هیچ جا نه رفته ام ... و نه کسی آمده است یا گذاشته ام بیاید ...- این ایام عید را می گویم- ...چرا دروغ بگویم تنها سال تحویل  منزل مادر بودم ... و بعد آمدم خانه ... میانه تعطیلات هم ...سر کار رفتم ... و باز تعطیلات-... و همه کارم دیدن فیلم های ندیده بود...گاه نوشتن بود ...و گاه سرودن شعر ... و بیشتر بیشترش کلافگی بود.

از دی شب یکی از دوستانم کچلم کرده است که بیاید خانه ام ... و من نگذاشته ام ...

امروز همه اش خسته و کلافه بودم ... اما تا تو آمدی به ذهنم ... دیدم چقدر دوست دارم ... زنگ خانه را بزنی ...بلند شوم ... گوشی در را بردارم و بگویم :"باز شد؟" ... و صدای ات را که از در گذشته ای و دوباره باز گشته ای تا جوابم را بدهی ...بیاید که "باز شد ...باز شد." ... با صدای دو رگه ات تند تند این جمله را دو بار تکرار کنی ... و من در واحدم را باز کنم ...تا تو را ببینم که با لبخندی ... پس از چند لحظه از گفت و گوی پشت آیفون ... جلوی در نمایان می شوی.

گویی قرار نانوشته ای داریم که من یک سوی کاناپه بنشینم و تو سوی دیگرش ... و آن وقت شروع کنی به حرف زدن ... از همه آنچه در طول روز بر تو گذشته ... از تاریخ ... و من با سکوتم ... و گاه با شکستن سکوت به عنوان کسی که میانه حرف های ات نظری دارد ...حرفی بزنم ....و تو بیشتر و بیشتر ... بگویی ...حرف بزنی.

از سفر یک روزه مان به شمال باز می گردیم ...دیگر می توان اکباتان آن دورها دید....می گویم : "چقدر حرف زدم ...همشم از خودم ...سرتون رو درد آوردم." ... نگاهم می کنی و می گویی: "امروز از خودم خیلی راضی ام ... خیلی سخته از آدم کم حرفی ... این همه حرف شنید ... " ...لبخند می زنی و با سوال ادامه می دهی:" هنرمندی من نبود که شما حرف زدید؟" .... در ذهنم می گویم :"نمی دونم هنرمندی بود یا نه ...اما آره راست می گی ...از همان ابتدای 4 صبح که راه افتادیم ... تو یک لحظه ام از من غفلت نکردی ... مدام حرف هایی زدی که طرح سوال بود ... و باید بده بستان کلامی صورت می گرفت." ... هیچ پاسخی نمی دهم ....جای اش می گویم :"رفتیم زمین ببینیم دیگه؟"... می خندی .... می گویی:" مگه زمین ندیدیم؟...تو نمک آبرود ...تو عباس کلا.... تو شهرک..." ...من خنده ام می گیرد ... می گویی :"سیگار نمی کشی ؟" ....و فندک ماشین را به داخل محفظه اش فشار می دهی.

عکست را که می گیرم ....میاییی کنار من تا خودت هم عکس را ببینی...هر دو به عکس خیره شده ایم ....می گویم :"دیگر از این به بعد به شما می گویم ولادیمیر...ایرادی که ندارد؟" ... تو نگاهت از همان ابتدای گفته من از عکس کنده شده و رو به صورت من است ...می گویی: " نه قشنگه ...ماریای عزیز."...هر دو به روی هم لبخند می زنیم ...لبخند من بابت آن است که تو نه تنها اسم را پذیرفته ای بلکه بلافاصله برای من اسم هم گذاشته ای.

نگاهت به ساعت دیواری می افتد .... مثل بچه ای که می ترسد جمعه تمام شود و نوبت درس برسد ...آن دستت را که زیر گردن من نیست ... به نشانه اعتراض به بالا بلند می کنی و می گویی:" چقدر این عقربه ها عجله دارن ...چقدر ...اه".... و من نگاهت می کنم ...لحظه ای بعد از خاطر لجاجت عقربه ها با خودت می گذری ...و باز رو به من می کنی ... و من نگاهت می کنم...لبخند می زنی ...لبخند می زنم ... و محو چشمانت می شوم ....سبز ...سبز ...سبز ...سبزایی گشوده بر منظر چشمان من.

تو نیستی و من دارم می نویسم ...مثل آن شب که آمدی و من داشتم می نوشتم ...میانه یک نوشته بودم...که زنگ در خانه را زدی ...دویدم به سمت آیفون ...در حیاط را بازگردم و تند تند در واحد را نیز ...و دوباره دویدم به سمت دسکتاپ تا ذهنم به هم نریزد ...صدای ات را که شنیدم ...تند تند گفتم :"من اینجام ...یه چند لحظه بشینین تا من بیام ...شرمنده." ... و تو آمدی کنار میز دسکتاپ ...نگاهت کردم و سلام دادم ....مستاصل شدم بلند شوم یا نه ...گفتی:"راحت باش ...نگاه نمی کنم چه می نویسید ...اما خودت هم که می دانی دوست دارم وقتی اینجایی ...نگاه کنمت وقت فکر کردن ...وقت سیگار کشیدن." ... نگاهت می کنم ...دستت را آهسته آرام به سمت لبت می بری ...روی آن می گذاری ...به علامت سکوت...
تو نیستی و من دارم می نویسم ...مثل آن شب...."مثل آن شب؟"....نه اصلن ...کجا مثل آن شب است ...که تو بودی ....نوشته من چند دقیقه بعد تمام شد ....و نشستیم...من یک سوی کاناپه و تو سوی دیگرش ...و بعد از آنکه قدری از روزی که گذرانده بودیم ...تو ....

تو نیستی و من دارم می نویسم ... و صدای ترانه های قدیمی که یک به یک خوانده می شوند ...میانه نگارش کلمات شنیده می شود...همان ترانه های قدیمی که تو هم دوست داشتی و میانه با هم بودن های مان شنیده می شد...

پی نوشت: این پست را می توان به گونه ای دیگر نوشت...کاملن نوعی دیگر.