آرزوها برآورده می شوند! یا در نظر بگیریم در چه سنی هستیم
تمام مجتمع را گشتم – البته گشتن من ...یعنی توقف من پشت ویترین مغازه ها شبیه مردان قدیمی است ... از وقتی یادم می آید همین گونه بودم ... تنها زمانی که کودک بودم ... روبروی ویترین اسباب بازی فروشی این امر استثنا می یافت ... با خود می گفتم بزرگ که شدم خودم یک اسباب بازی فروشی باز می کنم ... بعد فکر می کردم اگر اسباب بازی فروشی باز کنم ... ارتشی شدنم چه می شود ...اصلن اینها به کنار ...پزشک شدنم چه سرنوشتی می یابد ...همه اینها هم به کنار ... اینکه یک روز تنها برای خودم زندگی کنم با ماشین و خدمه چه می شود؟.... و باز پشت ویترین اسباب بازی فروشی مسحور می ماندم...مثل زمانی که منتظر می ماندیم من و مهدی تا فرفره فروشی از راه برسد ... و ما فرفره بخریم و تا ته کوچه با هم مسابقه بدهیم ... یا طبل کوچکی که با دو نخ که سرش قدری کلفت تر را خریداری کنیم و با چرخاندن چوب طبل کوچک نخها به رقص در بیایند و صدای ناسورشان همه جا پر شود....یا مثل زمانی که بادکنک های پیچ پیچ یا نه همین طور خیکی ... مرا وادار می کرد تا به مادرم آویزان شوم ... مثل محمد که با مادرش آویزان می شد ...حتی وقتی در تفرجگاه بودیم ... و بعد بادکنک ها را به آسمان پرت می کردیم و دوباره می گرفتیم ... تا چند ساعت ... نمی دانم ... شاید تا زمانی که می ترکید ... و ما باز دوباره آویزان می شدیم .... یا مثل وقتی که به سمت دیوار اتاق توپ بازی می کردم ... و برای خودم گزارش هم می دادم ... می شدم یک فوتبالیست آرژانتینی قهرمان ... یا نه مثل وقتی که بازار مکاره ای می دیدیم ... من فکر می کردم فروشندگان که اغلب جوان بودند ... مثل ما برای تفریح آمده اند ... با حرفهایی مثل آتیش زدم به مالم ...به خاطر عیالم ... –
آری تمام مجتمع را گشتم ... کنار یک ویترین خسته شدم ....پسرکی ورژن جدیدی از همان طبل های کودکی مرا خریداری کرده بود ... دو گوی چوبی که کافی بود طناب بالا سرشان را تکان دهی و گوی ها به هم بخورند و صدا بدهند ... سرم داشت از درد می ترکید و عجیب تر آنکه مادرش با لذت سیب زمینی سس دار می خورد و از آن صدا که زیر طاق مجتمع می پیچید لذت می برد.
دیگر خسته شده بودم ....هیچ نیافتم ... چرا بیخود گفته بودند این مجتمع خوب است ؟ ....یعنی من نمی توانم درک کنم جنس های مغازه ها را ...یا واقعا هیچ نیست؟
از در کناری مجتمع که داخل ستارخان باز می شود ... بیرون آمدم...این همه آدم کی آمده بودند در خیابان ... و همه خیابان شده بود بازار مکاره که جمعیت مرا به میانه اش می کشاند ... فروشندگان جوان هر چند خندان با همان شعارهای قدیمی...اما دیگر برای تفریح جنس نمی فروختند ... رنگ های تند قرمز ....مشکی ....صورتی ...چشمانم را آزار می داد ... با خودم گفتم این همه جنس بنجل از کجا آمده است ....حتی قاب هایی برای عکس که همیشه جلبم می کرد ...نگاهم را نگرفت.
و در این میانه که همه چانه می زدند می خندیدند .... من مانده بودم و نگاهم به فروشندگان بادکنک ... به فروشندگان طبلی که دست پسرک دیده بودم ....یعنی من روزگاری همه اینها را دوست می داشتم ....
صدای ام پی تی پلیر را بلند کردم ....تنها دهان ها ماند که در حالتی صامت .. هم را می فهمیدند .... و من همان گونه که سعی داشتم از بازار مکاره بیرون آیم به یاد نوجوانی ام افتادم ...رنگ های تند چقدر وسوسه انگیز بود ....
از بازار مکاره بیرون بودم ... و حال اشک به چشمم نشسته بود....من که هستم ...من چه می کنم ...چرا نتوانستم مثل دیگران باشم؟
پ.ن: همه ما روزگارانی آرزوی یک مغازه اسباب بازی فروشی داشته ایم ...همه ما روزگارانی با بادکنک ها ساعت ها محو زندگی خود شده ایم ... همه ما روزگارانی از رنگ های تند لباس ها لذت برد ه ایم ...و اگر دختر بودیم رنگ صورتی و قرمز دیوانه مان کرده است ....شاید دارم اینها را می گویم که خودم را توجیه کنم نه نسترن .... اتفاقی نیفتاده ....تو از همه این سن ها گذشته ای ...تنها فرزندی نداری که با او دوباره به این دوره ها شاداان باز گردی ... یا نه دارم می گویم ...هر زمانی حسی را می طلبد ... از حس زمان خود لذت ببرید ... و سعی نکنید دیگرانی باشید که در سن و حس شما نیستند.
پ.ن دوم : روزگاری در کودکی گاهی می شد در همان حال که نگاهم به پرواز کبوترها در خنکای نزدیک غروب تابستان روی پشت بام خیره می ماند از خود سوال می کردم که چند سالگی ازدواج می کنم ؟ .... و در حالی که یک لحظه می ترسیدم ... برای فرار می گفتم 30 سالگی...اما راستش را هم به خود نمی گفتم ....راستش در زمان کودکی که هیچ نمی دانستم ....این بود که دوست می داشتم مثل یک بانوی پولدار زندگی کنم ....تنها ...اما ماشینی داشته باشم که راننده داشته باشد ... و مردی دیگر در خانه جلوی دستم مثل یک پیشکار خدمت کند ...و من لباس مشکی تنگ بپوشم با موهایی بلند که روی سر پیچاپیچ آرایش شده است.
و اکنون در خانه ای اجاره ای ...بدون ماشین ...بدون پیشکار ...با موهایی کوتاه و لباس مشکی تنگی که هیچ گاه نخریدم به آرزوی تنهایی ام رسیدم.
نسترن رها هستم متولد تهران و ساکن این روستای بزرگ .