود که عاشق شخصیت فرضی کتاب شدم!

راستی وقتی ایام بی شوهری را نوشتم ... هر چه کردم ... لامذهب اسمی غیر از ذبیح نوک قلم مجازی من نچرخید تا بنشیند جای آن فرد فرضی که شخصیت داستان عاشقش می شود ... و در انتها می فهمد ...تمام عمرش را در پیچ راه های زندگی برای عشقی گذارده  که نه تنها با دیگران هیچ تفاوتی نداشته... بلکه اصلن در راهی سر راست داشته خودش را ثابت می کرده ...  و  نسترن داستان در انتها متوجه می شود همه  عمرش را بیهوده در پیچ ها با وهم ذبیح  گذرانده .

مثل حالا که خیلی های مان می دانیم خیلی سال ها با وهم های گوناگون زندگی کردیم ... و "آن"..."آن"ی نبود که باید باشد ... یا می پنداشتیم.